تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - مطالب خاطرات دوستانه
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

کشف جدید و پنکه :|~

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 09:53 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?



توی این چن روز کلیییییییی اتفاق افتاد
ینی کلیاااا کلی
ولی حوصله ی تایپ کردن ندارم
حالا ی کوچیکشو میگم
همونطور که قبلا گفدم کلاس ما شلوغترین کلاس مدرسس
همه چیز خوب بود تا اینکه بچه هامون یه چیز جدیدیو کشف کردن...
یه بار آیلا اومد تخته پاکنو وسط کلاس بندازه روی پارمیدا که ظاهرا هدف گیریش خوب نبود و تخته پاک کنو یه راس انداخت بالای پنکه :|
بعد هی میخواسدیم بیاریمش پایین قدا هم ماشالا همه کوتاه :|
برای همینم مجبور شدیم پنکه رو روشن کنیم :|
عاقا من نشسته بودم نیمکت آخر داشتم با سارا حرف میزدم
درهمین حال پارمیدا پنکه رو روشن کرد...
ینیا...
تخته پاکن با سرعت نور از روی پنکه پرتاب شد و شاید باورتون نشه ...مستقیییییییییم خورد تو دماغ سارا :||||
سارا بلند داد زد : عاااااااااااااااا :|
(میبینید چقد جیغامون ظرافت دارن :|)
بعد از این ور بچه ها خوشال شدن که یه چیز جدید کشف کردن
سارا اومد جاشو عوض کرد رفت نیمکت وسط نشست
بچه ها باز اومدن دوباره ماژیک پرت کردن بالای پنکه
ولی در عین ناباوری ماژیک خورد تو سر سارا بازم
ینی ما مُردیم اینقد که خندیدیم
دوباره بچه ها جامدادی گرفتن که پرت کنن
سارا کیفشو گرف جلوی صورتش :|
ینی به خدا قسم اینبار هم باز خورد به کیف سارا :|
ینی نابود شدیم اینقد خندیدیم :|
بعد حالا از این بگذریم...
روز بعد رفتیم رنگ خوراکی اوردیم مدرسه

(برای کاروفناوری باید میوردیم .ابیم بود)
عاقا من جوگیر شدم قبل از اینکه معلم بیاد تو کلاس گفدم که رنگه رو بریزیم توی پلاستیک بندازیم بالای پنکه ببینیم چی میشه :|
حالا فقط یه فرضیه بود هاا
بچه ها هم همه عین خر ذوق کردن :|
همه کیفارو انداختیم رو شونمون و رفتیم یه گوشه ی کلاس یا بعضیاهم زیر میز رفتن
سارینا رنگو گرفت انداخت بالای پنکه... (مثلا مبصر کلاسمونه :|)
ینیا ...
در عرض یک صدم ثانیه پلاستیک پاره شد و رنگه رگ
باری همه چیو با فاااک داد :|
اینجوری بگم
به معنی واقعییییی گند زدیم :|
پنکه ابی شده بود
نیمکتا ابی شده بودن
زمین ابی شده بود
بدتر از اون...
تخته آبی شده بود :|
عاقا ترسیدیم رفتیم از بوفه دستمال خریدیم هی با آب میزدیم رو تخته نمی رفت رنگه :|
(مثلا رنگ خوراکی بود)
با زور و بدبختی یکم تونستیم وضعیت تخته رو درست کنیم
همه ی اینا به کنار
یهو در وا شدو بعد معلم خیر مقدم فرماییدن :|
بقیشو دیگه خودتون حدس بزنید واضحه :"|||






دیدگاه : نزر :|
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 09:59 ب.ظ

معلم چادری و انتظار... :|

جمعه 14 اردیبهشت 1397 05:45 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?


تو مد دیروز زنگ اول بوفه بسته بود

زنگ دوم شلوغ بود همه رو همه به *** دادن

فقط موند زنگ سوم

خلاصه من گشنم بود داشدم میمرررردم

تا اینکه بالاخره زنگ خورد

ینیا...

یجوری کیفو گرفتم تو هوا چرخوندم با سرعت نور بلند شدم برم بیرون که یهو یه زنِ چادری کوتاه زشت بی ریخت اومد تو کلاس نگام کرد گفت : نچ نچ نچ ادبت کجا رفته بیا اینم از دانش آموزهای "انقلاب اسلامی" :/

*طرف از اینا بود که فک کنم شب با چادر میخوابه
خلاصه اومد گفت که یه سوال آسون دارم
کی انگیزه داره جواب بده
کلاس سکوتتتتتت اصن هیشکی جواب نداد
بعد یارو دوباره با انگیزه : چ عالی :|
اومد با ماژیک رو تخته نوشت : ظهور امام زمان (ع)
اومد یهو پرسید : حالا آروم و به نوبت بگین ما به عنوان یک منتظر خوب چیکار باید کنیم
دوباره کلاس سکوتتتت بچه ها پوچ
بعد دوباره خودش با خوشحالی : آفرین ، باید دعا کنیم :|
ماهم هی به هم نگا میکردیم
*من کلا از اینام که آداب نشستن رو نیمکتو ندارن ؛ از اینایی که رو نیمکت پخش میشن همیشه ی خدا*
نگا من کرد گفت درست بشین
گفتم پش :| ببخشید چش :|
بعد گفت منو مسخره میکنی
گفتم نه به جون اینا
بعد به دوستام اشاره کردم
همشونم باهم : چرا از جون خودت مایه نمیذاری :|
من : :|
خلاصه گفت که میخواد چند لحظه ، فقط چند لحظه وقتمونو بگیره...
اینجوری بگم که زنگ تفریح تموم شد که هیچ نصف زنگ بعدیم گرفت :|
وسطای زر زدناشم معلم پرورشیمون که شص سالشه اومد داخل کلا انگار اون چادریه داشت برا معلم پرورشیه حرف میزد
بعد از یه دقیقه جفتشون نشستن باهم عکس گرفتن
معلم پرورشی از هر زاویه ی یارو زنه عکس گرفت :|
بعد زنه *فقط دماغش مشخص بود من قیافشو ندیدم* اومد به معلم پرورشیه با خنده گفت : عکسام پخش نشه خوشگلم حیفه :|||||
بعد اومد گفت "باید" از ماهم عکس بگیره :|
تا اینو گفت همه دستا رو دماغ :|
بعد عصبی شد قاطی کرد گف عکس نمیگیره
خلاصه بعد از چهل دقیقه که زنه داشت زر میزد اومد گفت : دیگه "متاسفانه" :|| باید برم فقط یکی بلند شه خوب بگه : ما باید به عنوان یک منتظر خوب چیکار کنیم
ینی پشه تو کلاس پر نمیزد :| بعد از شیش ثانیه سکوت مطلق دوستم سها داد زد : باید منتظر بمونیم :|
هیچی دیگه یارو عصبانی شد داد زد برید بیرون دیگه نمیخوام جلو چشام ببینمتون :|
ما هم با کمال میل اومدیم بریم تو حیاط که معلم پرورشیه اومد گفت که باید بریم کلاس و زنگ تفریح نداریم.
عاقا بچهاهم که جووووگیر گفتن که تبعیضی همیشه بین ما و بقیه ی کلاسا وجود داره و چه وضعشه و زنگ تفریحمونو گرفتن و....
معلمه راضی نشد گفت باید بریم کلاس
تو راه برگشت یکی از بچه های کلاس تو گوشم گفت نزدیک در شدیم فرار کن
گفتم هان؟؟ :|
از کنار در ورودی که رد شدیم در عرض یه ثانیه همه دویدیم به سمت در ورودی رفتیم بیرون درو محکم بستیم معلمه تو مدرسه موند خلاصه از پشت در هی داد زد : خودم انظباتتونو میدم خودم خودِ خودم
بچه ها هم همه : ایشالا :|
هیچی دیگه رفتیم تو حیاط رفتیم بوفه هی در زدیم هی در زدیم تا اینکه خانم نصاری در بوفه رو وا کرد
بعد گفت مگه شما الان نباید کلاس باشین
در همین فاصله هم همون زن چادریه از کنارمون رد شد که از مدرسه بره بیرون که پارمیدا به زنه یه نگاهی انداخت پوزخند زد یه خانم نصاری با تیکه گفت : منتظر امام زمان بودیم :|
زن چادریه چپ چپ نگامون کرد رفت :|






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 اردیبهشت 1397 05:48 ب.ظ

عید من... :|

چهارشنبه 15 فروردین 1397 02:26 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات طنز ? خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ?


عید کجا رفتین ؟ :|
الان همه میان میگن رفتن خارج ._.
ولی خااااب من که با نهایت انگیره میگم :
عاقا ما رفتیم تو یه روستایی توی استان ایلام :|
کلا هر عید میریم تو روستا :"|
بعد لشکریم میریم :|
اسمشم عَلیشَروان بود :|
ینی من به شخصه چارده روز تموم شاهد شیردوشیدن گاو بودم :|
منو دختر داییم رفتیم توی یه جایییش اسمش خُره تاو بود :|
صدتا سلفی گرفتیم اومدیم خونه دیدیم توی همه ی عکسا یه "خر"ی که به ظاهر در حال خوردن بوده پشت ما افتاده :| ینی ریده شد به انگیزمون
حالا دوتا فیلم ترسناک با بچه های فامیل دیدیم....... 
اسماشون :
فاطمه دختر داییم 17 سالشه
رضا داداش فاطی 17 سالشه
مهدی 13 سالشه
علی پسر داییم 17 سالشه اینم
آرمین داداشم 12 سالشه
زهره 20 سالشه
عاقا منو فاطی پیش هم جلو نشستیم پشتمونم رضا و مهدی
بعد کنار من آرمین کنار آرمینم علی بعد زهره
بعد که فیلم شرو شد علی نقش ارشادو داشت :|
 تا یه پسر و دختر یه زنو مرد یه خر نر و خر مونث میومدن توی کادر فیلم ،
سریععع پاشو میذاش رو کامپیوتر :|
آرمینم یه اسپینر نابود دستش بود وقتی سکوت کامل بود صدای خر خر اسپینرش به چیزمون میداد :|
رضا هم هر چی میشد یه جنی روحی چیزی میومد رو صفحه سریع : یا ممدحسن :||
مهدیم هر جای فیلم ترسناک بود منو هول میداد بهم شک وارد میشد :|
فاطی...
فاطی جاهایی میترسید که اصن ترس نداشدن 
مثلا کالسکه ی بچه ه آروووووووم خورد به دیوار
فاطی ده متر رفت هوا برگشت خورد به من من خوردم به آرمین و تا آخر :|
اصن شک الکتریکی وارد میکنه :\
زهره هم موهاش بلنده از اول فیلم تا اخرش موهاش جلو چشاش بود :/
یه فامیل دیگه داریم اسمش ذکراست :|
موهاش فرررر ویزه بعد درااااااز و لاغره :|
هر دو ثانیه یه بار میومد تو اتاق مارو آگاه میکرد : ترسناکه هااا ترسناکه  :|

اصن من دیگه با اینا فیلم نمیبینم -__-





دیدگاه : :|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 فروردین 1397 08:36 ب.ظ

لو رفتن سها توسط منو سارا :|~

یکشنبه 15 بهمن 1396 10:00 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?




معلم دینیمون خییییییییییییییلی ترسناکه :|
بطوری که توی تخته مارو میبینه
بعد این وسط دوستم سها از ایناست که از هر روش تقلبی استفاده می کنه
معلم دینیمون زنگ تفریحا از کلاس نمیره بیرون
***
ریاضی داشدیم و بعدش دینی
وقتی زنگ ریاضی تموم شد ما وسایلمونو جم کردیم و رفتیم تو کلاس دینی عربی ۲
ما همیشه پاتوقمون آخر کلاس سمت چپه
من نیمکت اخرم
کیفامونو گذاشتیم
سها و بیتا و مبینا رفتین بیرون . منو سارا موندیم تو کلاس
اومدیم بریم بیرون که من دیدم کتاب سها روی نیمکتشه
بَرش داشدم که بخونم دینی رو
همینکه کتابو باز کردم از وسط کتاب دو تا دستمال کاغذی افتاد رو زمین
برشون داشتم . سها با قرمز روشون خیلی ریز نوشته بود
به سارا گفتم اینا چین
سارا هم بلند گفت : تقلبیای سهاعن واسه این زنگ. بذار سر جاشون
منم گذاشتمشون لا کتاب و رفتیم بیرون.
زنگ تفریح تموم شدو منو سارا و مبینا و بیتا و سها اومدیم تو کلاس
امتحان دینیو که دادیم یهو دیدیم معلممون اومد گفت : واسه ی امتحانای مستمر کلاس شما رو جدا می کنم
همه هم با تعجب نگا کردن گفتن چرا بین ما و بقیه ی کلاسا همیشه تبعیض ...
معلممون گفت : همین که گفتم
بچه هاهم جوگیر شدن هی میگفتن ینی ما ادم نیستیم چرا هیچوقت به ما احترام نمیذارینو...
آقا یهو دیدم خانم رفت زیپ کیفشو وا کرد دو تا دستمال کاغذی اورد بیرون...........
آقا قیافه ی منو سارا و سها: *-*
هیچی دیگه من در اولین نگا فهمیدم تقلبیای سهاعن :|
عاقا سکوت بود چن لحظه
معلممون دستمالارو گرف بالا گفت : خوب نگا کنین. این متعلق به کلاس شماست. قسم می خورم میدونم مال کودوم دانش آموزه. :|||| اینو همینجوری میرم تحویل شورای معلم ها میدم تا اون دانش آموز بدونه مدرسه شهر هرت نیست. قانون داره
عاقا من خندم گرفته بود :|~
داشدم میپوکیدم
بعد یه نگا به سارا کردم اون وضعش از من داغون تر بود
سها لال شده بود اصن
بعد منو سارا یه نگا به سها انداختیم...نمی دونم چرا با نگاه ما همه ی سرها رو به سها چرخید :| هیچی دیگه همه فهمیدن کار سها بوده
همیشه حکایت منو سارا همینه :|
هرکی باهامون دوست میشه دونفری بدبختش می کنیم :|
کل قضیه همین بود : وقتی من دستمالارو پیدا کردم به سارا گفدم اینا چین سارا هم گفت تقلبیای سهاعن. اون موقع ما کلا فراموش کرده بودیم خانم تو کلاسه.البته بچه ها دورو برش بودن داشدن باش حرف میزدن ولی این معلمه حواسش خیلی جمه :|~
تا شاهکاری دیگر بدرود :|~♡





دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 بهمن 1396 10:07 ب.ظ

اردوی مدرسه :|

یکشنبه 24 دی 1396 03:16 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?



سلعام ^-^
اردوی توی مدرسه داشتیم :|||
می دونم واقعا مسخرس :|
ولی بد نبود و خلاصه خوش گذشت :|
اول اینکه طبیعتا بچه ها گوشی اورده بودن
منم میخواستم بیارما ولی وقتی به کارنامه ی درخشان " شانس " م مینگریستم کلا نظرم تغییر می کرد :|
خب خلاصه من باید به سفارش " سُها" نوشابه پپسی میووردم :/
طبق معمول منو سارا و سها و بیتا و مبینا رفتیم جای همیشگیمون ینی حیاط پشتی مدرسه
من رفتم بروشور ها رو بدم به معلم دینیمون
وقتی برگشتم با این صحنه رو به رو شدم :
سارا : هووووی آشغااال خودت پهنش کن
بیتا : ریدی بشششش
سها : وااای جرش ندین بدبخت میشم
مبینا : ***
خب کل قضیه این بود که روانداز سها رو هی اینورو اونور پرت میکردن :/
سها در اون لحظه :


خلاصه ما نشستیم
بعد همون اول صبحی من آویزون شده بودم به مبینا که سردمه یکم بره اونور تر که بیام وسط بشینم
اونم با هزار بدبختی قبول کرد
منم رفتم چپیدم وسط سارا و مبینا
پفک و چیپس و آلوچه و اسنک و ... همه رو انداختن روی من
ینی من فقط دماغم مشخص بود که اونم لطف کردن تا " خفه نشم " :|
بعد چن دقیقه معاونمون با چادر اومد 
یه نگا به من انداخت بعد گفت : این چ وضعشه
من : هیچی نقش میزناهارخوری رو ایفا می کنم
اونم اومد گفت باید از این صحنه عکس بگیره :||||||||
من : نه خانم تو رو خدا بحث مرگ و زندگیع ...
اونم اومد در موقعی که من داشتم حرف میزدم چن تا عکس گرفت.... 
دیگه قیافه رو تصور کنید :|
بعد با خوشحالی میگه : فردا میذاریمش روی تخته ی مدرسه D:
* تخته ی مدرسه دقیقا ورودی مدرسس :|
بعد من : خداروشکر اصلام در دید همگان قرار نداره :|
معاونمون : مشکلی داری عکست بیوفته؟
من : نه ، مشکلم با اینه که با این " قیافه " عکسم بیوفته :|
سارا : بی خیال فوقش فردا با پرگار میایم جای صورتتو می بریم :|
*همیشه همین کارو می کنیم...
معاونمون رفت بعد ما هم هی چرتو پرت گفدیمو فقط خندیدم
ینی اینقد خندیدیم که گلوم درد گرفت :|
بعد از چن ساعت احساس کردیم از پشت مدرسه صدای خنده میاد
رفتیم پشت مدرسه سرک کشیدیم دیدم چن تا از بچه های کلاسمون رفته بودن اونجا و ظاهرا کلیم داشت بهشون خوش میگذشت...
*پشت مدرسه ممنوعه :/
بعد ما هم اومدیم گفتیم شما اینجایین عه D:
اونا خیلی خوش بحالشون بود...
گوشی اورده بودن با هندزفری و هدفون ، نتم که داشتن  ♡•♡
شیش هف نفر بودن :
آیلا ، مهرانه ، پارمیدا ، سارینا ، یلدا ، یکتا ، آرمیتا
لم داده بودن یه گوشه تو تلگ بودن ...
*پپسی منو هم آخرش اونا خوردن :"|
بعد خلاصه مهرانه گفت که بریم بادیگاردشون باشیم که اگه معلمی چیزی اومد حیاط پشتی ما به مهرانه اینا خبر بدیم که اوناهم در برن
ماهم گفتیم چی بهمون میرسه اگه اینکارا رو کنیم
اوناهم گفتن سر امتحان تقلب میرسونن بهمون :|
من : :|
بیتا و سارا و مبینا و سها خیلی ذوق زده شدنو قبول کردن :|
*من تا حالا تقلب نکردم و هرگزم تقلب نخواهم کرد :\
اینجوری بگم که ما بادیگارد اونا شدیم
بعد از ۲۰ دقیقه که ما مشغول خندیدن بودیم یه نفر گفت : ببخشید
عین پوکرا نگاش کردیم 
 چن ثانیه زل زدیم بهش
خیلی قیافش آشنا بود
بعد از لحظه ها تفکر جا خوردیم ... کلا هول کردیم...
اینجوری بگم که : مامان مهرانه بود  :"|
مامان مهرانه : مهرانه رو ندیدین؟
نمی تونستیم جواب ندیم
سها : چیزه رفته اونور
آقا اینو گفت بعد سارا محکم زد به دست من بهار بدو بدو بدوووووو
منم هول کردم  با گام های استوار دویدم حیاط پشتی
مامان مهرانه هم دنبالم میدوید :| 
خوشبختانه من زود تر از اون به مهرانه اینا رسیدم
من : مهراااان مهراااااااااان مهرااااااااااااااان
آیلا : هوی چته
سریع نگا کردم دیدم مهرانه موهاشو بافته داشت لایو برا اینستا میگرفت ... :|
ببینین...
یَک جوری با لگد زدم بش که گوشیش از دستش افتاد
اونم وسط لایو :|
من : مااااماننتتتتت داره میاد
اینو که گفدم کلا همه پاچیدن
گوشیارو کلا قایم کردن 
مقنعه هارو سرشون کردن و خلاصه مرتب شدن بعد ۶ ثانیه مامان مهرانه اومد :|
مامانش با عصبانیت : چرا حیاط پشتی رفتین
مهرانه : عههه مامان
منم بَسیار بَسیار شاداب شده بیدم و با نهایت خوجحالی به سوی بچه ها رفته بیدم D:
از بس که وجود من برای جون بچه های کلاس لازمه که نمی تونم نوصیف کنم :|
سجده لفطا :|








دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 دی 1396 03:29 ب.ظ

و باز همممممم بدبختی :"|

دوشنبه 11 دی 1396 05:48 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ?



چن تا از هم کلاسیای خیلی چیز بنده رفتن با یه فرد نسبتا محترم که همه ی بدبختیای اخیر من بخاطر اونه چت کردن و دوست شدن :|
این سه نفر هم دوستای صمیمی همن
به اسم صبا ، مبینا و مهسا
عاقا اینا چن روز بود با نهایت خوشحالی درمورد اتفاقات روزانه با این پسره حرف میزدن :/
یه روز من داشتم میرم توی حیاط مدرسه که دیدم بچه ها یه جا جم شدن و انبوهی از دانش آموزان مزخ برتر یه جا در حال تفکر بودن :|
منم به جمعشون مشرف شدم و گفدم که چ خبره جماعت ؟:|
اوناهم گفتن که صبا و مهسا و مبینا زدن خودشونو بدبخت کردن :|
منم که انتظار یه همچین اتفاقی رو داشتم چونکه بعید هم نبود شکه نشدم :|
رفتم سمت آبخوریا دیدم مهسا نشسته داره گریه می کنه :|
رفتم خیر سرم دلداری بدم (فک کنم قبلا گفتم من توی دلداری دادن فاجعم)
من با قیافه ی پوکر فیس دستمو محکم گذاشتم روی شونه ی مهسا ...
اقا  این یَک عربده ای کشید که سرجام سیخ شدم :|
مهسا : هوووووووی آرومممم هُشههه :|
من : گومننننننننن:||| من کلا زیاد توی این کار مهارت ندارم ولی سعیمو می کنم
مهسا : با چشای اشک غلتان ( :|) : چی میگی برا خودت؟
من به نشونه ی همدردی دستمو گذاشتم روی دستش بعد کلا استرس گرفتم یه لحظه تصمیم گرفتم گم شم بعد گفتم نه دیگه تا اینجای کارو پیش رفتم زشته ادامه ندم:|
اومدم با صدای عادی و بدون هیچگونه احساساتی به مهسا گفتم عیبی نداره هرچند نمی دونم چی شده البته شاید عیبی داشته باشه. میدونی از لحاظ ژنتیکی من جز افراد برجسته در ایجاد بحران های زندگیم :| خب حالا این مهمه که سطح خرابکاری تو چقد بوده :| البته اگه اینجوری داری گریه می کنی ینی دو دستی خراب کردی :| بعد زدم توپاش گفتم هوی ببین اگه میخوای اینجوری گریه کنی به هیچ نتیجه ای نمیرسی بدبخت شدی رفت دیگه درست نمیشه
آقا این مهسا هم اشک تمساح میریخت....
هی گریه می کرد هی جیغ و داد می کرد 
منم گفتم اینقددد الکی  ننال چته؟ :|(به دلیل فشار های روانی اون روز اصلا حالم خوب نبود)
مهسا با گریه : من رفتم به این (همون پسره ، اسمشو نمیارم چون دوست ندارم تایپ کنم اسمشو) خلاصه مهسا اومد گفت که رفته به این گفته که خودشو صبا و مبینا چش رنگین چشاشون سبزه موهاشون بوره :|||||||| بعد از این ور مبینای اسکول رفته عکس خودشو صبا و مهسا رو برای این یارو فرستاده :| بعد این پسره هم گفته که مهسا گفته شما اینجوری و اونجوریو اینایین
مبیناهم رفته یه دنیا فحش به مهسا داده
این وسط این پسره اومده به صبا گفته خدا خدا کنین عکستونو پخش نکنم :|
(این پسره یکی ازاوناییه که در مورد من شایعه الکی گفتن )
حالا این وسط مهسا داشت گریه می کرد
اینم یهو اومد گفت وای بهار عاشقتم :|
منم گفتم متاسفم من هیچگونه حس خاصی نسبت به تو ندارم سعی کن بدون  من به زندگی ادامه بدی ، البته میدونم سخته ولی ؛ اومدم برم که یهو مهسا گفت صب کن  : مهسا : وقتی که داشتیم لو میرفتیم رفتم عکس تو رو واسش فرستادم گفتم خودمم :||||||||||||||||
منم بعد از چن لحظه سکوت یه هعی کشیدم گفتم خب ممنون که عکس منو دست بزرگترین دشمنم دادی :|
اینم با صدای لوس : آخه... قیافت شبیه مشخصاتی بود که در مورد قیافم داده بودم :/
اصن یه وضیه :|
وقتشه از زمین کوچ کنم :|
کی میاد باهم بریم :|
ما زمینی نیستیم :|







دیدگاه : :"||| ابراز همدردی کردن
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:02 ب.ظ

روز کامبک :)

سه شنبه 25 مهر 1396 08:46 ب.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
http://s9.picofile.com/file/8309347700/afaa743f34c2611879be968c90b1852142661836_hq.gif


ســـ ـ ـ ــلام *ــــ*

خب تقریبا نزدیک یک سال پیش بود :/

من درست یادم نیست اونروز مدرسه رفتم یا
جمعه بود :|

ولی یادمه که اونروز طناز (صمیمی ترین دوستم)
اومده بود خونه ی ما ^ـــــ^

منو طناز سرمون توی موبایل من بود
و داشتیم تلگراممو چک میکردیم :|

که یکدفعه من یادم اومد که
گروه بلک پینک ( یک گروه کره ای تشکیل شده از چهارتا دختر)
قراره اون روز کامبک بده *ــــ*

کامبک اهنگ playing with fire *_*

و اهنگ stay ^__^

خب من و طناز از اونجایی که خیلی
جوگیریم کلا تصمیم گرفتیم که رقص اهنگ قبلی
بلک پینک یعنی بومبایا رو یاد بگیریم :)

خلاصه تا یه جاهاییش مشکلی نبود و
ما کلی اعتماد به نفس گرفته بودیم که رسید به
جای خیلی باحالش :|

 حرکتی که رزی از بین پاهای بقیه ی اعضا رد میشه :|

اینم گیف هاش :


http://s8.picofile.com/file/8309347268/ezgif_3_c63eca1c26.gif

http://s9.picofile.com/file/8309347350/ar5T85k.gif


بعله :|

همونجور که توی گیف ها مشاهده کردید
من میخواستم از بین پای طناز رد شم :|

من اومدم از زیر پاهاش رد شم که پای طناز
به یه جا گیر کرد و از پشت محکم افتاد روی دل من :|

طناز که از خنده پاچیده بود ولی من از درد تا یک هفته نتونستم
مثل ادم تکون بخورم :|

خلاصه بیخیال رقص شدیم و بیکار بودیم تا
مامانم برامون خاک شیر اورد :|

طناز که خاک شیر دوست نداشت نخورد ولی من
عاشق خاک شیر بودم....

طناز روی لبه ی تخت خوابید منم بالای سرش داشتم
توی موبایلم یه چیزی بهش نشون میدادم و
خاک شیر میخوردم که یکدفعه لیوان از دستم ول شد..
اینجاشو اِسلو موشِن تصور کنید :|

یکم از خاک شیر روی لباس من ریخت :|

بعد لیوان محکم خورد به سینه طناز و
لباسشو به چیز داد :|

بعد هم بقیه ی محتویات لیوان روی تخت من ریخت

لیوان افتاد روی زمین و شکست :|

همه ی این اتفاقات توی دو ثانیه افتاد :|

طناز دوباره از خنده پاچید :| ( خیلی الکی میخنده به دل نگیرید :| )

منم که پوکر فیس بهش نگاه میکردم :|

خلاصه من لباسامو عوض کردم و به طناز بیچاره هم
لباس دادم :|

مامانم هم اومد گند منو جمع کرد :|

البته بهتون نمیگم که دونه های خاک شیر تا
چند وقت به ملحفه م چسبیده بود :|

خب همه چیز بدک نبود تا این که بابام اومد و
بهم گفت که کلاس زبان دارم :|

من کلاس زبان دوس دارماا :|

ولی ساعت منتشر شدن موزیک ویدیوی بلک پینک
دقیقا وسط کلاسم بود -___-

انقدر به مامان بابام التماس کردم که نرم :|

طنازم هی میگفت برو اشکال نداره :|

هیچکی قبول نکرد که من نرم :|

داشت گریم میگرفت که بابام گفت
از معلمم اجازه میگیره وسط کلاس پنج دقیقه
بهم وقت بده بشینم ام وی نگاه کنم :|

خلاصه من راضی شدم برم و طنازم
قرار بود توی خونه صبر کنه تا من برگردم :|

چون کلاسم خصوصی بود مشکلی نبود و معلمم
بهم اجازه داد و منم کلی ذوق مرگ شدم *ــــ*

ولی موزیک ویدیو دقیقا پنج دقیقه دیر اومد و معلمم
اجازه نداد که ببینم T__T

دلم میخواست کمپانی وای جی ( کمپانی که بلک پینک
توش هست) رو اتیش بزنم :|

خلاصه کلاس تموم شد و طناز و مامانم اومدن دنبالم
و توی ماشین من سریع رفتم توی یوتیوب و
اهنگای بلک پینکو برای مامانمو طناز گذاشتم *ــــ*
--------------------------

نظر بدید لطفا *ـــ*

فعلا *ـــ*
















دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:03 ب.ظ

معجزه :|

یکشنبه 16 مهر 1396 11:43 ق.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
http://s8.picofile.com/file/8308509826/tumblr_obkz4h1xoe1rqpkxto3_400.gif


سلامــ ^ـ^

خب....

همین چند ساعت پیش بود.. :|

توی مدرسه :|

معلم هنوز نیومده بود :)

من توی کلاس نشسته بودم و نمیفهمیدم
بقیه دارن چی میگن.... :|

چون کلاس تئوری موسیقی داشتیم...

منم جلسه ی قبلش غایب بودم :|

حالا امتحانم داشتیم.....

همه داشتن از هم دیگه سوال میپرسیدن...

منم مثل بز داشتم بهشون نگاه میکردم :|

از چند نفر پرسیدم چی بهتون گفته جلسه ی پیش
همه شون گفتن خیلی چیز خاصی نگفته :|

بالاخره ملیکا (یکی از دوستام) اومد و کنار من نشست...

ازش خواستم دفترشو بده ببینم چی بهشون گفته
اونم داد.....

با دیدن دفترش مخم سوت کشید :/

خیلی بدخط نوشته بود....

ولی به هر سختی که بود خوندمش و دادم بهش...

یکم دیر شده بود ولی معلم نیومده بود هنوز :|

ریحانه و آوا هم پشت ما نشسته بودن...

ریحانه گفت :

-ایشالا ماشینشو بدزدن که نتونه بیاد.....

آوا :  اره خدا کنه یه تصادف کوچیک بکنه
دیر بیاد.....حداقل دیگه امتحان نگیره -__-
فقط درس بِده

ریحانه : اصلا ای کاش دکتر بهش بگه سرطان داره..
بره بیمارستان (****) بهش بگن دکتره
اشتباه تشخیص داده... :/

من : ای کاش ازدواج کنه بره ماه عسل
تا یه ماه نیاد :)))
( والا مگه همش باید چیزای بد بگیم؟ :/ )

معلم تئوریه ما اسمش اقای دارابی هست :|

و کلا تو سه کلمه خلاصه میشه :

ماست - شل و ول - جوان

(کشته مرده ادبی حرف زدنمم :| )

ریحانه سریع گفت : نههه....اگه بره ماه عسل خانوم
خرازی میاد به جاش ...

من : راست میگی خرازی یکم بداخلاقه :|

دیگه اقای دارابی واقعا دیر کرده بود :|

ملیکا : دیگه داره باورم میشه که یه
طوریش شده :|

آوا: اره هم ماشینشو دزدیدن....هم ازدواج کرده
هم دکتر الکی بهش گفته مریضه :|

من : من الان اون یکی کلاسم شروع میشه
اگه نیاد میرم :|

ما دیگه واقعا پاشدیم میخواستیم بریم

چون ما یکشنبه ها و چهارشنبه ها
فقط موسیقی داریم دیگه ریاضی و علوم و...
اینارو نداریم :|

چون ساز هامون هم فرق داشت کلاسامون
جدا بود :|

خلاصه بلند شدیم که بریم سازامونو برداریم...

یکدفعه بچه ها شروع به داد و بیداد کردن
که استاد اومد استاد اومد :|

ماهم فکر کردیم دارن از این شوخی های
لوس و مسخره میکنن ولی دارابی همون موقع وارد
شد و همه سیخ سر جاشون ایستادن....

ماهم دوباره نشستیم :|

هنوز دارابی نیم ساعت برای کلاسش
وقت داشت ........

و خیلی شیک و مجلسی گفت :

- ببخشید برای تاخیر.... تصادف کرده بودم

ما یکدفعه همزمان با چشمای گرد بهم نگاه کردیم 0__o

خندمون گرفته بود......

ریحانه زیرلب گفت : ای کاش یه ارزوی دیگه
کرده بودیم..........

بعد شروع کرد درسای جلسه ی
قبلو مرور کردن....

وقتی تموم شد یکی پرسید :

-امتحان نمیگیرین؟؟؟

اونم گفت :
-نه چون دیر کردم وقت نداریم...فقط درس میدم

ایندفعه سرمونو چرخوندیم طرف آوا
که دقیقا همین ارزو رو کرده بود 0_0

آوا قشنگ نیشش باز بود تا اخر کلاس :|

خلاصه کلاس نیم ساعته تموم شد :)))

خیلی حال داد جاتون خالی :)



دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:04 ب.ظ

معلم علوم پارسال ما :/ نکبتتتتت

جمعه 14 مهر 1396 07:43 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?





سلام ملت :|||♡
باز من پیدام شد :||

خب ما پارسال یه معلم علوم داشتیم که عاااشقم بود :|
فامیلیش نعمتی بود
فجیع عاشقم بودااا :|
جوونش واسم میرفت :|
توان دیدن اشک توی چشای منو نداشت :|
هی زود به زود حالمو میپرسید :|
منو از دخترش بیشتر دوس داشت :|
***
بی شوخی...
از من متنفررر بوددددد :|
 محل سگم بم نمی داشت :|
جوری ازم متنفر بود که خودمم به خودم شک کرده بودم که نکنه ارث باباشو بردم :|
همه هم در مورد حس خاص نعمتی به من اطلاع داشتن .برای همینم هی مسخرم می کردن می گفتن عشقت اومد و فلان و ...
منم هی به شوخی می گفتم وای عشقممممم و از اینا
حالا اومدم از خاطره های سر کلاس علوم بگم
یه بار ما علوم داشتیم و منم کتاب نیوورده بودم
از اونجایی که این معلمه خیلی سگه مجبور شدم کتاب دینیمو بجای علوم در بیارم و دستم و جامدادیمم جلوی کتاب بذارم تا خانم نبینه :|
به سارا گفتم که یکم همکاری کنه و هیکلشو جلوی کتاب من بگیره تا نعمتی نفهمه به جای علوم دینی اوردم
همه چیز خوب بود تا اینکه
نعمتی اومد سر کلاس و شروع به درس دادن کرد
ببینین چی شد
یهویی سارا دستشوییش گرفت رفت به نعمتی گفت که میخواد بره دستشویی
نعمتیم گفت باش 
همین که سارا رفت یهویی نعمتی گفت کتاباتونو باز کنین
منم دینیمو باز کردم
هی با خودم می گفتم ساراااا بدو بیااا بدو بیااا
که دوستت از دست رفتتتت :|
(اخه قرار بود از روی کتاب سارا بخونم)
نعمتی گفت "پارمیدا شروع کن بخون" *-*
(پارمیدا به خاطر فامیلیش شماره ی کلاسیش یکه . بعد پارمیدا منم که شماره ی کلاسیم دو هستش)پارمیدا نشست خوند و خوندو خوند
منم هی ترس وجودمو فرا گرفته بود که چیکار کنم 
ناگاه صدای خشدار نعمتی گوشم را خراشید  :| او آوایش را سر داد و گفت : با****(فامیلیم :||)ادامه بدع *-*
منم که غش کردم به فنا رفتم :|
گفتم چه کنم چه نکنم
نمی دونم چی شد که داد زدم نهههههه ولم کنین :|
چقد فساد جامعه رو فرا گرفته :|
جوانان ما اینگونه بیکار شده اند :|
نعمتی داد زد سرم بخون گفتم بخون
مسخره بازی در نیار
(فک کنم به خاطر این کارامه که اینقد ازم متنفره)
منم ترسیدم گفتم بگم کتاب نیووردم به فنا میرم
یهویی گفتم خانوم ببخشید سارا کتابمو با خودش برده دستشویی :||
ینی کلاس سکوتتتتتت شدا سکوتتتتتت
بعد یهویی ترکید
نعمتی میخواست یکی بزنه تو گوشم که زنگ خورد
منم یجوری دویدم از کلاس رفتم بیرون که اصلا هیچکس نفهمید چی شد 
وای خیلی بد بود
ولی دل بچه هارو حسابی شاد کردم :||
مردن اینقد که خندیدن:|
رفتم یه دنیا به سارا فحش دادم :| 
بیچاره نمی دونست چی شده :|||
یهویی نعمتی اومد سراغم مچمو گرفت برد دفتر
بهم گفت بار آخرم باشه از اینکارا می کنم
منم از اونام که سریع گریشون  می گیره
یهویی گریم گرفت گفتم ببخشید واقعا ببخشید . کتاب نیوورده بودم . دیگه تکرار نمیشه
دلش به رحم اومد گفت بار آخرت باشه
بعد مچمو ول کرد رفت دفتر
و من موندمو یه دنیا غم :|||
حالا این از این
چن روز پیش که مدرسه بودیم
زنگ خونه خورد
ما هم راه افتادیم به سمت خونهامون
از مدرسه که با سارا بیرون اومدم از کنار نعمتی رد شدیم
منم بلند با صدای عادی گفتم : وای سارا این نعمتی چراااا اینقد زشتههههه
سارا چشاش گرد شد بادستش زد بهم گفت فقط خفه شو پشت سرته *-*
سرمو برگردوندم دیدم قشننننننگ کنارم بوووودا 
چسبیده بود بهم
منم اومدم همه چیو جم کنم گفتم : سارا می گم این کیانا نعمتی( :|||||) از خواهرش زشت ترهااا مثلا همسن ماعه
سارا که نجات پیدا کرده بود از خوشحالی زنده شد :|||

***

خب تموم شد *-*
اینا همش واقعیت بودن
نظر بدیننننن *-*
اون موقع که ترس وجودمو گرفته بود
الان به خاطره ها می خندم ^^






دیدگاه : ننظرای نخبه هامون *-* :|||♡♡♡♡
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:05 ب.ظ

پروفایل Diana the real briarbeauty دیانا

پنجشنبه 6 مهر 1396 08:43 ب.ظ

نویسنده: D.Taylor Swift Fan
موضوع: خاطرات دوستانه ?
سلام دوستان عزیز
من دیانا ملقب به Diana the real briar beauty , دیانا , برایر , دیانا بیوتى و دی و دایاناسور و دایانا هستم :D
من12سالمه و در تهران زندگی می کنم
شخصیت کارتونی مورد علاقه من برایر بیوتى ، راف ، فلورا ، یویى و رریتى هستش
من عاشق غذاهای فست فودى و غذاهای خورش کرفس و قرمه سبزی هستم
خواننده های مورد علاقه من سلنا گومز ، تیلور سوییفت ، جنیفرلوپز ، ادل و شکیرا هست
گروه موسیقی مورد علاقه من spice girls هست
من و مامانم تهرانی هستیم اما بابام رشتیه
من عاشق گیلانم
من دوست دارم وقتی بزرگ شدم برم سوئیس و اونجا زندگی کنم
چرا ?????
چون اونجا:
1:کشوری فوق العاده تمیزه
2:هوای فوق العاده ای داره
3:کشوری بسیار کم جمعیته
4:از نظر امنیت و آرامش رتبه اول رو داره
5:همه چیز بسیار قانون منده
رشته ای که دوست دارم معماریه
واقعا از طراحی خونه و وسایل خونه لذت میبرم
درسی که تو مدرسه دوست دارم ریاضیه
واقعا فوق العاده است
میوه مورد علاقه من توت فرنگی هست
کتاب های مورد علاقه من خاطرات یک بچه چلمن ، جونى بی جونز هست
توی حیوونا طوطی سخنگو ، خرگوش و قو میدوستم**
شاید براتون سوال باشه که چرا ریاضی رو دوست دارم
خب....بنده باید اعتراف کنم که خرخون مدرسه هستم :D
اخلاق من خیلی عجیبه
من دختری بسیار مهربون و دلسوز هستم و اگه دوستام ازم کمک بخوان حتما بهشون کمک میکنم :)
من دوستامو هیچ وقت ول نمیکنم
مگر اینکه اونا بهم خیانت کنن
من از دروغ و تهمت متنفرم
من آدمی خجالتی هستم اما وقتی که با یکی صمیمی بشم دیگه خیلی صمیمی میشم:D
دوستاى صمیمی من تو نت هرمیون ، گیتی ، بهار ، آتوسا ، فاطمه ، ملیکا ، مهرانا هستن:)
خب فکر کنم به اندازه کافی درباره من اطلاعات به دست آوردین
تا دیداری دوباره بابای



دیدگاه : نظرات شما خوشملا
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:06 ب.ظ

روز اول و دوم مدرسه ی ... (سانسور شدع :|)

یکشنبه 2 مهر 1396 07:47 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?



خب خب خب
روز اول به معنی وااااقعی افتضاح و نحس بود :|
حالا ببینین که سه زنگمون چجوری سپری شد
ما زنگ اول ریاضی داشتیم . فقط یه علوم میتونه ریاضیو کامل کنه  :| در نتیجه زنگ دوم هم علوم داشتیم
عاخا دیگه امیدمون به زنگ سوم بود که اونم ریاضی داشتیم
 ریاضی علوم ریاضی *-*
ببین دیگه چه روز بدی شد...
اول محرم و اول مهر :|
عاخا سر زنگ علوم یه جوری ضایع شدم که اصن نمی تونم توصیف کنم.
خب از اینجا شروع می کنیم
معلممون جدید بود برای همینم باید خودمونو معرفی می کردیم
عاخا منم که استرسییییییی
اسممو یادم رفته بود :|
نوبت به من رسید که خودمو معرفی کنم
بغل دستیم دوس دیوونه و پایم یعنی سارا نشسته بود
منم اومدم از روی نیمکت بلند بشم
با نهایت سرعت بلند شدم اومدم بگم من بَها....
ببین پام به لبه ی کیفم گیر کرد
یه جوری قِل خوردم با کله افتادم روی زمین
دو بار دور خودم پیچ خوردم اصن یه وضی بود :|
همه غش کردن از خنده
بعد معلمه (اسمشو سه بار گفت من هر سه بار نفهمیدم :|) معلمه با نگرانی :چیزیت شد؟خوبی؟
بعد من با نهایت غرور : بعلع بهتر از این نمی شم فقط کیفم افتاد
بعد همه نگام کردن
عجب دروغی گفتم
کلا میخوام دروغ بگم اینجوری میشه
تنها چیزی که از جاش یه میلیمترم تکون نخورده بود همون کیفه بود :|
هیچی دیگه بعدش ازم پرسید اسمت چیه یهویی گفتم نمی دونم :|
بعد دوباره همه نگام کردن سارا گفت " بهار اینقد گونخور"
منم هنگ کردم سارا فهمید قاطی کردم فورا گفت اسمش بهار باب....(فامیلیم:|)
خلاصه نجاتم داد  :|
بعدشم این معلمه خیلی چیزه :|
من ازش متنفررررم از همون جلسه ی اول
اصن سوال میپرسه من دستمو میبرم بالا جواب بدم به همه میگه جواب بدن جز من
انگار ارث باباشو بردم :|
خلاصه
سر کلاس میز دوم نشسته بودم
این معلمه هم داشت چرتو پرت می گفت
من حوصلم سر رفته بود
شلو ول افتاده بودم روی نیمکت
سرمو گذاشته بودم روی نیمکت و دستامم دور سرم
ینی قیافم مشخص نبود
همینجوری داشتم به این معلمه فحش می دادم
من : +۱۸ (نمی تونم بگم چی می گفتم ولی خودتون بفهمین دیگه :) )
همینجوری در حال فحش دددن بودم که یه صدایی از بالای سرم شنیدم : این کیه؟
سرمو بلند کردم دیدم بعلعععع
خانم خیلی مزخرف علوم بالای سرم بود *-*
ینی هر چی گفتم شنیده بود ؟ *-*
خلاصه با اظطراب گفتم غلط کردم :|
گفت چی
گفتم هیچی
بعد یجوری نگام کرد رفت
حالا خوبه من از این بچه خرخونای عینکیم
ولی از مدرسه متنفررررررم
خب زنگ علوم اینجوری گذشت.

حالا امروز هم یع خورده ضایع شدم
زبان داشدیم
معلم زبانمون فامیلیش چعبیع :||||||||
چعبی :  معدل بیستا دستا بالا
من و چن نفر دیگه دستامونو بردیم بالا
(میخواست گروه بندیمون کنه)
نوبت به من رسید گفت میخوای کیا توی گروهت باشن
منم گفتم مبینا و سارا
همین که گفتم سارا چعبی گفت :
بسیار عالی
سارا خیلی خیلی خیییلی عالی شده
پارسال به شدت پیشرفت داشت
عالی بود خیلی عالی
آفرین دخترم
منم هی سرمو به نشونه ی تایید تکون میدادم
من : بله خیلی پیشرفت کرده از لحاظ همه چی همینجوری داشتم تعریف می کردم که یهویی چعبی پرید وسط حرفم گفت ببخشید منظورم 
با سارا نبود داشتم با نسترن صحبت می کردم
من :  :|||||||||||||||
سارا که اصن آب شد رفت زیر زمین
خلاصه خیلی ضایع شدیم


****
ممنون که خوندی 
روز اول مدرسه ی تو خوب بود یا نع؟ :)





دیدگاه : نظرررررر
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 مهر 1396 08:21 ب.ظ

میم :)♡

پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:40 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?




سلاممم *-*
و اینگونه مدیر اسکُلتان در میان انبوه ای از مه و جادو پدید می اید :||||
خب من اومد یه پست مسخره بذارم :|
که احتمالا ۹۹ درصدتون برخلاف من فکر کنین :|
خب مدرسه داره شروع میشه
و باید کلی بشینیم درس بخونم
صبحها ساعت ۶ از خواب بلند بشیم و بعدشم بریم مدرسه
و قیافه ی داغون معلما رو ببینیم
خانومم مقنعت
خانومم کفشات
خانومم موهات
خانمم مانتوت 
و کلی حرفای تکراری
بعدش بعد کلی خستگی زنگ تفریح بشه و همین که میخوای پاتو از کلاس بذاری بیرون زنگ بخوره
بازم حرفای تکراری معاون و مدیر
دیوونه بازیای دوستات
نمره ی امتحانا
گریه ی خرخونا برای ۱۹.۷۵
سگ شدن معلمای ریاضی :|
آبقندا :|
کلمه های جدا و چسپیده ی املا ها که نصف نمره ی مستمرمونو به باد فدا کشوندن :|
شادی  زنگ آخر
چهارشنبه ها 
تقلبای سر امتحانا
جک های بی مزه ی معلما
سوتی های بچه ها سر کلاس
کنسرت هامون...
بوی جوراب توی نمازخونه کع به هر کی نگا می کردی میگفت من همین امروز جورابمو شستم
اکیپ شاخا...
طنز کلاس...
اسمهای مستعار خودمون که دوستامون با عشق رومون گذاشتن
صف بوفه ^-^
زنگای ورزش...
اردوهامون...
"وغیره" هایی که وقتی ادامه ی جوابو بلد نبودیم می نوشتیم :|
و کلی خاطره های خوبی که با مدرسه ساختیم...
با دوستامون...
با معلمامون...
...........

مدرسه خیلی چیزا به ما داده
بهترین دوستامونو اونجا پیدا کردیم
بهترین روزامونو اونجا سپری کردیم
وبهترین آرزوهامونو اونجا ساختیم
سرنوشت هر شروعی به پایان میرسه
و وقتی اون روز برسه
فقط من می مونم و کمی خاطره ها ی خوب و یه دنیا دلتنگی
اون موقست که می فهمم زندگی یه خاطره بوده
اون لحظه فقط اشک می ریزم ...
اشک هامم آروم آروم میریزن...
ای کاش...
خاطره های خوب میساختم...



قدر مدرسه رو بدونیم :)♡





دیدگاه : نظراهای دوستام
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 شهریور 1396 11:29 ق.ظ

سوتی نده

یکشنبه 26 شهریور 1396 06:49 ب.ظ

نویسنده: ♥♪Liana♪♥
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
یه روز مث همیشه تو مدرسه بودیم.زنگ تفریح بود و توی حیاط با اکیپم نشسته بودیم.
داشتیم راجب اسمایی که به سلب ها نزدیک ترن بحث میکردیم که نوبت به هری استایلز رسید.
من:به جان دختر دایی زشتم همینکه گذاشتم بدون کتک برا زین اسم نزدیک پیدا کنین خیلیه.دیگه عمرا اجازه بدم برا هری اسم نزدیک پیدا کنین،عمرااااااا:|
ستا:واااا مگه زی زی برا زین بده؟
من:بله مگه بچم مسخره ی شماس که براش اسم گذاشتید؟
همه ی اکیپ به غیر از من::/
من:والا:|
مهری:حالا تو راضی شو دیه.
من:نچچچچچ.
ستی:بستنی و آلوچه مهمون من.
استار:اولن چه ربطی به بحث ما داره؟دوما چقد تفاهم بین این دوتا هست:/میخوای مسموممون کنی؟
ستی:اولن قانع شدم ربطی نداشت؛دوما بستنی رو اینجا بخورید آلوچرو خونه.
همه ی اکیپ به غیر از ستی:-_-
ستی:^_^
مهری:از بحث اصلی دور نشید.
پری: بحث اصلی چی هست؟
همه ی اکیپ به غیر از پری:O_O
من:یا حضرت پشمک این آلزایمرم رد کرده:|~
پری:خب انقد از بحث اصلی دور میشید که من یادم میره.
ستی: احمق آلزایمری داشتیم برای سلبا اسم نزدیک پیدا میکردیم که نوبت به هری رسید ولی لیلیانا(اسم دیگه ی مستعار من) اجازه نمیده براش اسم نزدیک پیدا کنیم چون اگه انتخاب کنیم جرمون میده.
پری:خب این و که خودمم میدونستم:/
ستی:چییییییی؟!!!!! عرررررررررررر ینی من تا الان داشتم زر میزدم؟!!!!!!
پری:فک کنم:/
ستی:انتر بوزینه...
خلاصه اینا هی داشتن دعوا میکردن که من پریدم وسط و گفتم:اگه میخواید برا هری بدون کتک اسم نزدیک پیدا کنید باید هرچی من میگم انجام بدید.
ستا:با اینکه سخته ولی باش.
بقیه ام موافقت کردن پس گفتم:به انتخابین.
ستی:هر هر.
همه ی اکیپ به غیر از ستی::/
ستی:واااااا چیه مگه هر هرم میشه دیه.
ستا:هات.
من:لقبش و نگو اسم نزدیک.
مهری:خری.
من:این میخوره.
پری: یسسسسسس.
آقا همون موقع زنگ خورد و ما بعد از کلی جنگولک بازی و فرار از مامورا برای رفتن به دستشویی رفتیم سر صف.
آقا تو صف هی داشتم درمورد خری فکر میکردم.خیلی خنده دار بود.وارد کلاس شدیم.این زنگ دینی داشتیم و ظهیر الدینی(فامیلیش خیلی به درسش میاد)ملقب به ظهیر لولو بعد از 5 دیقه وارد کلاس شد.
اول امتحان گرفت و ما طبق معمول با کلی روش تقلب که سراغ داشتیم حلش کردیم.
ورقه ها رو گرفت و شروع کرد به درس دادن.
شاید باورتون نشه ولی من هنوزم داشتم راجب خری فکر میکردم،خودمم نمیدونستم چرا!!!
یهو ظهیر لولو صدام زد:خانوم لیانا؟
آقا من انقد به خری فکر کرده بودم گفتم:جانم خری؟
کلاس رفت رو هوا که چه عرض کنم فضا.
تازه فهمیدم چه گندی زدم.
ظهیر لولو ام داشت از سرش دود بلند میشد.
سریع گفتم:ببخشید من میخواستم بگم هری گفتم خری.
هری گرلا که داشتن زمین و بعد این حرف من گاز میگرفتن.
ظهیر لولو ام معلوم بود داشت آتشفشان وجودش و خاموش میکرد پس گفت:دیگه تکرار نشه.
من:چشم.
دیگه سعی کردم به خری فکر نکنم و به زر زرای ظهیر لولو گوش کنم.
میز کناری ما دو تا از به اصطلاح شاخامون نشسته بودن.یکیشون به شدت بد نفس میکشید.فک کنم سرما خورده بود چون نفساش خش دار بودن.
بعد از حدود 5 دیقه صبرم لبریز شد و روبهش داد زدم:نفس نکش.
اینبارم قهقهه های کلاس شروع شد.
تا قبل از اینکه ظهیر لولو منفجر بشه سریع گفتم:ببخشید ادامه بدید.
کلاس ساکت شد و دوباره ظهیر لولو با کلی چشم غره به من زر زراش و شروع کرد.
بعد از نیم ساعت دیگه استارم از نفس کشیدن دختره خسته شده بود.
هرکی جای من بود رگای اعصابش و پاره میکرد.
من سریع عصبی میشم و وقتی عصبی بشم زمان و مکان نمیشناسم.
اینبار با صدای بلند گفتم:نفس بکش.
دوباره کلاس به طرف من برگشت و همه دوباره به طرز وحشتناکی بلند خندیدن.
ظهیر لولو اول یه داد بلند زد که همه ساکت شدن و بعد گفت:خانوم لیانا شما چتونه؟؟!!یه بار میگین نفس بکش یه بار میگین نفس نکش.بهتره خودتون و به یه تیمارستان نشون بدین.
من:نشون دادم قطع امید کردن.
باز کلاس رفت رو هوا و من به خاطر این حرفم تو افق محو شدم.
مهری در حین خنده برگشت سمت من و گفت:مگه تیمارستانم قطع امید میکنن؟!
من:نمیکنن؟
مهری میخواست جوابم و بده که ظهیر لولو گفت:بیروووون.
خیلی ریلکس بلند شدم تا برم بیرون ولی تا خواستم برم زنگ خونه خورد.
با پررویی تمام گفتم:ببخشید الان زنگ خورد دفعه ی بعدی بیرونم کنین.
بازم همه خندیدن و ظهیر لولو سریع بلند شد و قبل از رفتنش گفت:نمره انضباطتون و جبران میکنم.
منم یه لبخند ژکوند زدم که ظهیر لولو سریع رفت بیرون.خلاصه سریع با اکیپم که داشتن از خنده روده بر میشدن از کلاس اومدیم بیرون.
پری:دستت درد نکنه حسابی شاد شدم.
من:گوه خوردی!!!
پری:ممنون-_-
همون دختره که به اصطلاح شاخ بود و من هی بهش میگفتم نفس بکش نفس نکش اومد و گفت:کم سوتی بده لی لی سوتی.
ستا:سوتی هفت جد و آبادته.
مهری:رادیوی خراب.
آقا ما با حرف مهری زدیم زیر خنده.
منم انگشت وسطم و براش نشون دادم.اونم که معلوم بود خیلی ضایع شده با اخم رفت.
ما ام به سمت خونه هامون حرکت کردیم.
________________________
خیلی دوستام و دوست دارم.بیخودم نمیگم که دوستای صمیمیمن؛چون عالین و همه جا پشتمن.
امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه.
نظر فراموش نشه گل گلیا^_^



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 مهر 1396 01:23 ب.ظ

جنگ فندوم ها در مدرسه

شنبه 4 شهریور 1396 12:11 ق.ظ

نویسنده: ♥♪Liana♪♥
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
خب من توی پست اولم گفتم که بلیبر،دایرکشنر،زیکوآد،هری گرل و سوییفتیم.
این خاطره ام مربوط میشه به این فندوما.
آقا اگه امتحانای ترم دو رو فاکتور بگیریم تقریبا آخرای سال بود:]
اکیپ ما مث همیشه بیکار و بی اعصاب بود و منتظر یه بهونه بود تا منفجر بشه.
توی کلاس نشسته بودیم تا اینکه یه نفر بهونه دستمون داد.
یکی از پررو ترین،بیشعور ترین و حرص درار ترین دخترا توی کلاسمون که اسمش کیمیا بود اومد وسط کلاس و داد زد: اکسو بهترینه و ما اکسو الا بهترینیم.
آقا قبل از اینکه من منفجر بشم ستی که دایرکشنر بود بلند شد و گفت:هووووو بوقلمون تا وان دی هست اکسو بره سوسک بخوره.
کیمیا که عصبانی شده بود و فرقی با ما نداشت اومد سمت میز ستی و گفت:اکسو بهترینه وان دی کیه توروخدا.چندش ترین و بد صدا ترین گروه...
همین کافی بود که منفجر شم.
داد زدم و گفتم:هووووو هییییییی دو کلمه از مادر عروس.اون چشم بادومیا با اون صدای حال بهم زن برن مستراب سیفون و بکشم.(ببخشید زیادی عصبی بودم:/)
همین کافی بود که همه ی اکسو الا بیان سمت میز ما.
ما ام شروع کردیم به دعوا باهاشون.
اوضاع همینجوریش خراب بود تا اینکه یه سوییفتی پاشد و گفت:وان دی و اکسو به پای تیلور نمیرسن.
من و استار که هم سوییفتی بودیم هم دایرکشنر یه نگاه گنگ بهم انداختیم که یعنی:از کی دفاع کنیم؟)
ستی شروع کرد به دعوا با سوییفتیا.
نمیدونم یهو چیشد که پای بلیبرا ام کشیده شد وسط.
دیگه داشت گریم میگرفت.
بلند گفتم:ابوالمالی روح سرگردان اینا رو به تو میسپارم.
یهو همه ساکت شدن و اتفاقی که بعدش افتاد باعث شد به گوه خوردن بیفتم که چرا این حرف و زدم:^)
سرگروه بلیبرا که اسمش عسل بود گفت:لی لی مگه تو بلیبر نیستی؟!
من:چرا.
عسل:خب بیا تو گروه ما دیگه.
قبل از اینکه من حرفی بزنم سرگروه دایرکشنرا که ستی بود گفت:لی لی
گوه خورده بیاد گروه شما لی لی دایرکشنره.
من:-_-خب من بلیبرم هستم ستی.
ستی:که چی؟باید بیای تو گروه ما.
پانیذ سرگروه سوییفتیا گفت:لی لی تو مگه سوییفتی نیستی؟!
من با آه:آرههههه.
پانیذ:پس میای تو گروه ما.
من:گوه خوردم.
آقا اینا هی بحث میکردن که من برم پیش کی که ستا که هری گرله گفت:لی لی سرگروه هری گرلاس پس میاد پیش هری گرلا.
همه دادشون درومد.
فک نکنین خاطر خواه دارم تو کلاسمون؛چون پررو ام و با زبونم روی هرکسی رو کم میکنم همه میخوان برم تو گروهشون.
آقا خلاصه معلم هنوز نیومده بود و اینا پای زیکوآدای بدبخت و بی گناهم کشیدن وسط.
من اون بالا مث فرمانده ی جنگ وایساده بودم و از همه دفاع میکردم.(از بس آدم نیکیم من:!)
آقا تنها فندومایی که باهاشون دعوا میکردم اکسو الا و سلنا تورا بودن.
خرخونامونم مث احمقا هی مارو نگاه میکردم.معلومه یا تا حالا آهنگ نگوشیدن یا تتلویی چیزی میگوشن:D)
جنگ داشت وحشتناک میشد.
من بدبختم هی از این فندوم به اون فندوم میرفتم و مث وکیل اون فندوم ازشون دفاع میکردم.
دیگه کم کم داشت دعوا به جاهای باریک کشیده میشد به طوری که به خواننده های بدبخت فحش ناموسی میدادن!!
تا اینکه با باز شدن کلاس همه ساکت شدن و من برای اولین بار از دیدن خانوم اجتماعیمون"شجاع"خوشحال شدم.
همه ساکت شدن و رفتن نشستن چون شجاع فوق العاده سگ اخلاق بود و باید حتما میرفتی میشستی وگرنه نمره ی یه امتحانت و قشنگ جبران میکرد.(یعنی تا میتونست گند میزد به نمره ها:!)
همه نشستیم و من با نفرت به کیمیا نگاه کردم که اون به من یه نیشخند زد که قشنگ دوست داشتم اون لحظه خفش کنم!!(اکسو ال احمق:/\)
بعد از یک ساعت مهری که زیکوآد بود بهم نگاه کرد و گفت:لی لی خدایی یه روز اگه مجبور باشی یه فندوم و انتخاب کنی کودوم فندوم و انتخاب میکنی؟!
اون لحظه بود که میخواستم سرم و بکوبم به میز.
با چشمایی از عصبانیت سرخ شده گفتم:نمیدونم×__×ایشالا تا اون روز سکته ی مغزی میکنم میمیرم.
مهری که متوجه ی وضعیتم شد خودش ساکت شد و ماجرای جنگ فندوم ها در اون روز بالاخره تموم شد.
______________________
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
بگین فن کی یا کیا هستین و تو کودوم فندوم هستین.
فعلا بابای.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 مهر 1396 05:56 ب.ظ

درخواست مادربزرگ :|

دوشنبه 30 مرداد 1396 04:47 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ?



سلاممم ^-^
دوستان چن روز پیش یه اتفاقی افتاد که دلم نیومد نذارم :|
و...
گذاشتم :|
خب طولانیه اما ممنون می شم بخونین ^-^♡

****

همین دیروز ساعت ۸-۹ شب بود
من همراه با پسردایی ها و دختر دایی هام به اسم های : علی،رضا،فاطمه،هلیا،آرمین و خودم ، بهار داشتیم بازی گروهی با گوشی می کردیم.
طبق معمول منو فاطی و هلیا یه تیم بودیم و علی و رضا و آرمین هم یه تیم.
****
یهویی سرو کله ی مامان بزرگم با یه شمع کوچولو و یه کلید پیدا شد. مامان بزرگم اومد توی اتاق و گفت که این بنو بساتمونو جمع کنیم (منظورش با گوشیامون بود) ما هم فورا جلوی مامان بزرگمون زانو زدیم و خودمونو کشتیم تا اجازه بده فقط فقط یه دقیقه ی دیگه با گوشیامون باشیم تا آخرین دردودل هامونو بهشون بگیم :| و اما مادربزرگ... او همچون انسان بی رحمی با لگد پخش زمینمان کرد و همانطور که اخم چهره اش را پوشانده بود به ما لقب پخمه و بچه مجازی داد. او باز هم دست از کارهایش بر نداشت ... آوایش را بلند کرد و به طوری که گوشهایمان کَر شوند گفت : من همسن شما بودم...
علی نذاشت حرفشو ادامه بده و گفت : یه خونه رو تنهایی اداره می کردم.(اصن این مامان بزرگ ما تنها حرفی رو که بیشتر از کلمه ی" پخمه ها" به ما زده ، همین جمله ای که علی گفت بوده:|)
مامان بزرگم گوشیامونو گرفت و گذاشتشون توی اتاق خودش و در اتاق رو هم قفل کرد :| بعدش شمعی که دستش بود رو به من داد و کلید رو هم به رضا داد. به هممون گفت که وقتشه بزرگ بشیم و کار کنیم.
قیافه های ما : *^*
مامان بزرگ : -_-
بعدش به کلید توی دست رضا اشاره کرد و گفت که : صبریه(مامانِ مامان بزرگمه. اسمش تو حلقم ... :| حدودا صد سالشع :| ولی خعلی شادابه. بعد ما توی همین سن نوجوونی عین پیرهای ۷۰ ساله میزنیم) خب خلاصه مامان بزرگم بهمون گفت که مامانش رفته خونه ی پسرش و یادش رفته در خونشونو قفد کنه الانم به من زنگ زده که این کلیدو به شما ها بدم تا برین خونش و در خونه رو قفل کنین.در ضمن یادتون نره خونش رو هم تمیز کنین. وقتشه یکم روی نظافتتون کار کنین.
این حرف به قدری بد بود که اشک توی چشمای هلیا جمع شد :|
خب بعدشم به شمع توی دست من نگاهی انداخت و یه کبرزت بهم داد و گفت وقتی رفتین اونجا نور نیست چون الان شبه برای همینم شمع روشن می کنین .
رضا هیجان زده شد و گفت : خب چه کاریه باو . گوشیمو بده فلشرشو روشن کنم. اینجوری بهتره. D:


گلاب به روتون بعدش مامان بزرگم بلایی سر رضا اورد که هنوز هم وقتی یادش می ندازی بغض گلوشو می گیره... :|
خلاصه ما راه افتادیم ساعت تقریبا ۱۰ شده بود. خونه ی مامان مامان بزرگم دو کوچه پایین تر از خونه مامان بزرگمع و واقعا جای خلوت و ترسناکیه. یه طرفش یه خونه ی قدیمیه که کسی توش نیست و یه طرف دیگش کوهه و جاده خاکیه(ینی شهر دیگه تموم میشه. تازه بدترینش اینجاست که اگه از اون جاده خاکیه یکم بالاتر بری به قبرستون میرسی) سن های ما هم همگی از ۱۲ تا ۱۶ سال بودن.
شمع دست من بود و کبریت دست فاطی. به خونه ی مامان مامان بزرگمون که رسیدیم فاطی خیر سرش اومد شمع رو روشن کنه. هر کاری می کردیم کبریت روشن نمی شد چون خیس بود :||| بالاخره بعد یه ربع یه کبریت روشن شد و ما هم کلی ذوق زده شدیم.
خب قضیه سخت تر از چیزی بود که فکر می کردیم.
در خونه بسته بود و این یعنی اینکه یکی باید از دیوار می رفت بالا میرفت و بعد میپرید توی خونه و بعدشم درو برای بقیا وا می کرد.
بعد از ۵ دقیقه به این نتیجه رسیدیم که علی بره روی کول رضا و بعدشم ایتجوری بره بالای خونه و بپره توی خونه(چون رضا خییییلی بلنده). خب وقتی علی داشت از رضا میرفت بالا یه مردی داشت از توی خیابون رد میشد و علی و رضا رو دیده بود و طبیعتا فکر کرده بود که دزدن@-@
دوید به سمت ما ، پای رضا رو کشید... رضا افتاد .... علیم افتاد روی رضا
منو فاطی و هلیا و آرمین در رفتیم(اصن خودمون خودمونو ضایع کردیم الکی :| )
مرده افتاد دنبال ما. رضا داد زد وایسا وایسا اینجا خونه ی مامان بزرگمه. ما دزد نیستیم. به خدا دزد نیستیم.اینم کلید خونست نگا کن.خلاصه با تلاش های رضا مرده همه چیو فهمید. علی هم فورا با یارو مرده دوست شد و شمارشو گرفت :| اونم از ما معذرت خواهی کرد. رفت بالای دیوار و درو وا کرد و بعد رفت.
ساعت دیگه ۱۱ شده بود. ما رفتیم توی خونه. خونه رو تمیز کردیم. درو خونه رو قفل کردیم. اومدیم برگردیم که احساس کردم توی خونه یه چیزی تکون میخوره.به هلیا گفتم اون گفت چیزی نمیبیمه . منم فک کردم توهم زدم. دیگه تقریبا از خونه بیرون زده
بودیم که فاطی جیغ کشید. هممونم اومدیم ببینیمچی شده
فاطی گفت از توی خونه صدا میاد. راست می گفت.انگار کسی داشت با چاقو روی سنگ یا یه همچین چیزی می زد.
هممون ساکت موندیم. آرمین لباس علو کشید گفت بی خیال بیاین بریم.علی سرشو تکون داد گفت فقط آروم...
داشتیم با ترس و لرز می رفتیم بیرون که بهویی صدای در زدن از خونه اومد. یعنی یکی داشت با دستش روی در شیشه ای خونه میزد.
وای کم مونده بود غش کنم.اصن سرم گیج می رفت.علی بزرگ ترینمون بود(البته اول علی بزرگتره و بعدش فاطی و بعد رضا و بعدشم من و بعد هم هلیا و آرمین)
علی رفت ببینه چی به چیه.
منو فاطی چسبیده بودیم به هم
آروم آروم میرفت جلو و یه چیزی که من نمی دونم زمزمه می کرد.
کم کم به در خونه رسید
یهویی بدون ابنکه حرفی بزنه به در خیره شد
چن ثانیه خشکش زده بود
منم که زیااااادی فیلم ترسناک دیده بودم
به بقیه گفتم الان جن میره تو جلدش فقط در برین
جماعتم در رفتن :|
همه چیز آروم بود و فقط صدای تپش قلبامون میوومد @-@
بهویی علی بلند بلند خندید
ما هم که اون لحظه واقعا مُردیم
وقتی علی خندید هلیا کم مونده بود غش کنه
اینقد ترسیده بودیم که نمی تونیتیم از جاهامون تکون بخوریم.
علی روشو برگردوند...
وای من سکته زدم @-@
یه لبخند گشاااااد روی صورتش بود.
من دیگه مطمعن بودم این علی واقعی نیست...
یکی دو ثانیه سکوت بود که یهویی علی از حالت ترسناکی که گرفته بود در اومد و گفت رضاعه رضاعه.
ما : کی ، چی
علی : رضا . و بازهم خندید.
با اومدیم پیش علی و بعد فهمیدیم چی شده :|
روح توی خونه نبوده
بلکه این پسردایی احمق من یعنی رضا :| وقتی خونه رو تمیز می کردیم رفته دستشویی و بعد ما از خونه بیرون اومدیم و اون توی دستشویی جامونده :| ما درو قفل کردیم و اینم با مشت کوبیده به در تا بگه من جاموندم :|
هیچی دیگه
فاطی (خواهر دوقلوی رضاعه) اینقد رضا رو زد که این بدبخت دیگه نمی تونه حرفی بر خلاف میل فاطی بزنه :|
و اینگونه بود که ما تصمیم گرفتیم هیچوقت به خونه ی مامان بزرگِ بزرگمون بر نگردیم :| یا اگه بر می گردیم با رضا برنگردیم :|

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

تا بدبختیای دیگه بدرود :"|
#نظر... *^*



دیدگاه : نظرای دوستای گلم
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 مرداد 1396 04:52 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 2 1 2
]