تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - مطالب خاطرات طنز
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

ترن هوایی و دعوا... :"|

چهارشنبه 9 خرداد 1397 01:26 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات طنز ?


چن روز پیش با شادی و مامانو باباش رفتیم پارک
منو شادی رفتیم ترن هوایی
بعد رفتیم که مث همیشه بشینیم صندلی جلوعی ها
ولی با صحنه ی دلخراشی مواجه شدیم :|
دوتا پسر جامونو گرفته بودن -_-
بعد پسرا ده متر بودن شادی یه سانتی مترم نبود  =|
به روایت تصوبر :


بعد تازه با افتخارم رفت جلوشون قیافه گرف گفت : هوی آقایون نسبتا محترم بساطتون جم کنین جا ماعه
یکی از اونا با قیافه ای " :| " : ما اول اومدیم یا شما؟
شادی : عا خب بریم پشت بشینیم
خلاصه منو شادی رفتیم ردیف پشت سر اونا یعنی ردیف دوم نشستیم
بعد باید صب میکردیم تا ظرفیت تکمیل بشه
یکی از پسرا بلند شد رفت زنگ بزنه به دوستاش که دوستاشم بیان ترن راه بیوفته
رفت گوشیو برداشت : الو ممد الو- هوی ممد - الو ممد ببین ما الان ترنیم - الو ممد - هوی قطع نکن ممد ممد :|
بعد شادیم خنرش گرفته بود 
رفت با تیکه به پسره گفت : لامصب دوستات چقد هواتو دارن 
پسره : هه نمکدون
شادی : شبا تو آبنمک میخوابم
پسره : هه  :|
خلاصه بعد از نیم ساعت چن نفر دیگه هم اومدنو ترن راه افتاد
وقتی که ترنه راه افتاد تازه منو شادی متوجه شدیم واگن ما کاملا خرابه!
کمربند من بسته نمیشد و اون میله ای که باید بیاد پایین تا خودتو بچسبونی بش که یه وقت نیوفتی پایین گیر کرده بود پایین نمیومد که ما بگیریمش :|
هیچی دیه 
همه جییییغ
اینوسط منو شادی فقط به صاحب ترنه فحش میدادیم ولی متاسفانه صدامون نمیرسید
یهو ترنه اووووووج گرفت من فقط به کمر بنده آویزون بودم کلا تو هوا معلق بودم
شادیم که کمربندش درست بود هی با سر میخورد تو کله ی اون پسره که باهاش لج بود
ضربه مغزیش کرد :|
حالا اینوسط پسره فحش ناموصی به شادی... شادی فحش ناموصی به پسره
پسره : کره خر کله ی ****تو جم کن آشغال
شادی : خفه نکبت
پسره : کَری نمیفهمی؟
شادی : ن . زبون حیوونارو نمی نفهمم
پسره : کارت دارم کارت دارم
شادی : گو بخور
پسره : تو رو نمیخورم
شادی : از بس که بد غذایی
پسره فاک میداد شادی دو دستی براش فاک میفرستاد :|...
اصن یه گیسو گیس کشی بود... :|
اینوست من گیر داده بودم به اون یکی پسره که باید جاشونو با ما عوض میکردن اگه ما مُردیم خونمون گردن اوناس :|
هیچی دیگه از اول تا آخرش فقط ریدیم به هم :|
آخرسرم ترنه وایساد
سریع پسره اومد شرو کرد فحش دادن به شادی...
هر چی از دهنش درمیومد گفت
یهو دیدم شادی گوشیشو اوورد بالا با یه لبخند نگا پسره کرد...
* از تموم تخدید های پسره فیلم گرفته بود =|
هیچی دیگه یهو شادی گفت : دست از پا خطا کنی فیلمت پخشه :|
پسره هم هی گفت حذفش کن حذفش کن
ماعم رفتیمو پشت سرمونم نگا نکردیم :|




دیدگاه : نزر :|
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 خرداد 1397 02:03 ب.ظ

کشف جدید و پنکه :|~

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 09:53 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?



توی این چن روز کلیییییییی اتفاق افتاد
ینی کلیاااا کلی
ولی حوصله ی تایپ کردن ندارم
حالا ی کوچیکشو میگم
همونطور که قبلا گفدم کلاس ما شلوغترین کلاس مدرسس
همه چیز خوب بود تا اینکه بچه هامون یه چیز جدیدیو کشف کردن...
یه بار آیلا اومد تخته پاکنو وسط کلاس بندازه روی پارمیدا که ظاهرا هدف گیریش خوب نبود و تخته پاک کنو یه راس انداخت بالای پنکه :|
بعد هی میخواسدیم بیاریمش پایین قدا هم ماشالا همه کوتاه :|
برای همینم مجبور شدیم پنکه رو روشن کنیم :|
عاقا من نشسته بودم نیمکت آخر داشتم با سارا حرف میزدم
درهمین حال پارمیدا پنکه رو روشن کرد...
ینیا...
تخته پاکن با سرعت نور از روی پنکه پرتاب شد و شاید باورتون نشه ...مستقیییییییییم خورد تو دماغ سارا :||||
سارا بلند داد زد : عاااااااااااااااا :|
(میبینید چقد جیغامون ظرافت دارن :|)
بعد از این ور بچه ها خوشال شدن که یه چیز جدید کشف کردن
سارا اومد جاشو عوض کرد رفت نیمکت وسط نشست
بچه ها باز اومدن دوباره ماژیک پرت کردن بالای پنکه
ولی در عین ناباوری ماژیک خورد تو سر سارا بازم
ینی ما مُردیم اینقد که خندیدیم
دوباره بچه ها جامدادی گرفتن که پرت کنن
سارا کیفشو گرف جلوی صورتش :|
ینی به خدا قسم اینبار هم باز خورد به کیف سارا :|
ینی نابود شدیم اینقد خندیدیم :|
بعد حالا از این بگذریم...
روز بعد رفتیم رنگ خوراکی اوردیم مدرسه

(برای کاروفناوری باید میوردیم .ابیم بود)
عاقا من جوگیر شدم قبل از اینکه معلم بیاد تو کلاس گفدم که رنگه رو بریزیم توی پلاستیک بندازیم بالای پنکه ببینیم چی میشه :|
حالا فقط یه فرضیه بود هاا
بچه ها هم همه عین خر ذوق کردن :|
همه کیفارو انداختیم رو شونمون و رفتیم یه گوشه ی کلاس یا بعضیاهم زیر میز رفتن
سارینا رنگو گرفت انداخت بالای پنکه... (مثلا مبصر کلاسمونه :|)
ینیا ...
در عرض یک صدم ثانیه پلاستیک پاره شد و رنگه رگ
باری همه چیو با فاااک داد :|
اینجوری بگم
به معنی واقعییییی گند زدیم :|
پنکه ابی شده بود
نیمکتا ابی شده بودن
زمین ابی شده بود
بدتر از اون...
تخته آبی شده بود :|
عاقا ترسیدیم رفتیم از بوفه دستمال خریدیم هی با آب میزدیم رو تخته نمی رفت رنگه :|
(مثلا رنگ خوراکی بود)
با زور و بدبختی یکم تونستیم وضعیت تخته رو درست کنیم
همه ی اینا به کنار
یهو در وا شدو بعد معلم خیر مقدم فرماییدن :|
بقیشو دیگه خودتون حدس بزنید واضحه :"|||






دیدگاه : نزر :|
آخرین ویرایش: سه شنبه 18 اردیبهشت 1397 09:59 ب.ظ

معلم چادری و انتظار... :|

جمعه 14 اردیبهشت 1397 05:45 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?


تو مد دیروز زنگ اول بوفه بسته بود

زنگ دوم شلوغ بود همه رو همه به *** دادن

فقط موند زنگ سوم

خلاصه من گشنم بود داشدم میمرررردم

تا اینکه بالاخره زنگ خورد

ینیا...

یجوری کیفو گرفتم تو هوا چرخوندم با سرعت نور بلند شدم برم بیرون که یهو یه زنِ چادری کوتاه زشت بی ریخت اومد تو کلاس نگام کرد گفت : نچ نچ نچ ادبت کجا رفته بیا اینم از دانش آموزهای "انقلاب اسلامی" :/

*طرف از اینا بود که فک کنم شب با چادر میخوابه
خلاصه اومد گفت که یه سوال آسون دارم
کی انگیزه داره جواب بده
کلاس سکوتتتتتت اصن هیشکی جواب نداد
بعد یارو دوباره با انگیزه : چ عالی :|
اومد با ماژیک رو تخته نوشت : ظهور امام زمان (ع)
اومد یهو پرسید : حالا آروم و به نوبت بگین ما به عنوان یک منتظر خوب چیکار باید کنیم
دوباره کلاس سکوتتتت بچه ها پوچ
بعد دوباره خودش با خوشحالی : آفرین ، باید دعا کنیم :|
ماهم هی به هم نگا میکردیم
*من کلا از اینام که آداب نشستن رو نیمکتو ندارن ؛ از اینایی که رو نیمکت پخش میشن همیشه ی خدا*
نگا من کرد گفت درست بشین
گفتم پش :| ببخشید چش :|
بعد گفت منو مسخره میکنی
گفتم نه به جون اینا
بعد به دوستام اشاره کردم
همشونم باهم : چرا از جون خودت مایه نمیذاری :|
من : :|
خلاصه گفت که میخواد چند لحظه ، فقط چند لحظه وقتمونو بگیره...
اینجوری بگم که زنگ تفریح تموم شد که هیچ نصف زنگ بعدیم گرفت :|
وسطای زر زدناشم معلم پرورشیمون که شص سالشه اومد داخل کلا انگار اون چادریه داشت برا معلم پرورشیه حرف میزد
بعد از یه دقیقه جفتشون نشستن باهم عکس گرفتن
معلم پرورشی از هر زاویه ی یارو زنه عکس گرفت :|
بعد زنه *فقط دماغش مشخص بود من قیافشو ندیدم* اومد به معلم پرورشیه با خنده گفت : عکسام پخش نشه خوشگلم حیفه :|||||
بعد اومد گفت "باید" از ماهم عکس بگیره :|
تا اینو گفت همه دستا رو دماغ :|
بعد عصبی شد قاطی کرد گف عکس نمیگیره
خلاصه بعد از چهل دقیقه که زنه داشت زر میزد اومد گفت : دیگه "متاسفانه" :|| باید برم فقط یکی بلند شه خوب بگه : ما باید به عنوان یک منتظر خوب چیکار کنیم
ینی پشه تو کلاس پر نمیزد :| بعد از شیش ثانیه سکوت مطلق دوستم سها داد زد : باید منتظر بمونیم :|
هیچی دیگه یارو عصبانی شد داد زد برید بیرون دیگه نمیخوام جلو چشام ببینمتون :|
ما هم با کمال میل اومدیم بریم تو حیاط که معلم پرورشیه اومد گفت که باید بریم کلاس و زنگ تفریح نداریم.
عاقا بچهاهم که جووووگیر گفتن که تبعیضی همیشه بین ما و بقیه ی کلاسا وجود داره و چه وضعشه و زنگ تفریحمونو گرفتن و....
معلمه راضی نشد گفت باید بریم کلاس
تو راه برگشت یکی از بچه های کلاس تو گوشم گفت نزدیک در شدیم فرار کن
گفتم هان؟؟ :|
از کنار در ورودی که رد شدیم در عرض یه ثانیه همه دویدیم به سمت در ورودی رفتیم بیرون درو محکم بستیم معلمه تو مدرسه موند خلاصه از پشت در هی داد زد : خودم انظباتتونو میدم خودم خودِ خودم
بچه ها هم همه : ایشالا :|
هیچی دیگه رفتیم تو حیاط رفتیم بوفه هی در زدیم هی در زدیم تا اینکه خانم نصاری در بوفه رو وا کرد
بعد گفت مگه شما الان نباید کلاس باشین
در همین فاصله هم همون زن چادریه از کنارمون رد شد که از مدرسه بره بیرون که پارمیدا به زنه یه نگاهی انداخت پوزخند زد یه خانم نصاری با تیکه گفت : منتظر امام زمان بودیم :|
زن چادریه چپ چپ نگامون کرد رفت :|






دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 14 اردیبهشت 1397 05:48 ب.ظ

عید من... :|

چهارشنبه 15 فروردین 1397 02:26 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات طنز ? خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ?


عید کجا رفتین ؟ :|
الان همه میان میگن رفتن خارج ._.
ولی خااااب من که با نهایت انگیره میگم :
عاقا ما رفتیم تو یه روستایی توی استان ایلام :|
کلا هر عید میریم تو روستا :"|
بعد لشکریم میریم :|
اسمشم عَلیشَروان بود :|
ینی من به شخصه چارده روز تموم شاهد شیردوشیدن گاو بودم :|
منو دختر داییم رفتیم توی یه جایییش اسمش خُره تاو بود :|
صدتا سلفی گرفتیم اومدیم خونه دیدیم توی همه ی عکسا یه "خر"ی که به ظاهر در حال خوردن بوده پشت ما افتاده :| ینی ریده شد به انگیزمون
حالا دوتا فیلم ترسناک با بچه های فامیل دیدیم....... 
اسماشون :
فاطمه دختر داییم 17 سالشه
رضا داداش فاطی 17 سالشه
مهدی 13 سالشه
علی پسر داییم 17 سالشه اینم
آرمین داداشم 12 سالشه
زهره 20 سالشه
عاقا منو فاطی پیش هم جلو نشستیم پشتمونم رضا و مهدی
بعد کنار من آرمین کنار آرمینم علی بعد زهره
بعد که فیلم شرو شد علی نقش ارشادو داشت :|
 تا یه پسر و دختر یه زنو مرد یه خر نر و خر مونث میومدن توی کادر فیلم ،
سریععع پاشو میذاش رو کامپیوتر :|
آرمینم یه اسپینر نابود دستش بود وقتی سکوت کامل بود صدای خر خر اسپینرش به چیزمون میداد :|
رضا هم هر چی میشد یه جنی روحی چیزی میومد رو صفحه سریع : یا ممدحسن :||
مهدیم هر جای فیلم ترسناک بود منو هول میداد بهم شک وارد میشد :|
فاطی...
فاطی جاهایی میترسید که اصن ترس نداشدن 
مثلا کالسکه ی بچه ه آروووووووم خورد به دیوار
فاطی ده متر رفت هوا برگشت خورد به من من خوردم به آرمین و تا آخر :|
اصن شک الکتریکی وارد میکنه :\
زهره هم موهاش بلنده از اول فیلم تا اخرش موهاش جلو چشاش بود :/
یه فامیل دیگه داریم اسمش ذکراست :|
موهاش فرررر ویزه بعد درااااااز و لاغره :|
هر دو ثانیه یه بار میومد تو اتاق مارو آگاه میکرد : ترسناکه هااا ترسناکه  :|

اصن من دیگه با اینا فیلم نمیبینم -__-





دیدگاه : :|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 16 فروردین 1397 08:36 ب.ظ

لو رفتن سها توسط منو سارا :|~

یکشنبه 15 بهمن 1396 10:00 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?




معلم دینیمون خییییییییییییییلی ترسناکه :|
بطوری که توی تخته مارو میبینه
بعد این وسط دوستم سها از ایناست که از هر روش تقلبی استفاده می کنه
معلم دینیمون زنگ تفریحا از کلاس نمیره بیرون
***
ریاضی داشدیم و بعدش دینی
وقتی زنگ ریاضی تموم شد ما وسایلمونو جم کردیم و رفتیم تو کلاس دینی عربی ۲
ما همیشه پاتوقمون آخر کلاس سمت چپه
من نیمکت اخرم
کیفامونو گذاشتیم
سها و بیتا و مبینا رفتین بیرون . منو سارا موندیم تو کلاس
اومدیم بریم بیرون که من دیدم کتاب سها روی نیمکتشه
بَرش داشدم که بخونم دینی رو
همینکه کتابو باز کردم از وسط کتاب دو تا دستمال کاغذی افتاد رو زمین
برشون داشتم . سها با قرمز روشون خیلی ریز نوشته بود
به سارا گفتم اینا چین
سارا هم بلند گفت : تقلبیای سهاعن واسه این زنگ. بذار سر جاشون
منم گذاشتمشون لا کتاب و رفتیم بیرون.
زنگ تفریح تموم شدو منو سارا و مبینا و بیتا و سها اومدیم تو کلاس
امتحان دینیو که دادیم یهو دیدیم معلممون اومد گفت : واسه ی امتحانای مستمر کلاس شما رو جدا می کنم
همه هم با تعجب نگا کردن گفتن چرا بین ما و بقیه ی کلاسا همیشه تبعیض ...
معلممون گفت : همین که گفتم
بچه هاهم جوگیر شدن هی میگفتن ینی ما ادم نیستیم چرا هیچوقت به ما احترام نمیذارینو...
آقا یهو دیدم خانم رفت زیپ کیفشو وا کرد دو تا دستمال کاغذی اورد بیرون...........
آقا قیافه ی منو سارا و سها: *-*
هیچی دیگه من در اولین نگا فهمیدم تقلبیای سهاعن :|
عاقا سکوت بود چن لحظه
معلممون دستمالارو گرف بالا گفت : خوب نگا کنین. این متعلق به کلاس شماست. قسم می خورم میدونم مال کودوم دانش آموزه. :|||| اینو همینجوری میرم تحویل شورای معلم ها میدم تا اون دانش آموز بدونه مدرسه شهر هرت نیست. قانون داره
عاقا من خندم گرفته بود :|~
داشدم میپوکیدم
بعد یه نگا به سارا کردم اون وضعش از من داغون تر بود
سها لال شده بود اصن
بعد منو سارا یه نگا به سها انداختیم...نمی دونم چرا با نگاه ما همه ی سرها رو به سها چرخید :| هیچی دیگه همه فهمیدن کار سها بوده
همیشه حکایت منو سارا همینه :|
هرکی باهامون دوست میشه دونفری بدبختش می کنیم :|
کل قضیه همین بود : وقتی من دستمالارو پیدا کردم به سارا گفدم اینا چین سارا هم گفت تقلبیای سهاعن. اون موقع ما کلا فراموش کرده بودیم خانم تو کلاسه.البته بچه ها دورو برش بودن داشدن باش حرف میزدن ولی این معلمه حواسش خیلی جمه :|~
تا شاهکاری دیگر بدرود :|~♡





دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 بهمن 1396 10:07 ب.ظ

اوجِ اوجِ اوجِ فاجعه .... :||||| بخونین

چهارشنبه 27 دی 1396 05:12 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات طنز ?



وای اصن می خوام بگم خندم میگیره :"|
امروز بود...
مدرسه تموم که شد منو سارا و سها در راه برگشت به خونه اوقاتمونو میگذروندیم ^-^
بعد من مامانم بعضی وقتا میاد دنبالم
امروزم قرار بود بیاد دنبالم
منم منتظرش بودم
دم مدرسه ایستاده بودم 
ماشین مامانم مشکیه
بعد من عینکم رو چشام نبود
منم بدون عینک که خدارو شکر کور خالصم هیچی نمی بینم :|
نگا کردم دیدم یه ماشین مشکی دم مدرسه ایستاده
هی تلاش کردم شماره پلاکشو ببینم که بفهمم مامانمه یا نه
هر کاری می کردم نمی تونستم ببینم بعد به چشمم فشار اومد چشام درد گرفت آب از چشم اومد کلا دیگه هیچی نمیدیم :|||
گفدم کی حوصله داره حتما مامانمه
 دویدم با شادابی رفتم در ماشینو وا کردم نشستم رو صندلی کنار راننده
با خوشحالی یه نگا انداختم به "مامانم" 
ینی جا خوردم :||||||||||
یه پسره تو ماشین نشسته بود بش می خورد ۱۸ -۱۹ سالش باشه :"|||
یارو چشاش گرد شده بود :| از تعجبااا :/
منم هی مث اسکولا نگاش کردم :|(شُک بم وارد شده بود)
ینی ۵ ثانیه خوب خوب بهم خیره شدیم یهو من که تازه فهمیدم چی شده عین الاغ جیغ جیغ راه انداختم :||||||| با کیفم زدم تو سرش درو وا کردم رفتم بیرون ماشین :|
بعد داد زد گفت : خانم مزاحم میشی چرا دیگه میزنی
ینی فک کنم هیچکاری نکرده باشم با کیف قطع نخاعش کردم :|
بعد پوکیدم اینقد خندیدم :|
ناگاه یادم افتاد که شتتتتت کیفم هنوز تو ماشینشه *-*
هیچی دیگه رفتم با نهایت غرور ، نگاشم نکردم گفتم : ببخشید میشه کیفمو...
اونم گفت : بله چشم ، بعد کیفمو بم داد
هنوزم تو شُک به سر می برد :|
منم یه ساعت تموم روده بر شدم اینقد که خندیدم
بعد اوج فاجعه کجاست....
هیچ اتفاق خاصی نیوفتادهاااا
ولی به کلی فراموش کرده بودم دم در مدرسم :|
هیچی دیگه حالا بچه ها گیر داده بودن این کی بود رفتی تو ماشینش مخشو زدی "شیطون" :|||||||||||||||
عاقا حالا بیا اینو جم کن
نیم ساعت دادو بیداد راه انداختم که همش سوءتفاهم بود بابا سوءتفاهممممم
خداروشکر مامانم ندید... :| وگر نه کلا باید از زمین کوچ می کردم :|
بچه ها هنوزم تو اینستا دری وری میگن :|
میترسم شنبه برم مدرسه یه مشت شایعه بشنوم :"|
***
عاقا ناموصن اینا اتفاق افتادا :| آخه بعضیا تو خصوصی چرت مینویسن برام :"| من اینایی که مینویسم میذارم عین واقعیتن . خیلی دوست دارم زندگیمو با خاطره پر کنم . برای همین همیشه میخوام در هر شرایطی خاطره بسازم.
***
کامنت پلیزززززز :"|

♡♡♡




دیدگاه : کامنت
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 01:31 ق.ظ

اردوی مدرسه :|

یکشنبه 24 دی 1396 03:16 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?



سلعام ^-^
اردوی توی مدرسه داشتیم :|||
می دونم واقعا مسخرس :|
ولی بد نبود و خلاصه خوش گذشت :|
اول اینکه طبیعتا بچه ها گوشی اورده بودن
منم میخواستم بیارما ولی وقتی به کارنامه ی درخشان " شانس " م مینگریستم کلا نظرم تغییر می کرد :|
خب خلاصه من باید به سفارش " سُها" نوشابه پپسی میووردم :/
طبق معمول منو سارا و سها و بیتا و مبینا رفتیم جای همیشگیمون ینی حیاط پشتی مدرسه
من رفتم بروشور ها رو بدم به معلم دینیمون
وقتی برگشتم با این صحنه رو به رو شدم :
سارا : هووووی آشغااال خودت پهنش کن
بیتا : ریدی بشششش
سها : وااای جرش ندین بدبخت میشم
مبینا : ***
خب کل قضیه این بود که روانداز سها رو هی اینورو اونور پرت میکردن :/
سها در اون لحظه :


خلاصه ما نشستیم
بعد همون اول صبحی من آویزون شده بودم به مبینا که سردمه یکم بره اونور تر که بیام وسط بشینم
اونم با هزار بدبختی قبول کرد
منم رفتم چپیدم وسط سارا و مبینا
پفک و چیپس و آلوچه و اسنک و ... همه رو انداختن روی من
ینی من فقط دماغم مشخص بود که اونم لطف کردن تا " خفه نشم " :|
بعد چن دقیقه معاونمون با چادر اومد 
یه نگا به من انداخت بعد گفت : این چ وضعشه
من : هیچی نقش میزناهارخوری رو ایفا می کنم
اونم اومد گفت باید از این صحنه عکس بگیره :||||||||
من : نه خانم تو رو خدا بحث مرگ و زندگیع ...
اونم اومد در موقعی که من داشتم حرف میزدم چن تا عکس گرفت.... 
دیگه قیافه رو تصور کنید :|
بعد با خوشحالی میگه : فردا میذاریمش روی تخته ی مدرسه D:
* تخته ی مدرسه دقیقا ورودی مدرسس :|
بعد من : خداروشکر اصلام در دید همگان قرار نداره :|
معاونمون : مشکلی داری عکست بیوفته؟
من : نه ، مشکلم با اینه که با این " قیافه " عکسم بیوفته :|
سارا : بی خیال فوقش فردا با پرگار میایم جای صورتتو می بریم :|
*همیشه همین کارو می کنیم...
معاونمون رفت بعد ما هم هی چرتو پرت گفدیمو فقط خندیدم
ینی اینقد خندیدیم که گلوم درد گرفت :|
بعد از چن ساعت احساس کردیم از پشت مدرسه صدای خنده میاد
رفتیم پشت مدرسه سرک کشیدیم دیدم چن تا از بچه های کلاسمون رفته بودن اونجا و ظاهرا کلیم داشت بهشون خوش میگذشت...
*پشت مدرسه ممنوعه :/
بعد ما هم اومدیم گفتیم شما اینجایین عه D:
اونا خیلی خوش بحالشون بود...
گوشی اورده بودن با هندزفری و هدفون ، نتم که داشتن  ♡•♡
شیش هف نفر بودن :
آیلا ، مهرانه ، پارمیدا ، سارینا ، یلدا ، یکتا ، آرمیتا
لم داده بودن یه گوشه تو تلگ بودن ...
*پپسی منو هم آخرش اونا خوردن :"|
بعد خلاصه مهرانه گفت که بریم بادیگاردشون باشیم که اگه معلمی چیزی اومد حیاط پشتی ما به مهرانه اینا خبر بدیم که اوناهم در برن
ماهم گفتیم چی بهمون میرسه اگه اینکارا رو کنیم
اوناهم گفتن سر امتحان تقلب میرسونن بهمون :|
من : :|
بیتا و سارا و مبینا و سها خیلی ذوق زده شدنو قبول کردن :|
*من تا حالا تقلب نکردم و هرگزم تقلب نخواهم کرد :\
اینجوری بگم که ما بادیگارد اونا شدیم
بعد از ۲۰ دقیقه که ما مشغول خندیدن بودیم یه نفر گفت : ببخشید
عین پوکرا نگاش کردیم 
 چن ثانیه زل زدیم بهش
خیلی قیافش آشنا بود
بعد از لحظه ها تفکر جا خوردیم ... کلا هول کردیم...
اینجوری بگم که : مامان مهرانه بود  :"|
مامان مهرانه : مهرانه رو ندیدین؟
نمی تونستیم جواب ندیم
سها : چیزه رفته اونور
آقا اینو گفت بعد سارا محکم زد به دست من بهار بدو بدو بدوووووو
منم هول کردم  با گام های استوار دویدم حیاط پشتی
مامان مهرانه هم دنبالم میدوید :| 
خوشبختانه من زود تر از اون به مهرانه اینا رسیدم
من : مهراااان مهراااااااااان مهرااااااااااااااان
آیلا : هوی چته
سریع نگا کردم دیدم مهرانه موهاشو بافته داشت لایو برا اینستا میگرفت ... :|
ببینین...
یَک جوری با لگد زدم بش که گوشیش از دستش افتاد
اونم وسط لایو :|
من : مااااماننتتتتت داره میاد
اینو که گفدم کلا همه پاچیدن
گوشیارو کلا قایم کردن 
مقنعه هارو سرشون کردن و خلاصه مرتب شدن بعد ۶ ثانیه مامان مهرانه اومد :|
مامانش با عصبانیت : چرا حیاط پشتی رفتین
مهرانه : عههه مامان
منم بَسیار بَسیار شاداب شده بیدم و با نهایت خوجحالی به سوی بچه ها رفته بیدم D:
از بس که وجود من برای جون بچه های کلاس لازمه که نمی تونم نوصیف کنم :|
سجده لفطا :|








دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 دی 1396 03:29 ب.ظ

انتقاد های هیجان انگیز بچه های کلاس :|

شنبه 23 دی 1396 04:14 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات طنز ?


سلام 
امروز آخرین امتحان نوبت اولم که " عربی" بود رو با شادابی تموم کردم D:
لازمه که بدونین به معنای واقعی " ریدم " D:
ولی گور بابای هر چی امتحانه D:
بُذگریم... D:
امروز زنگ علوم معلم علوممون گفت که درس نمیده و به جاش ما باید انتقاداتمونو  به صورت کاملا شیک و مجلسی نوشته و تحویل اییشون بدیم D:
اما کلاس ما کجا و انتقاد محترمانه کجا D:
من خودم اولین نفری بودم که برگمو بش دادم
من نوشتم براش :
با سلام و احترام
بنده یکی از دانش آموزان نخبه و دانا و همچنین زیبا روی شما هستم. اینگونه بگویم که فردی شگفت انگیزم.
یکی از روزهای پاییزی که دیدگانم را بر روی دنیا بسته بودم ، چهره ی درخشان شما خاطرم را درگیر ساخت.
شما را در خواب دیدم اما متاسفم زیرا نمی خواهم خوابم را برایتان بگویم :|
حتی خود نیز ز آن خواب هراس دارم :|
+ خانم ناموصا یکم نکته بنویسین یادداشت کنیم چ وضعشه عع :|
(این خوابی که در موردش دیدم خیلی بد بود. ینی بد از نظر اتفاق بد نبود یا مثلا وحشتناک نبود. خیلی بد بود ینی چجوری بگم +۱۸ بود:|||| تا حالا از این خوابا ندیده بودم نمی دونم چی بود اصن عین یه کابوس بود)
خلاصه من اینو نوشتم دادم به سارا که بره بده به خانم
بعد قرار بود سارا کاملا نامحسوس بره که خانم نفهمه نامه از طرف کیه
سارا عین افلیجا با یه نیشخند گشاد رفت جلو خانم گفت بفرمایید
اومد بره بعد خانم : این چیه
سارا : از طرف یکی از دوستامه
خلاصه سارا برگشت پیش ما نشست
بعد من خدایی طبیعی بازی می کردم اما سارا و مبینا و سها و بیتا شورشو دروورده بودن
همین که خانم برگه رو وا کرد سها داد زد : بهار بهار بهاااار داره میخونه داره میخونه
سارا : بهاررر خعک برسرتتت
بیتا : خوووند خوووند
مبینا : بهاااار بهااار
کل کلاس نگام کردن
بعد من : خوشبختی در کمین ماست D:
اینارو هم داد میزدن میگفتنا
ینی همه ی کلاس فهمیدن نامه از طرف کیه
بعد دیگه بقیه ی بچه ها نامه ها رو دادن...
همه هم از تهههه فحش نوشته بودن
اونم +۲۵ D:
خب خلاصه بعضی از نامه ها که قابل خوندن بودن خانوم "لطف" کردنو خوندن :/
نرگس : سلام . شما فَکتان بسیار کج میباشد و این مرا آزار میدهد. لطفا  فک خود را از انحراف نجات دهید.
پریماه : خانم من شما را دوس. اما شما مرا ندوس. شما آدم بود.اما ما آدم نبود. امیدوارم که مرا دوس. هر چند که چیزم چیزش :| (سانسور شدااا)
آیلا: سلام با احترام باید گفت شما که به این شدت ادعای معلم بودن میکنید ممنون میشم یکمیم خودتون کتاب اخلاق رو مطالعه کنید. با تشکر
مهرانه : خانم اومد برگه ی مهرانه رو باز کنه بعد مهرانه خییییلی تاش زده بود نیم ساعت طول کشید تا خانم بازش کرد بعد گفت : آناناس :|||||||||
هیچی دیگه نامه ی مهرانه این بود : آناناس :| خیلی ژذاب و مختصر :/
بعضی از بچه ها خعلی دری وری نوشته بودن
مثلا یکی (نفهمیدیم کی بوده) نوشته بود : شوهرت چ حالی میکنه ژون :||||||||||||||||||
حالا بقیشون فاجعه بودن نمی تونم بگم :)
***
فردا هم اردوی توی مدرسه داریم :||||
اگه اتفاق خاصی افتاد می نویسم :\




دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 01:32 ق.ظ

روز کامبک :)

سه شنبه 25 مهر 1396 08:46 ب.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
http://s9.picofile.com/file/8309347700/afaa743f34c2611879be968c90b1852142661836_hq.gif


ســـ ـ ـ ــلام *ــــ*

خب تقریبا نزدیک یک سال پیش بود :/

من درست یادم نیست اونروز مدرسه رفتم یا
جمعه بود :|

ولی یادمه که اونروز طناز (صمیمی ترین دوستم)
اومده بود خونه ی ما ^ـــــ^

منو طناز سرمون توی موبایل من بود
و داشتیم تلگراممو چک میکردیم :|

که یکدفعه من یادم اومد که
گروه بلک پینک ( یک گروه کره ای تشکیل شده از چهارتا دختر)
قراره اون روز کامبک بده *ــــ*

کامبک اهنگ playing with fire *_*

و اهنگ stay ^__^

خب من و طناز از اونجایی که خیلی
جوگیریم کلا تصمیم گرفتیم که رقص اهنگ قبلی
بلک پینک یعنی بومبایا رو یاد بگیریم :)

خلاصه تا یه جاهاییش مشکلی نبود و
ما کلی اعتماد به نفس گرفته بودیم که رسید به
جای خیلی باحالش :|

 حرکتی که رزی از بین پاهای بقیه ی اعضا رد میشه :|

اینم گیف هاش :


http://s8.picofile.com/file/8309347268/ezgif_3_c63eca1c26.gif

http://s9.picofile.com/file/8309347350/ar5T85k.gif


بعله :|

همونجور که توی گیف ها مشاهده کردید
من میخواستم از بین پای طناز رد شم :|

من اومدم از زیر پاهاش رد شم که پای طناز
به یه جا گیر کرد و از پشت محکم افتاد روی دل من :|

طناز که از خنده پاچیده بود ولی من از درد تا یک هفته نتونستم
مثل ادم تکون بخورم :|

خلاصه بیخیال رقص شدیم و بیکار بودیم تا
مامانم برامون خاک شیر اورد :|

طناز که خاک شیر دوست نداشت نخورد ولی من
عاشق خاک شیر بودم....

طناز روی لبه ی تخت خوابید منم بالای سرش داشتم
توی موبایلم یه چیزی بهش نشون میدادم و
خاک شیر میخوردم که یکدفعه لیوان از دستم ول شد..
اینجاشو اِسلو موشِن تصور کنید :|

یکم از خاک شیر روی لباس من ریخت :|

بعد لیوان محکم خورد به سینه طناز و
لباسشو به چیز داد :|

بعد هم بقیه ی محتویات لیوان روی تخت من ریخت

لیوان افتاد روی زمین و شکست :|

همه ی این اتفاقات توی دو ثانیه افتاد :|

طناز دوباره از خنده پاچید :| ( خیلی الکی میخنده به دل نگیرید :| )

منم که پوکر فیس بهش نگاه میکردم :|

خلاصه من لباسامو عوض کردم و به طناز بیچاره هم
لباس دادم :|

مامانم هم اومد گند منو جمع کرد :|

البته بهتون نمیگم که دونه های خاک شیر تا
چند وقت به ملحفه م چسبیده بود :|

خب همه چیز بدک نبود تا این که بابام اومد و
بهم گفت که کلاس زبان دارم :|

من کلاس زبان دوس دارماا :|

ولی ساعت منتشر شدن موزیک ویدیوی بلک پینک
دقیقا وسط کلاسم بود -___-

انقدر به مامان بابام التماس کردم که نرم :|

طنازم هی میگفت برو اشکال نداره :|

هیچکی قبول نکرد که من نرم :|

داشت گریم میگرفت که بابام گفت
از معلمم اجازه میگیره وسط کلاس پنج دقیقه
بهم وقت بده بشینم ام وی نگاه کنم :|

خلاصه من راضی شدم برم و طنازم
قرار بود توی خونه صبر کنه تا من برگردم :|

چون کلاسم خصوصی بود مشکلی نبود و معلمم
بهم اجازه داد و منم کلی ذوق مرگ شدم *ــــ*

ولی موزیک ویدیو دقیقا پنج دقیقه دیر اومد و معلمم
اجازه نداد که ببینم T__T

دلم میخواست کمپانی وای جی ( کمپانی که بلک پینک
توش هست) رو اتیش بزنم :|

خلاصه کلاس تموم شد و طناز و مامانم اومدن دنبالم
و توی ماشین من سریع رفتم توی یوتیوب و
اهنگای بلک پینکو برای مامانمو طناز گذاشتم *ــــ*
--------------------------

نظر بدید لطفا *ـــ*

فعلا *ـــ*
















دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:03 ب.ظ

معجزه :|

یکشنبه 16 مهر 1396 11:43 ق.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
http://s8.picofile.com/file/8308509826/tumblr_obkz4h1xoe1rqpkxto3_400.gif


سلامــ ^ـ^

خب....

همین چند ساعت پیش بود.. :|

توی مدرسه :|

معلم هنوز نیومده بود :)

من توی کلاس نشسته بودم و نمیفهمیدم
بقیه دارن چی میگن.... :|

چون کلاس تئوری موسیقی داشتیم...

منم جلسه ی قبلش غایب بودم :|

حالا امتحانم داشتیم.....

همه داشتن از هم دیگه سوال میپرسیدن...

منم مثل بز داشتم بهشون نگاه میکردم :|

از چند نفر پرسیدم چی بهتون گفته جلسه ی پیش
همه شون گفتن خیلی چیز خاصی نگفته :|

بالاخره ملیکا (یکی از دوستام) اومد و کنار من نشست...

ازش خواستم دفترشو بده ببینم چی بهشون گفته
اونم داد.....

با دیدن دفترش مخم سوت کشید :/

خیلی بدخط نوشته بود....

ولی به هر سختی که بود خوندمش و دادم بهش...

یکم دیر شده بود ولی معلم نیومده بود هنوز :|

ریحانه و آوا هم پشت ما نشسته بودن...

ریحانه گفت :

-ایشالا ماشینشو بدزدن که نتونه بیاد.....

آوا :  اره خدا کنه یه تصادف کوچیک بکنه
دیر بیاد.....حداقل دیگه امتحان نگیره -__-
فقط درس بِده

ریحانه : اصلا ای کاش دکتر بهش بگه سرطان داره..
بره بیمارستان (****) بهش بگن دکتره
اشتباه تشخیص داده... :/

من : ای کاش ازدواج کنه بره ماه عسل
تا یه ماه نیاد :)))
( والا مگه همش باید چیزای بد بگیم؟ :/ )

معلم تئوریه ما اسمش اقای دارابی هست :|

و کلا تو سه کلمه خلاصه میشه :

ماست - شل و ول - جوان

(کشته مرده ادبی حرف زدنمم :| )

ریحانه سریع گفت : نههه....اگه بره ماه عسل خانوم
خرازی میاد به جاش ...

من : راست میگی خرازی یکم بداخلاقه :|

دیگه اقای دارابی واقعا دیر کرده بود :|

ملیکا : دیگه داره باورم میشه که یه
طوریش شده :|

آوا: اره هم ماشینشو دزدیدن....هم ازدواج کرده
هم دکتر الکی بهش گفته مریضه :|

من : من الان اون یکی کلاسم شروع میشه
اگه نیاد میرم :|

ما دیگه واقعا پاشدیم میخواستیم بریم

چون ما یکشنبه ها و چهارشنبه ها
فقط موسیقی داریم دیگه ریاضی و علوم و...
اینارو نداریم :|

چون ساز هامون هم فرق داشت کلاسامون
جدا بود :|

خلاصه بلند شدیم که بریم سازامونو برداریم...

یکدفعه بچه ها شروع به داد و بیداد کردن
که استاد اومد استاد اومد :|

ماهم فکر کردیم دارن از این شوخی های
لوس و مسخره میکنن ولی دارابی همون موقع وارد
شد و همه سیخ سر جاشون ایستادن....

ماهم دوباره نشستیم :|

هنوز دارابی نیم ساعت برای کلاسش
وقت داشت ........

و خیلی شیک و مجلسی گفت :

- ببخشید برای تاخیر.... تصادف کرده بودم

ما یکدفعه همزمان با چشمای گرد بهم نگاه کردیم 0__o

خندمون گرفته بود......

ریحانه زیرلب گفت : ای کاش یه ارزوی دیگه
کرده بودیم..........

بعد شروع کرد درسای جلسه ی
قبلو مرور کردن....

وقتی تموم شد یکی پرسید :

-امتحان نمیگیرین؟؟؟

اونم گفت :
-نه چون دیر کردم وقت نداریم...فقط درس میدم

ایندفعه سرمونو چرخوندیم طرف آوا
که دقیقا همین ارزو رو کرده بود 0_0

آوا قشنگ نیشش باز بود تا اخر کلاس :|

خلاصه کلاس نیم ساعته تموم شد :)))

خیلی حال داد جاتون خالی :)



دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:04 ب.ظ

معلم علوم پارسال ما :/ نکبتتتتت

جمعه 14 مهر 1396 07:43 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?





سلام ملت :|||♡
باز من پیدام شد :||

خب ما پارسال یه معلم علوم داشتیم که عاااشقم بود :|
فامیلیش نعمتی بود
فجیع عاشقم بودااا :|
جوونش واسم میرفت :|
توان دیدن اشک توی چشای منو نداشت :|
هی زود به زود حالمو میپرسید :|
منو از دخترش بیشتر دوس داشت :|
***
بی شوخی...
از من متنفررر بوددددد :|
 محل سگم بم نمی داشت :|
جوری ازم متنفر بود که خودمم به خودم شک کرده بودم که نکنه ارث باباشو بردم :|
همه هم در مورد حس خاص نعمتی به من اطلاع داشتن .برای همینم هی مسخرم می کردن می گفتن عشقت اومد و فلان و ...
منم هی به شوخی می گفتم وای عشقممممم و از اینا
حالا اومدم از خاطره های سر کلاس علوم بگم
یه بار ما علوم داشتیم و منم کتاب نیوورده بودم
از اونجایی که این معلمه خیلی سگه مجبور شدم کتاب دینیمو بجای علوم در بیارم و دستم و جامدادیمم جلوی کتاب بذارم تا خانم نبینه :|
به سارا گفتم که یکم همکاری کنه و هیکلشو جلوی کتاب من بگیره تا نعمتی نفهمه به جای علوم دینی اوردم
همه چیز خوب بود تا اینکه
نعمتی اومد سر کلاس و شروع به درس دادن کرد
ببینین چی شد
یهویی سارا دستشوییش گرفت رفت به نعمتی گفت که میخواد بره دستشویی
نعمتیم گفت باش 
همین که سارا رفت یهویی نعمتی گفت کتاباتونو باز کنین
منم دینیمو باز کردم
هی با خودم می گفتم ساراااا بدو بیااا بدو بیااا
که دوستت از دست رفتتتت :|
(اخه قرار بود از روی کتاب سارا بخونم)
نعمتی گفت "پارمیدا شروع کن بخون" *-*
(پارمیدا به خاطر فامیلیش شماره ی کلاسیش یکه . بعد پارمیدا منم که شماره ی کلاسیم دو هستش)پارمیدا نشست خوند و خوندو خوند
منم هی ترس وجودمو فرا گرفته بود که چیکار کنم 
ناگاه صدای خشدار نعمتی گوشم را خراشید  :| او آوایش را سر داد و گفت : با****(فامیلیم :||)ادامه بدع *-*
منم که غش کردم به فنا رفتم :|
گفتم چه کنم چه نکنم
نمی دونم چی شد که داد زدم نهههههه ولم کنین :|
چقد فساد جامعه رو فرا گرفته :|
جوانان ما اینگونه بیکار شده اند :|
نعمتی داد زد سرم بخون گفتم بخون
مسخره بازی در نیار
(فک کنم به خاطر این کارامه که اینقد ازم متنفره)
منم ترسیدم گفتم بگم کتاب نیووردم به فنا میرم
یهویی گفتم خانوم ببخشید سارا کتابمو با خودش برده دستشویی :||
ینی کلاس سکوتتتتتت شدا سکوتتتتتت
بعد یهویی ترکید
نعمتی میخواست یکی بزنه تو گوشم که زنگ خورد
منم یجوری دویدم از کلاس رفتم بیرون که اصلا هیچکس نفهمید چی شد 
وای خیلی بد بود
ولی دل بچه هارو حسابی شاد کردم :||
مردن اینقد که خندیدن:|
رفتم یه دنیا به سارا فحش دادم :| 
بیچاره نمی دونست چی شده :|||
یهویی نعمتی اومد سراغم مچمو گرفت برد دفتر
بهم گفت بار آخرم باشه از اینکارا می کنم
منم از اونام که سریع گریشون  می گیره
یهویی گریم گرفت گفتم ببخشید واقعا ببخشید . کتاب نیوورده بودم . دیگه تکرار نمیشه
دلش به رحم اومد گفت بار آخرت باشه
بعد مچمو ول کرد رفت دفتر
و من موندمو یه دنیا غم :|||
حالا این از این
چن روز پیش که مدرسه بودیم
زنگ خونه خورد
ما هم راه افتادیم به سمت خونهامون
از مدرسه که با سارا بیرون اومدم از کنار نعمتی رد شدیم
منم بلند با صدای عادی گفتم : وای سارا این نعمتی چراااا اینقد زشتههههه
سارا چشاش گرد شد بادستش زد بهم گفت فقط خفه شو پشت سرته *-*
سرمو برگردوندم دیدم قشننننننگ کنارم بوووودا 
چسبیده بود بهم
منم اومدم همه چیو جم کنم گفتم : سارا می گم این کیانا نعمتی( :|||||) از خواهرش زشت ترهااا مثلا همسن ماعه
سارا که نجات پیدا کرده بود از خوشحالی زنده شد :|||

***

خب تموم شد *-*
اینا همش واقعیت بودن
نظر بدیننننن *-*
اون موقع که ترس وجودمو گرفته بود
الان به خاطره ها می خندم ^^






دیدگاه : ننظرای نخبه هامون *-* :|||♡♡♡♡
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:05 ب.ظ

سوسک عوضی و دوست عوضی :/

جمعه 14 مهر 1396 04:57 ب.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات طنز ?
http://s9.picofile.com/file/8308356176/HTTPS9teWFuaW1lbGlzdC5jZG4tZGVuYS5jb20vcy9jb21tb24vdXBsb2FkZWRfZmlsZXMvMTQ1MzI2NzYzNS05YTEwMmZkZDg1NTc1YTU2YjdkMzRmZjQyNGMzMDg3MC5naWYlog.gif


ماجرا از اون جایی شروع شد که تو مدرسه

منو دوستم داشتیم ایدی های اینستامونو به هم
میدادیم :/

که یکدفعه دیدم چشمای اون گرد شده
و داره به پشت سر من نگاه میکنه....

بعد یکی دیگه از بچه ها جیغ زد که من جوری
سرمو برگردوندم که قشنگ صدای شکستن
استخونای گردنمو شنیدم :|

تا اون سوسک عوضیو رو دیوار دیدم منم مثل
بقیه شروع به جیغ جیغ کردن کردم و
با تمام قدرتم دویدم سمت میز خودم..

بطری الوئه ورا رو برداشتم و رفتم که
سوسکه رو بکشم اما ترسیدم و پرتش کردم
سمت یکی دیگه.....

همون دوستم که داشتیم ایدیامونو به هم میدادیم
توی هوا گرفتش و چشماشو ریز کرد و اومد بزنه به سوسکه

که یکی دم گوشش جیغ زد و اونم هول شد و همینجور پرتش
کرد روی دیوار :|

بالاخره یکی مثل ادم یه دستمال اورد و
محکم روی سوسکه فشار داد و با لبخند به
بچه ها که دیگه جیغ نمیزدن نگاه کرد

که سوسکه یکدفعه از روی دیوار افتاد روی دوستم...
دوباره همه شروع به جیع زدن
(اون روز گوشام سنگین شده بود از بس
دم گوشم جیغ زدن :| )

اون با تعجب به بقیه نگاه میکرد که یکی
گفت :

- واییی....سوسکه افتاد روت

اونم چند ثانیه شوکه به همه نگاه کرد و بعد
جیغ زد و هر چی تنش بود و در اورد
(البته فقط مانتو و مقنعه شو در اورد :|)

سوسکه افتاد روی زمین....
دوستمم یکدفعه زد زیر گریه ....
جاتون خالی سه ساعت فقط داشتیم
عر زدناشو تحمل میکردیم "__"

بالاخر زنگ خورد و اونم خودش خجالت کشید
رفت صورتشو بشوره که وقتی برگشت
معلم اومده بود سر کلاس و نذاشت اون بیاد توی کلاس :|

خلاصه اون روز انقدر گریه کرد که دیگه
اشکی تو چشمش نموند :>|

وقتی زنگ تموم شد برگشت توی کلاس
باورتون میشه هنوز داشت گریه میکرد؟؟؟

همه بچه ها دورش جمع شده بودن داشتن دلداریش میدادن :|

من دیگه اعصابم خورد شده بود داد زدم :

- اینکارا چیهه؟؟؟....بسه دیگه حالا یه سوسک
افتاده روی دستت :||||

اون با تعجب به من نگاه میکرد بعد دوباره
زد زیر گریه:||||||||||||

حال منو اون لحظه درک میکنید دیگه؟ :|

تا دو روز به خاطر اون هیچکی باهام حرف نزد :|

حالا همون شبش من یادم رفته بود امتحان
چی داریم فردا :|

فقط هم ایدی اینستای همون دوستمو
داشتم که ازش بپرسم :|||||

حالا مونده بودم چیکار کنم :|

بعد از کلی فکر کردن بالاخره به ذهنم
رسید برم به اسم یکی دیگه از بچه ها
پیج باز کنم .....

همینکارم کردم :|

رفتم دایرکت بهش پیام دادم که یکدفعه
اونم اینو فرستاد :
-عه بالاخره مامانت موبایلتو بهت داد؟..
این پیج جدیدته؟

منم واسش زدم اره :|

خلاصه ازش پرسیدم که فهمیدم امتحان
نحس ریاضی داریم :|

بعد میخواست بیشتر چت کنه که دیگه جوابشو ندادم :)

فردا زنگ اول امتحان دادیم که بعدش همون دختر عوضی اومد
سمتم و گفت :

- یعنی انقدر مغروری که حاضری خودتو جای یکی دیگه بزنی؟

منم بهش گفتم آره :|

بعدم رفتم بیرون و اون ضایع شد :)

همین دیگه :|

-----------------------------------------------

امیدوارم از اولین خاطره ی من خوشتون اومده باشه :)

ببخشید اگه کم بود :(

 *ــ*



دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 09:05 ب.ظ

روز اول و دوم مدرسه ی ... (سانسور شدع :|)

یکشنبه 2 مهر 1396 07:47 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?



خب خب خب
روز اول به معنی وااااقعی افتضاح و نحس بود :|
حالا ببینین که سه زنگمون چجوری سپری شد
ما زنگ اول ریاضی داشتیم . فقط یه علوم میتونه ریاضیو کامل کنه  :| در نتیجه زنگ دوم هم علوم داشتیم
عاخا دیگه امیدمون به زنگ سوم بود که اونم ریاضی داشتیم
 ریاضی علوم ریاضی *-*
ببین دیگه چه روز بدی شد...
اول محرم و اول مهر :|
عاخا سر زنگ علوم یه جوری ضایع شدم که اصن نمی تونم توصیف کنم.
خب از اینجا شروع می کنیم
معلممون جدید بود برای همینم باید خودمونو معرفی می کردیم
عاخا منم که استرسییییییی
اسممو یادم رفته بود :|
نوبت به من رسید که خودمو معرفی کنم
بغل دستیم دوس دیوونه و پایم یعنی سارا نشسته بود
منم اومدم از روی نیمکت بلند بشم
با نهایت سرعت بلند شدم اومدم بگم من بَها....
ببین پام به لبه ی کیفم گیر کرد
یه جوری قِل خوردم با کله افتادم روی زمین
دو بار دور خودم پیچ خوردم اصن یه وضی بود :|
همه غش کردن از خنده
بعد معلمه (اسمشو سه بار گفت من هر سه بار نفهمیدم :|) معلمه با نگرانی :چیزیت شد؟خوبی؟
بعد من با نهایت غرور : بعلع بهتر از این نمی شم فقط کیفم افتاد
بعد همه نگام کردن
عجب دروغی گفتم
کلا میخوام دروغ بگم اینجوری میشه
تنها چیزی که از جاش یه میلیمترم تکون نخورده بود همون کیفه بود :|
هیچی دیگه بعدش ازم پرسید اسمت چیه یهویی گفتم نمی دونم :|
بعد دوباره همه نگام کردن سارا گفت " بهار اینقد گونخور"
منم هنگ کردم سارا فهمید قاطی کردم فورا گفت اسمش بهار باب....(فامیلیم:|)
خلاصه نجاتم داد  :|
بعدشم این معلمه خیلی چیزه :|
من ازش متنفررررم از همون جلسه ی اول
اصن سوال میپرسه من دستمو میبرم بالا جواب بدم به همه میگه جواب بدن جز من
انگار ارث باباشو بردم :|
خلاصه
سر کلاس میز دوم نشسته بودم
این معلمه هم داشت چرتو پرت می گفت
من حوصلم سر رفته بود
شلو ول افتاده بودم روی نیمکت
سرمو گذاشته بودم روی نیمکت و دستامم دور سرم
ینی قیافم مشخص نبود
همینجوری داشتم به این معلمه فحش می دادم
من : +۱۸ (نمی تونم بگم چی می گفتم ولی خودتون بفهمین دیگه :) )
همینجوری در حال فحش دددن بودم که یه صدایی از بالای سرم شنیدم : این کیه؟
سرمو بلند کردم دیدم بعلعععع
خانم خیلی مزخرف علوم بالای سرم بود *-*
ینی هر چی گفتم شنیده بود ؟ *-*
خلاصه با اظطراب گفتم غلط کردم :|
گفت چی
گفتم هیچی
بعد یجوری نگام کرد رفت
حالا خوبه من از این بچه خرخونای عینکیم
ولی از مدرسه متنفررررررم
خب زنگ علوم اینجوری گذشت.

حالا امروز هم یع خورده ضایع شدم
زبان داشدیم
معلم زبانمون فامیلیش چعبیع :||||||||
چعبی :  معدل بیستا دستا بالا
من و چن نفر دیگه دستامونو بردیم بالا
(میخواست گروه بندیمون کنه)
نوبت به من رسید گفت میخوای کیا توی گروهت باشن
منم گفتم مبینا و سارا
همین که گفتم سارا چعبی گفت :
بسیار عالی
سارا خیلی خیلی خیییلی عالی شده
پارسال به شدت پیشرفت داشت
عالی بود خیلی عالی
آفرین دخترم
منم هی سرمو به نشونه ی تایید تکون میدادم
من : بله خیلی پیشرفت کرده از لحاظ همه چی همینجوری داشتم تعریف می کردم که یهویی چعبی پرید وسط حرفم گفت ببخشید منظورم 
با سارا نبود داشتم با نسترن صحبت می کردم
من :  :|||||||||||||||
سارا که اصن آب شد رفت زیر زمین
خلاصه خیلی ضایع شدیم


****
ممنون که خوندی 
روز اول مدرسه ی تو خوب بود یا نع؟ :)





دیدگاه : نظرررررر
آخرین ویرایش: یکشنبه 2 مهر 1396 08:21 ب.ظ

میم :)♡

پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:40 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?




سلاممم *-*
و اینگونه مدیر اسکُلتان در میان انبوه ای از مه و جادو پدید می اید :||||
خب من اومد یه پست مسخره بذارم :|
که احتمالا ۹۹ درصدتون برخلاف من فکر کنین :|
خب مدرسه داره شروع میشه
و باید کلی بشینیم درس بخونم
صبحها ساعت ۶ از خواب بلند بشیم و بعدشم بریم مدرسه
و قیافه ی داغون معلما رو ببینیم
خانومم مقنعت
خانومم کفشات
خانومم موهات
خانمم مانتوت 
و کلی حرفای تکراری
بعدش بعد کلی خستگی زنگ تفریح بشه و همین که میخوای پاتو از کلاس بذاری بیرون زنگ بخوره
بازم حرفای تکراری معاون و مدیر
دیوونه بازیای دوستات
نمره ی امتحانا
گریه ی خرخونا برای ۱۹.۷۵
سگ شدن معلمای ریاضی :|
آبقندا :|
کلمه های جدا و چسپیده ی املا ها که نصف نمره ی مستمرمونو به باد فدا کشوندن :|
شادی  زنگ آخر
چهارشنبه ها 
تقلبای سر امتحانا
جک های بی مزه ی معلما
سوتی های بچه ها سر کلاس
کنسرت هامون...
بوی جوراب توی نمازخونه کع به هر کی نگا می کردی میگفت من همین امروز جورابمو شستم
اکیپ شاخا...
طنز کلاس...
اسمهای مستعار خودمون که دوستامون با عشق رومون گذاشتن
صف بوفه ^-^
زنگای ورزش...
اردوهامون...
"وغیره" هایی که وقتی ادامه ی جوابو بلد نبودیم می نوشتیم :|
و کلی خاطره های خوبی که با مدرسه ساختیم...
با دوستامون...
با معلمامون...
...........

مدرسه خیلی چیزا به ما داده
بهترین دوستامونو اونجا پیدا کردیم
بهترین روزامونو اونجا سپری کردیم
وبهترین آرزوهامونو اونجا ساختیم
سرنوشت هر شروعی به پایان میرسه
و وقتی اون روز برسه
فقط من می مونم و کمی خاطره ها ی خوب و یه دنیا دلتنگی
اون موقست که می فهمم زندگی یه خاطره بوده
اون لحظه فقط اشک می ریزم ...
اشک هامم آروم آروم میریزن...
ای کاش...
خاطره های خوب میساختم...



قدر مدرسه رو بدونیم :)♡





دیدگاه : نظراهای دوستام
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 شهریور 1396 11:29 ق.ظ

سوتی نده

یکشنبه 26 شهریور 1396 06:49 ب.ظ

نویسنده: ♥♪Liana♪♥
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
یه روز مث همیشه تو مدرسه بودیم.زنگ تفریح بود و توی حیاط با اکیپم نشسته بودیم.
داشتیم راجب اسمایی که به سلب ها نزدیک ترن بحث میکردیم که نوبت به هری استایلز رسید.
من:به جان دختر دایی زشتم همینکه گذاشتم بدون کتک برا زین اسم نزدیک پیدا کنین خیلیه.دیگه عمرا اجازه بدم برا هری اسم نزدیک پیدا کنین،عمرااااااا:|
ستا:واااا مگه زی زی برا زین بده؟
من:بله مگه بچم مسخره ی شماس که براش اسم گذاشتید؟
همه ی اکیپ به غیر از من::/
من:والا:|
مهری:حالا تو راضی شو دیه.
من:نچچچچچ.
ستی:بستنی و آلوچه مهمون من.
استار:اولن چه ربطی به بحث ما داره؟دوما چقد تفاهم بین این دوتا هست:/میخوای مسموممون کنی؟
ستی:اولن قانع شدم ربطی نداشت؛دوما بستنی رو اینجا بخورید آلوچرو خونه.
همه ی اکیپ به غیر از ستی:-_-
ستی:^_^
مهری:از بحث اصلی دور نشید.
پری: بحث اصلی چی هست؟
همه ی اکیپ به غیر از پری:O_O
من:یا حضرت پشمک این آلزایمرم رد کرده:|~
پری:خب انقد از بحث اصلی دور میشید که من یادم میره.
ستی: احمق آلزایمری داشتیم برای سلبا اسم نزدیک پیدا میکردیم که نوبت به هری رسید ولی لیلیانا(اسم دیگه ی مستعار من) اجازه نمیده براش اسم نزدیک پیدا کنیم چون اگه انتخاب کنیم جرمون میده.
پری:خب این و که خودمم میدونستم:/
ستی:چییییییی؟!!!!! عرررررررررررر ینی من تا الان داشتم زر میزدم؟!!!!!!
پری:فک کنم:/
ستی:انتر بوزینه...
خلاصه اینا هی داشتن دعوا میکردن که من پریدم وسط و گفتم:اگه میخواید برا هری بدون کتک اسم نزدیک پیدا کنید باید هرچی من میگم انجام بدید.
ستا:با اینکه سخته ولی باش.
بقیه ام موافقت کردن پس گفتم:به انتخابین.
ستی:هر هر.
همه ی اکیپ به غیر از ستی::/
ستی:واااااا چیه مگه هر هرم میشه دیه.
ستا:هات.
من:لقبش و نگو اسم نزدیک.
مهری:خری.
من:این میخوره.
پری: یسسسسسس.
آقا همون موقع زنگ خورد و ما بعد از کلی جنگولک بازی و فرار از مامورا برای رفتن به دستشویی رفتیم سر صف.
آقا تو صف هی داشتم درمورد خری فکر میکردم.خیلی خنده دار بود.وارد کلاس شدیم.این زنگ دینی داشتیم و ظهیر الدینی(فامیلیش خیلی به درسش میاد)ملقب به ظهیر لولو بعد از 5 دیقه وارد کلاس شد.
اول امتحان گرفت و ما طبق معمول با کلی روش تقلب که سراغ داشتیم حلش کردیم.
ورقه ها رو گرفت و شروع کرد به درس دادن.
شاید باورتون نشه ولی من هنوزم داشتم راجب خری فکر میکردم،خودمم نمیدونستم چرا!!!
یهو ظهیر لولو صدام زد:خانوم لیانا؟
آقا من انقد به خری فکر کرده بودم گفتم:جانم خری؟
کلاس رفت رو هوا که چه عرض کنم فضا.
تازه فهمیدم چه گندی زدم.
ظهیر لولو ام داشت از سرش دود بلند میشد.
سریع گفتم:ببخشید من میخواستم بگم هری گفتم خری.
هری گرلا که داشتن زمین و بعد این حرف من گاز میگرفتن.
ظهیر لولو ام معلوم بود داشت آتشفشان وجودش و خاموش میکرد پس گفت:دیگه تکرار نشه.
من:چشم.
دیگه سعی کردم به خری فکر نکنم و به زر زرای ظهیر لولو گوش کنم.
میز کناری ما دو تا از به اصطلاح شاخامون نشسته بودن.یکیشون به شدت بد نفس میکشید.فک کنم سرما خورده بود چون نفساش خش دار بودن.
بعد از حدود 5 دیقه صبرم لبریز شد و روبهش داد زدم:نفس نکش.
اینبارم قهقهه های کلاس شروع شد.
تا قبل از اینکه ظهیر لولو منفجر بشه سریع گفتم:ببخشید ادامه بدید.
کلاس ساکت شد و دوباره ظهیر لولو با کلی چشم غره به من زر زراش و شروع کرد.
بعد از نیم ساعت دیگه استارم از نفس کشیدن دختره خسته شده بود.
هرکی جای من بود رگای اعصابش و پاره میکرد.
من سریع عصبی میشم و وقتی عصبی بشم زمان و مکان نمیشناسم.
اینبار با صدای بلند گفتم:نفس بکش.
دوباره کلاس به طرف من برگشت و همه دوباره به طرز وحشتناکی بلند خندیدن.
ظهیر لولو اول یه داد بلند زد که همه ساکت شدن و بعد گفت:خانوم لیانا شما چتونه؟؟!!یه بار میگین نفس بکش یه بار میگین نفس نکش.بهتره خودتون و به یه تیمارستان نشون بدین.
من:نشون دادم قطع امید کردن.
باز کلاس رفت رو هوا و من به خاطر این حرفم تو افق محو شدم.
مهری در حین خنده برگشت سمت من و گفت:مگه تیمارستانم قطع امید میکنن؟!
من:نمیکنن؟
مهری میخواست جوابم و بده که ظهیر لولو گفت:بیروووون.
خیلی ریلکس بلند شدم تا برم بیرون ولی تا خواستم برم زنگ خونه خورد.
با پررویی تمام گفتم:ببخشید الان زنگ خورد دفعه ی بعدی بیرونم کنین.
بازم همه خندیدن و ظهیر لولو سریع بلند شد و قبل از رفتنش گفت:نمره انضباطتون و جبران میکنم.
منم یه لبخند ژکوند زدم که ظهیر لولو سریع رفت بیرون.خلاصه سریع با اکیپم که داشتن از خنده روده بر میشدن از کلاس اومدیم بیرون.
پری:دستت درد نکنه حسابی شاد شدم.
من:گوه خوردی!!!
پری:ممنون-_-
همون دختره که به اصطلاح شاخ بود و من هی بهش میگفتم نفس بکش نفس نکش اومد و گفت:کم سوتی بده لی لی سوتی.
ستا:سوتی هفت جد و آبادته.
مهری:رادیوی خراب.
آقا ما با حرف مهری زدیم زیر خنده.
منم انگشت وسطم و براش نشون دادم.اونم که معلوم بود خیلی ضایع شده با اخم رفت.
ما ام به سمت خونه هامون حرکت کردیم.
________________________
خیلی دوستام و دوست دارم.بیخودم نمیگم که دوستای صمیمیمن؛چون عالین و همه جا پشتمن.
امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه.
نظر فراموش نشه گل گلیا^_^



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 12 مهر 1396 01:23 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
]