خوابای دیشبم :|♡

سه شنبه 1 خرداد 1397♦ 07:33 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



سلام جماعت دیشب ساعت ۸ خوابیدم امروز ساعت ۴ عصر از خواب بلند شدم :|
حالا ببینین چه خوابای چیزی دیدم :|
صد بار از خواب بلند شدم دوباره خوابیدم
خواب دیدم داشتم راه میرفتم شب هم بود کسیم پیشم نبود توی یه دشت سرسبز و خلوت و ترسناک بودم :|
بعد یهو افتادم 
سرم بااااز شد =||||||||
اصن درد نداشت
بعد رفتم دکتر گنجشگ گذاشتن توش دوختش زدن =|

خواب دیدم مامانو بابام طلاق گرفته بودن بعد مامانم با یکی ازدواج کرده بود منو داداشم پیش بابام بودیم بعد ده سال مامانم اومد ببینتمون منو دید گفت تو کی هستی گفتم بهارم بعد گفت چ بزرگ شدی :|
از این هم بگذریم 
خواب دیدم توی مدرسه بودم بعد روحامون عوض شده بود :|
ینی روح من رفته بود توی جسم یکی از بچه های مدرسه
خلاصه من رفته بودم تو جلد یه دختری که اسمش زهرا بود
"شخصیت خیالی بود یعنی تا حالا همچین ادمیو ندیده بودم"
خلاصه این زهراعه خیلی زشت بود چونش مربعی بود :|
بعد من خب بدن اینو داشتم
ظاهرا آیکیوش ضعیف بود چونکه اصلا نمی تونستم به راحت ترین سوالای ریاضی جواب بدم وقتی که زهرا بودم :|
یه ادم خنگ بودم :|
اصن یه خوابی بود... :|

خواب دیدم با شادی بیرون بودم 
من سمت راست خیابون بودم شادی سمت چپ بود
بعد اون اومد بیاد پیش من
وقتی داشت از جاده رد میشد 
یه ماشین سنگین بزززرگ قرمز یهو از روش رد شد
ینی قشنگ جلو چشام  شادی تیکا تیکه شد :|

همه ی اینا به کنار
خواب دیدم حامله بودم =||||||
دو قلو =|
ولی بچه های من نبودن اما توی شکم من بودن :|

کلا خوابای من اینجورین :|




   

مطلب رمز دار : برای مهتاب *^*

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 10:46 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   

اولین صندلی داغ وب ^-^

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 10:38 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



های های ^-^
اولین صندلی داغه
هر سوالی دارین بپرسین
چ با اسم ناشناس باشه، چ از دوستام و چ از کسایی که باهاشون مشکل دارم ؛
همه رو ج میدم :|~
خب دیه بگین تا بگم *^*
*این پست فقط تا یه هفته هستش*

   

ابراز علاقه ی فامیلمون به من :|

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 10:01 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


دوازدهم فروردین همین امسال 97 بود
ما با فامیلامون لشکری رفتیم کوه چادر زدیم که شب بخوابیم
یه چادر بزرگ زدیم بعد ما چِل نفر بودیم چادره جای  ده نفر میشد :|
*آخر سر هم نخوابیدیم چونکه پی بردیم اصلا پتو با خودمون نیووردیم =| *
برای همین مجبور شدیم یه چادر دیگه بیاریمو بالاتر اونو بندازیم :|
خَلاصه شب ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب بود
همه رفتن پیش چادر بالاییه کنار اتیش آهنگ خوندن
منم جوگیررر
گفتم میخوام مطالعات بخونم :|
کتابو گرفتم رفتم چادر پایینیه که کسی نبود درس بخونم :|
به حالت ریدن روی سنگ نشسته بودم کتاب مطالعاتم دستم بود با شلوار گلگلی :||||| (کوه بود دیع :|)
کاپشن عمومم تنم بود کلا توش غرق بودم
داشتم میخوندم که پسرداییم اسمش رضاعه اومد پیشم
این یه ماه بود میخواس یه چی بم بگه هی نمیذاشتم
اومد گفت میخوام یه چیزی بت بگم فقط هول نکن
گفتم : هااا بنال
گفت : من-
من : چنگیز خان که بود و چه کرد ؟ :|
رضا : چی؟
من : اقدامات غازان خان را نام ببرید 
رضا : ینی چی
من : خعک بر سرت مثلا دوسال پیش اینارو خوندی شلل مغززززِ بدبخت
رضا : بهار
من : ها 
رضا : دوست دارم
بعد از چارثانیه سکوت من با قیافه ای پوکر : ها؟ :|
رضا : دوست دارم 
من : عااا 
چ خوب آفرین :|
*قاطی کرده بودم نمی دونستم چی بگم
رضا : من واقعا دوست دارم
من : عوووو چقد تکرار میکنی حالا که چی چ گوهی بخورم :|
رضا : اگه الان بت بگم دوس دخترم بشی چیکار میکنی
من بعد از دو ثانیه : به بابام میگم :|
رضا : او خب خوب شد پرسیدم
من : عره کلا سعی کن بپرسی خیلی موثره :|
هیچی دیگه بعد رفت منم نشستم مطل خوندم :"|





   

کشف جدید و پنکه :|~

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 09:53 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



توی این چن روز کلیییییییی اتفاق افتاد
ینی کلیاااا کلی
ولی حوصله ی تایپ کردن ندارم
حالا ی کوچیکشو میگم
همونطور که قبلا گفدم کلاس ما شلوغترین کلاس مدرسس
همه چیز خوب بود تا اینکه بچه هامون یه چیز جدیدیو کشف کردن...
یه بار آیلا اومد تخته پاکنو وسط کلاس بندازه روی پارمیدا که ظاهرا هدف گیریش خوب نبود و تخته پاک کنو یه راس انداخت بالای پنکه :|
بعد هی میخواسدیم بیاریمش پایین قدا هم ماشالا همه کوتاه :|
برای همینم مجبور شدیم پنکه رو روشن کنیم :|
عاقا من نشسته بودم نیمکت آخر داشتم با سارا حرف میزدم
درهمین حال پارمیدا پنکه رو روشن کرد...
ینیا...
تخته پاکن با سرعت نور از روی پنکه پرتاب شد و شاید باورتون نشه ...مستقیییییییییم خورد تو دماغ سارا :||||
سارا بلند داد زد : عاااااااااااااااا :|
(میبینید چقد جیغامون ظرافت دارن :|)
بعد از این ور بچه ها خوشال شدن که یه چیز جدید کشف کردن
سارا اومد جاشو عوض کرد رفت نیمکت وسط نشست
بچه ها باز اومدن دوباره ماژیک پرت کردن بالای پنکه
ولی در عین ناباوری ماژیک خورد تو سر سارا بازم
ینی ما مُردیم اینقد که خندیدیم
دوباره بچه ها جامدادی گرفتن که پرت کنن
سارا کیفشو گرف جلوی صورتش :|
ینی به خدا قسم اینبار هم باز خورد به کیف سارا :|
ینی نابود شدیم اینقد خندیدیم :|
بعد حالا از این بگذریم...
روز بعد رفتیم رنگ خوراکی اوردیم مدرسه

(برای کاروفناوری باید میوردیم .ابیم بود)
عاقا من جوگیر شدم قبل از اینکه معلم بیاد تو کلاس گفدم که رنگه رو بریزیم توی پلاستیک بندازیم بالای پنکه ببینیم چی میشه :|
حالا فقط یه فرضیه بود هاا
بچه ها هم همه عین خر ذوق کردن :|
همه کیفارو انداختیم رو شونمون و رفتیم یه گوشه ی کلاس یا بعضیاهم زیر میز رفتن
سارینا رنگو گرفت انداخت بالای پنکه... (مثلا مبصر کلاسمونه :|)
ینیا ...
در عرض یک صدم ثانیه پلاستیک پاره شد و رنگه رگ
باری همه چیو با فاااک داد :|
اینجوری بگم
به معنی واقعییییی گند زدیم :|
پنکه ابی شده بود
نیمکتا ابی شده بودن
زمین ابی شده بود
بدتر از اون...
تخته آبی شده بود :|
عاقا ترسیدیم رفتیم از بوفه دستمال خریدیم هی با آب میزدیم رو تخته نمی رفت رنگه :|
(مثلا رنگ خوراکی بود)
با زور و بدبختی یکم تونستیم وضعیت تخته رو درست کنیم
همه ی اینا به کنار
یهو در وا شدو بعد معلم خیر مقدم فرماییدن :|
بقیشو دیگه خودتون حدس بزنید واضحه :"|||




   

معلم چادری و انتظار... :|

جمعه 14 اردیبهشت 1397♦ 05:45 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


تو مد دیروز زنگ اول بوفه بسته بود

زنگ دوم شلوغ بود همه رو همه به *** دادن

فقط موند زنگ سوم

خلاصه من گشنم بود داشدم میمرررردم

تا اینکه بالاخره زنگ خورد

ینیا...

یجوری کیفو گرفتم تو هوا چرخوندم با سرعت نور بلند شدم برم بیرون که یهو یه زنِ چادری کوتاه زشت بی ریخت اومد تو کلاس نگام کرد گفت : نچ نچ نچ ادبت کجا رفته بیا اینم از دانش آموزهای "انقلاب اسلامی" :/

*طرف از اینا بود که فک کنم شب با چادر میخوابه
خلاصه اومد گفت که یه سوال آسون دارم
کی انگیزه داره جواب بده
کلاس سکوتتتتتت اصن هیشکی جواب نداد
بعد یارو دوباره با انگیزه : چ عالی :|
اومد با ماژیک رو تخته نوشت : ظهور امام زمان (ع)
اومد یهو پرسید : حالا آروم و به نوبت بگین ما به عنوان یک منتظر خوب چیکار باید کنیم
دوباره کلاس سکوتتتت بچه ها پوچ
بعد دوباره خودش با خوشحالی : آفرین ، باید دعا کنیم :|
ماهم هی به هم نگا میکردیم
*من کلا از اینام که آداب نشستن رو نیمکتو ندارن ؛ از اینایی که رو نیمکت پخش میشن همیشه ی خدا*
نگا من کرد گفت درست بشین
گفتم پش :| ببخشید چش :|
بعد گفت منو مسخره میکنی
گفتم نه به جون اینا
بعد به دوستام اشاره کردم
همشونم باهم : چرا از جون خودت مایه نمیذاری :|
من : :|
خلاصه گفت که میخواد چند لحظه ، فقط چند لحظه وقتمونو بگیره...
اینجوری بگم که زنگ تفریح تموم شد که هیچ نصف زنگ بعدیم گرفت :|
وسطای زر زدناشم معلم پرورشیمون که شص سالشه اومد داخل کلا انگار اون چادریه داشت برا معلم پرورشیه حرف میزد
بعد از یه دقیقه جفتشون نشستن باهم عکس گرفتن
معلم پرورشی از هر زاویه ی یارو زنه عکس گرفت :|
بعد زنه *فقط دماغش مشخص بود من قیافشو ندیدم* اومد به معلم پرورشیه با خنده گفت : عکسام پخش نشه خوشگلم حیفه :|||||
بعد اومد گفت "باید" از ماهم عکس بگیره :|
تا اینو گفت همه دستا رو دماغ :|
بعد عصبی شد قاطی کرد گف عکس نمیگیره
خلاصه بعد از چهل دقیقه که زنه داشت زر میزد اومد گفت : دیگه "متاسفانه" :|| باید برم فقط یکی بلند شه خوب بگه : ما باید به عنوان یک منتظر خوب چیکار کنیم
ینی پشه تو کلاس پر نمیزد :| بعد از شیش ثانیه سکوت مطلق دوستم سها داد زد : باید منتظر بمونیم :|
هیچی دیگه یارو عصبانی شد داد زد برید بیرون دیگه نمیخوام جلو چشام ببینمتون :|
ما هم با کمال میل اومدیم بریم تو حیاط که معلم پرورشیه اومد گفت که باید بریم کلاس و زنگ تفریح نداریم.
عاقا بچهاهم که جووووگیر گفتن که تبعیضی همیشه بین ما و بقیه ی کلاسا وجود داره و چه وضعشه و زنگ تفریحمونو گرفتن و....
معلمه راضی نشد گفت باید بریم کلاس
تو راه برگشت یکی از بچه های کلاس تو گوشم گفت نزدیک در شدیم فرار کن
گفتم هان؟؟ :|
از کنار در ورودی که رد شدیم در عرض یه ثانیه همه دویدیم به سمت در ورودی رفتیم بیرون درو محکم بستیم معلمه تو مدرسه موند خلاصه از پشت در هی داد زد : خودم انظباتتونو میدم خودم خودِ خودم
بچه ها هم همه : ایشالا :|
هیچی دیگه رفتیم تو حیاط رفتیم بوفه هی در زدیم هی در زدیم تا اینکه خانم نصاری در بوفه رو وا کرد
بعد گفت مگه شما الان نباید کلاس باشین
در همین فاصله هم همون زن چادریه از کنارمون رد شد که از مدرسه بره بیرون که پارمیدا به زنه یه نگاهی انداخت پوزخند زد یه خانم نصاری با تیکه گفت : منتظر امام زمان بودیم :|
زن چادریه چپ چپ نگامون کرد رفت :|




   

همینجوری یهویی :)~♡

چهارشنبه 29 فروردین 1397♦ 11:46 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


های *^*
امتحانای پیش ترم شرو شدن دیه... :"|
باید مث خررررر بخونیم T^T
چخبرا؟ :|~
اومدم همینجوری یهویی بگم 
بابت همه چیز ممنون...
اینکه تنهام نذاشتین 
اینکه کنارم موندین
اینکه باعث شدین احساس کنم برا یکی مهمم
اینکه امیدوار شدم 
آخه خودتون که خوب میدونین عمر زمون خودشو مدیون صدای امیده...
شما امیدم بودین :)♡
نمی دونم چجوری باید جبران کنم ...
اصن نمی دونم میتونم چیزی باشم که برام بودین...
~ILU~



   

یه سوال...

پنجشنبه 16 فروردین 1397♦ 08:36 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


های 
من چن وقتی میشه خودمو کشدم از بس انیمه ی عاشقانه دیدم :|
میپرسین چرا
خب راسدش نمی دونم عشق چیه میخوام بفهمم :||||||
اصن فک نکنم وجود داشته باشه
بیشوخی اگه عاشق شدین عشق رو توصیف کنید :|
سوال فنی حرفه ای سال آخرتون :|
نه خدایی بگین  
در حد یه کلمه هم باشه عیبی نداره ._.
از دوستم سها پرسیدم فاک گرفت جلوم :|
از مبینا پرسیدم گفت وجود نداره 



   

عید من... :|

چهارشنبه 15 فروردین 1397♦ 02:26 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


عید کجا رفتین ؟ :|
الان همه میان میگن رفتن خارج ._.
ولی خااااب من که با نهایت انگیره میگم :
عاقا ما رفتیم تو یه روستایی توی استان ایلام :|
کلا هر عید میریم تو روستا :"|
بعد لشکریم میریم :|
اسمشم عَلیشَروان بود :|
ینی من به شخصه چارده روز تموم شاهد شیردوشیدن گاو بودم :|
منو دختر داییم رفتیم توی یه جایییش اسمش خُره تاو بود :|
صدتا سلفی گرفتیم اومدیم خونه دیدیم توی همه ی عکسا یه "خر"ی که به ظاهر در حال خوردن بوده پشت ما افتاده :| ینی ریده شد به انگیزمون
حالا دوتا فیلم ترسناک با بچه های فامیل دیدیم....... 
اسماشون :
فاطمه دختر داییم 17 سالشه
رضا داداش فاطی 17 سالشه
مهدی 13 سالشه
علی پسر داییم 17 سالشه اینم
آرمین داداشم 12 سالشه
زهره 20 سالشه
عاقا منو فاطی پیش هم جلو نشستیم پشتمونم رضا و مهدی
بعد کنار من آرمین کنار آرمینم علی بعد زهره
بعد که فیلم شرو شد علی نقش ارشادو داشت :|
 تا یه پسر و دختر یه زنو مرد یه خر نر و خر مونث میومدن توی کادر فیلم ،
سریععع پاشو میذاش رو کامپیوتر :|
آرمینم یه اسپینر نابود دستش بود وقتی سکوت کامل بود صدای خر خر اسپینرش به چیزمون میداد :|
رضا هم هر چی میشد یه جنی روحی چیزی میومد رو صفحه سریع : یا ممدحسن :||
مهدیم هر جای فیلم ترسناک بود منو هول میداد بهم شک وارد میشد :|
فاطی...
فاطی جاهایی میترسید که اصن ترس نداشدن 
مثلا کالسکه ی بچه ه آروووووووم خورد به دیوار
فاطی ده متر رفت هوا برگشت خورد به من من خوردم به آرمین و تا آخر :|
اصن شک الکتریکی وارد میکنه :\
زهره هم موهاش بلنده از اول فیلم تا اخرش موهاش جلو چشاش بود :/
یه فامیل دیگه داریم اسمش ذکراست :|
موهاش فرررر ویزه بعد درااااااز و لاغره :|
هر دو ثانیه یه بار میومد تو اتاق مارو آگاه میکرد : ترسناکه هااا ترسناکه  :|

اصن من دیگه با اینا فیلم نمیبینم -__-



   

عاقا من چرا اینقد بدبختم :| ؟ نه چرا واقن؟ :|

جمعه 20 بهمن 1396♦ 01:09 ق.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦






سرکلاس فناوری بودیم :|| (:||||||)
همین چارشنبه
منو سارا پیش هم نیمکت اخر نشسته بودیم
من یه قیچی دستم بود
معلممون هی حرف زد هی حرف زد منم حوصلم سر رفت :"|
اصن نمی فهمیدم چی میگه :"|
هی داشت در مورد روش نگهداری بلدرچین میگفت :|
نه خدایی این به چه درد من میخوره ؟ :|
بگذریم
جوگیر شدم به سارا گفتم بیا مقنعه ی فاطمه رو (نیمکت جلوییمون نشسته بود) ببریم :|
اونم که قشنگ مشخص بود حوصله ی درس گوش دادنو نداره یه لبخند از سمت چپ صورتش تا سمت راست صورتش زد :|
عاقا بعد ما اومدیم به اندازه ی ۲ میلی متر مقنعشو ببریم که نفهمه بریده شده
سارا قرار بود ببرتش
هی قیچیو میوردیم هر کاری می کردیم پاره نمیشد مقنعش :|
اصن روانی شدیم اعصابمون خورد شد قاطی کردیم :|
من قیچیو از دست سارا گرفتم با عصبانیت گفتم اهه خعک بر سرت بده من
قیچیو گرفتم که دو میلیمتر از مقنعه ی فاطمه رو کوتاه کنم که همون لحظه معلممون ظاهرا فهمیده بود به درس گوش نمی دیم گفت : سارا عزیزم لطفا برامون توضیح بده نکات رعایت نظافت بلدرچینو :|||||
سارا هم بلند شد هی "ام ام " کرد
منم ترسیدم گفتم الان از منم میپرسه
(اخه منم بلد نبودم دیگه)
استرس گرفتم قیچیو فشار داد...
عاقا یهو یه صدای " قچ" بلندی اومد...
نگا کردم دیدم حدود ۱۵ سانتی متر از مقنعه ی فاطمه رو بریدم :|
هیچی دیگه سریع قیچیو گرفتم زیر میز گذاشتم
همون زنگ فازگرفته بودیم بدجووووور
رفتیم جلد چیپسو اوردیم یه قلب ازش بریدیم با چسب رازی چسبوندیم به مقنعه ی فاطمه بعد سارا با گچ های نیمکت گند زد به مقنعه ی فاطمه :|
عاقا کلااااااا ریدیم بهش :|
بعد سارا جوگیر شده بود رفت مستقیم به 
فاطمه گفت مقنعت پاره شده
منم گفتم وااا راست میگه شاید گیر‌کرده به میزی جایی
بعد هی منو سارا عین احمقا میخندیدیم :||||
فاطمه گفت کار کودومتون بوده
سارا هم مستقیم به من اشاره کرد
هیچی دیگه فاطمه گفت به مدیرمون شکایتم میکنه ^-^
***
همین دو ساعت پیش اومدم برم تو حموم پام گیر کرد به لبه ی در با دماغ افتادم تو تشت آب بعد تشته سر خورد با کله رفتم تو دیوار :| ینی یطع نخاع شدم جون شما :| الان احساس می کنم مغزم باز شدهباهوش تر شدم :|



   

لو رفتن سها توسط منو سارا :|~

یکشنبه 15 بهمن 1396♦ 10:00 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦




معلم دینیمون خییییییییییییییلی ترسناکه :|
بطوری که توی تخته مارو میبینه
بعد این وسط دوستم سها از ایناست که از هر روش تقلبی استفاده می کنه
معلم دینیمون زنگ تفریحا از کلاس نمیره بیرون
***
ریاضی داشدیم و بعدش دینی
وقتی زنگ ریاضی تموم شد ما وسایلمونو جم کردیم و رفتیم تو کلاس دینی عربی ۲
ما همیشه پاتوقمون آخر کلاس سمت چپه
من نیمکت اخرم
کیفامونو گذاشتیم
سها و بیتا و مبینا رفتین بیرون . منو سارا موندیم تو کلاس
اومدیم بریم بیرون که من دیدم کتاب سها روی نیمکتشه
بَرش داشدم که بخونم دینی رو
همینکه کتابو باز کردم از وسط کتاب دو تا دستمال کاغذی افتاد رو زمین
برشون داشتم . سها با قرمز روشون خیلی ریز نوشته بود
به سارا گفتم اینا چین
سارا هم بلند گفت : تقلبیای سهاعن واسه این زنگ. بذار سر جاشون
منم گذاشتمشون لا کتاب و رفتیم بیرون.
زنگ تفریح تموم شدو منو سارا و مبینا و بیتا و سها اومدیم تو کلاس
امتحان دینیو که دادیم یهو دیدیم معلممون اومد گفت : واسه ی امتحانای مستمر کلاس شما رو جدا می کنم
همه هم با تعجب نگا کردن گفتن چرا بین ما و بقیه ی کلاسا همیشه تبعیض ...
معلممون گفت : همین که گفتم
بچه هاهم جوگیر شدن هی میگفتن ینی ما ادم نیستیم چرا هیچوقت به ما احترام نمیذارینو...
آقا یهو دیدم خانم رفت زیپ کیفشو وا کرد دو تا دستمال کاغذی اورد بیرون...........
آقا قیافه ی منو سارا و سها: *-*
هیچی دیگه من در اولین نگا فهمیدم تقلبیای سهاعن :|
عاقا سکوت بود چن لحظه
معلممون دستمالارو گرف بالا گفت : خوب نگا کنین. این متعلق به کلاس شماست. قسم می خورم میدونم مال کودوم دانش آموزه. :|||| اینو همینجوری میرم تحویل شورای معلم ها میدم تا اون دانش آموز بدونه مدرسه شهر هرت نیست. قانون داره
عاقا من خندم گرفته بود :|~
داشدم میپوکیدم
بعد یه نگا به سارا کردم اون وضعش از من داغون تر بود
سها لال شده بود اصن
بعد منو سارا یه نگا به سها انداختیم...نمی دونم چرا با نگاه ما همه ی سرها رو به سها چرخید :| هیچی دیگه همه فهمیدن کار سها بوده
همیشه حکایت منو سارا همینه :|
هرکی باهامون دوست میشه دونفری بدبختش می کنیم :|
کل قضیه همین بود : وقتی من دستمالارو پیدا کردم به سارا گفدم اینا چین سارا هم گفت تقلبیای سهاعن. اون موقع ما کلا فراموش کرده بودیم خانم تو کلاسه.البته بچه ها دورو برش بودن داشدن باش حرف میزدن ولی این معلمه حواسش خیلی جمه :|~
تا شاهکاری دیگر بدرود :|~♡



   

کمک :"|

یکشنبه 15 بهمن 1396♦ 09:47 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦





سلع :"|
من موخوام زیرنویسارو رو انیمه بذارم :|
ولی هر کارررری ماکنم نم تانم :"|
با km player یا mx player
برا اندروید
کسی هست بلد باشه؟
ممنون میشم کمکم کنین :"|♡
تجکر :"|~
عاریگاتو :|~


   

اوجِ اوجِ اوجِ فاجعه .... :||||| بخونین

چهارشنبه 27 دی 1396♦ 05:12 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



وای اصن می خوام بگم خندم میگیره :"|
امروز بود...
مدرسه تموم که شد منو سارا و سها در راه برگشت به خونه اوقاتمونو میگذروندیم ^-^
بعد من مامانم بعضی وقتا میاد دنبالم
امروزم قرار بود بیاد دنبالم
منم منتظرش بودم
دم مدرسه ایستاده بودم 
ماشین مامانم مشکیه
بعد من عینکم رو چشام نبود
منم بدون عینک که خدارو شکر کور خالصم هیچی نمی بینم :|
نگا کردم دیدم یه ماشین مشکی دم مدرسه ایستاده
هی تلاش کردم شماره پلاکشو ببینم که بفهمم مامانمه یا نه
هر کاری می کردم نمی تونستم ببینم بعد به چشمم فشار اومد چشام درد گرفت آب از چشم اومد کلا دیگه هیچی نمیدیم :|||
گفدم کی حوصله داره حتما مامانمه
 دویدم با شادابی رفتم در ماشینو وا کردم نشستم رو صندلی کنار راننده
با خوشحالی یه نگا انداختم به "مامانم" 
ینی جا خوردم :||||||||||
یه پسره تو ماشین نشسته بود بش می خورد ۱۸ -۱۹ سالش باشه :"|||
یارو چشاش گرد شده بود :| از تعجبااا :/
منم هی مث اسکولا نگاش کردم :|(شُک بم وارد شده بود)
ینی ۵ ثانیه خوب خوب بهم خیره شدیم یهو من که تازه فهمیدم چی شده عین الاغ جیغ جیغ راه انداختم :||||||| با کیفم زدم تو سرش درو وا کردم رفتم بیرون ماشین :|
بعد داد زد گفت : خانم مزاحم میشی چرا دیگه میزنی
ینی فک کنم هیچکاری نکرده باشم با کیف قطع نخاعش کردم :|
بعد پوکیدم اینقد خندیدم :|
ناگاه یادم افتاد که شتتتتت کیفم هنوز تو ماشینشه *-*
هیچی دیگه رفتم با نهایت غرور ، نگاشم نکردم گفتم : ببخشید میشه کیفمو...
اونم گفت : بله چشم ، بعد کیفمو بم داد
هنوزم تو شُک به سر می برد :|
منم یه ساعت تموم روده بر شدم اینقد که خندیدم
بعد اوج فاجعه کجاست....
هیچ اتفاق خاصی نیوفتادهاااا
ولی به کلی فراموش کرده بودم دم در مدرسم :|
هیچی دیگه حالا بچه ها گیر داده بودن این کی بود رفتی تو ماشینش مخشو زدی "شیطون" :|||||||||||||||
عاقا حالا بیا اینو جم کن
نیم ساعت دادو بیداد راه انداختم که همش سوءتفاهم بود بابا سوءتفاهممممم
خداروشکر مامانم ندید... :| وگر نه کلا باید از زمین کوچ می کردم :|
بچه ها هنوزم تو اینستا دری وری میگن :|
میترسم شنبه برم مدرسه یه مشت شایعه بشنوم :"|
***
عاقا ناموصن اینا اتفاق افتادا :| آخه بعضیا تو خصوصی چرت مینویسن برام :"| من اینایی که مینویسم میذارم عین واقعیتن . خیلی دوست دارم زندگیمو با خاطره پر کنم . برای همین همیشه میخوام در هر شرایطی خاطره بسازم.
***
کامنت پلیزززززز :"|

♡♡♡


   

اردوی مدرسه :|

یکشنبه 24 دی 1396♦ 03:16 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



سلعام ^-^
اردوی توی مدرسه داشتیم :|||
می دونم واقعا مسخرس :|
ولی بد نبود و خلاصه خوش گذشت :|
اول اینکه طبیعتا بچه ها گوشی اورده بودن
منم میخواستم بیارما ولی وقتی به کارنامه ی درخشان " شانس " م مینگریستم کلا نظرم تغییر می کرد :|
خب خلاصه من باید به سفارش " سُها" نوشابه پپسی میووردم :/
طبق معمول منو سارا و سها و بیتا و مبینا رفتیم جای همیشگیمون ینی حیاط پشتی مدرسه
من رفتم بروشور ها رو بدم به معلم دینیمون
وقتی برگشتم با این صحنه رو به رو شدم :
سارا : هووووی آشغااال خودت پهنش کن
بیتا : ریدی بشششش
سها : وااای جرش ندین بدبخت میشم
مبینا : ***
خب کل قضیه این بود که روانداز سها رو هی اینورو اونور پرت میکردن :/
سها در اون لحظه :


خلاصه ما نشستیم
بعد همون اول صبحی من آویزون شده بودم به مبینا که سردمه یکم بره اونور تر که بیام وسط بشینم
اونم با هزار بدبختی قبول کرد
منم رفتم چپیدم وسط سارا و مبینا
پفک و چیپس و آلوچه و اسنک و ... همه رو انداختن روی من
ینی من فقط دماغم مشخص بود که اونم لطف کردن تا " خفه نشم " :|
بعد چن دقیقه معاونمون با چادر اومد 
یه نگا به من انداخت بعد گفت : این چ وضعشه
من : هیچی نقش میزناهارخوری رو ایفا می کنم
اونم اومد گفت باید از این صحنه عکس بگیره :||||||||
من : نه خانم تو رو خدا بحث مرگ و زندگیع ...
اونم اومد در موقعی که من داشتم حرف میزدم چن تا عکس گرفت.... 
دیگه قیافه رو تصور کنید :|
بعد با خوشحالی میگه : فردا میذاریمش روی تخته ی مدرسه D:
* تخته ی مدرسه دقیقا ورودی مدرسس :|
بعد من : خداروشکر اصلام در دید همگان قرار نداره :|
معاونمون : مشکلی داری عکست بیوفته؟
من : نه ، مشکلم با اینه که با این " قیافه " عکسم بیوفته :|
سارا : بی خیال فوقش فردا با پرگار میایم جای صورتتو می بریم :|
*همیشه همین کارو می کنیم...
معاونمون رفت بعد ما هم هی چرتو پرت گفدیمو فقط خندیدم
ینی اینقد خندیدیم که گلوم درد گرفت :|
بعد از چن ساعت احساس کردیم از پشت مدرسه صدای خنده میاد
رفتیم پشت مدرسه سرک کشیدیم دیدم چن تا از بچه های کلاسمون رفته بودن اونجا و ظاهرا کلیم داشت بهشون خوش میگذشت...
*پشت مدرسه ممنوعه :/
بعد ما هم اومدیم گفتیم شما اینجایین عه D:
اونا خیلی خوش بحالشون بود...
گوشی اورده بودن با هندزفری و هدفون ، نتم که داشتن  ♡•♡
شیش هف نفر بودن :
آیلا ، مهرانه ، پارمیدا ، سارینا ، یلدا ، یکتا ، آرمیتا
لم داده بودن یه گوشه تو تلگ بودن ...
*پپسی منو هم آخرش اونا خوردن :"|
بعد خلاصه مهرانه گفت که بریم بادیگاردشون باشیم که اگه معلمی چیزی اومد حیاط پشتی ما به مهرانه اینا خبر بدیم که اوناهم در برن
ماهم گفتیم چی بهمون میرسه اگه اینکارا رو کنیم
اوناهم گفتن سر امتحان تقلب میرسونن بهمون :|
من : :|
بیتا و سارا و مبینا و سها خیلی ذوق زده شدنو قبول کردن :|
*من تا حالا تقلب نکردم و هرگزم تقلب نخواهم کرد :\
اینجوری بگم که ما بادیگارد اونا شدیم
بعد از ۲۰ دقیقه که ما مشغول خندیدن بودیم یه نفر گفت : ببخشید
عین پوکرا نگاش کردیم 
 چن ثانیه زل زدیم بهش
خیلی قیافش آشنا بود
بعد از لحظه ها تفکر جا خوردیم ... کلا هول کردیم...
اینجوری بگم که : مامان مهرانه بود  :"|
مامان مهرانه : مهرانه رو ندیدین؟
نمی تونستیم جواب ندیم
سها : چیزه رفته اونور
آقا اینو گفت بعد سارا محکم زد به دست من بهار بدو بدو بدوووووو
منم هول کردم  با گام های استوار دویدم حیاط پشتی
مامان مهرانه هم دنبالم میدوید :| 
خوشبختانه من زود تر از اون به مهرانه اینا رسیدم
من : مهراااان مهراااااااااان مهرااااااااااااااان
آیلا : هوی چته
سریع نگا کردم دیدم مهرانه موهاشو بافته داشت لایو برا اینستا میگرفت ... :|
ببینین...
یَک جوری با لگد زدم بش که گوشیش از دستش افتاد
اونم وسط لایو :|
من : مااااماننتتتتت داره میاد
اینو که گفدم کلا همه پاچیدن
گوشیارو کلا قایم کردن 
مقنعه هارو سرشون کردن و خلاصه مرتب شدن بعد ۶ ثانیه مامان مهرانه اومد :|
مامانش با عصبانیت : چرا حیاط پشتی رفتین
مهرانه : عههه مامان
منم بَسیار بَسیار شاداب شده بیدم و با نهایت خوجحالی به سوی بچه ها رفته بیدم D:
از بس که وجود من برای جون بچه های کلاس لازمه که نمی تونم نوصیف کنم :|
سجده لفطا :|






   

انتقاد های هیجان انگیز بچه های کلاس :|

شنبه 23 دی 1396♦ 04:14 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


سلام 
امروز آخرین امتحان نوبت اولم که " عربی" بود رو با شادابی تموم کردم D:
لازمه که بدونین به معنای واقعی " ریدم " D:
ولی گور بابای هر چی امتحانه D:
بُذگریم... D:
امروز زنگ علوم معلم علوممون گفت که درس نمیده و به جاش ما باید انتقاداتمونو  به صورت کاملا شیک و مجلسی نوشته و تحویل اییشون بدیم D:
اما کلاس ما کجا و انتقاد محترمانه کجا D:
من خودم اولین نفری بودم که برگمو بش دادم
من نوشتم براش :
با سلام و احترام
بنده یکی از دانش آموزان نخبه و دانا و همچنین زیبا روی شما هستم. اینگونه بگویم که فردی شگفت انگیزم.
یکی از روزهای پاییزی که دیدگانم را بر روی دنیا بسته بودم ، چهره ی درخشان شما خاطرم را درگیر ساخت.
شما را در خواب دیدم اما متاسفم زیرا نمی خواهم خوابم را برایتان بگویم :|
حتی خود نیز ز آن خواب هراس دارم :|
+ خانم ناموصا یکم نکته بنویسین یادداشت کنیم چ وضعشه عع :|
(این خوابی که در موردش دیدم خیلی بد بود. ینی بد از نظر اتفاق بد نبود یا مثلا وحشتناک نبود. خیلی بد بود ینی چجوری بگم +۱۸ بود:|||| تا حالا از این خوابا ندیده بودم نمی دونم چی بود اصن عین یه کابوس بود)
خلاصه من اینو نوشتم دادم به سارا که بره بده به خانم
بعد قرار بود سارا کاملا نامحسوس بره که خانم نفهمه نامه از طرف کیه
سارا عین افلیجا با یه نیشخند گشاد رفت جلو خانم گفت بفرمایید
اومد بره بعد خانم : این چیه
سارا : از طرف یکی از دوستامه
خلاصه سارا برگشت پیش ما نشست
بعد من خدایی طبیعی بازی می کردم اما سارا و مبینا و سها و بیتا شورشو دروورده بودن
همین که خانم برگه رو وا کرد سها داد زد : بهار بهار بهاااار داره میخونه داره میخونه
سارا : بهاررر خعک برسرتتت
بیتا : خوووند خوووند
مبینا : بهاااار بهااار
کل کلاس نگام کردن
بعد من : خوشبختی در کمین ماست D:
اینارو هم داد میزدن میگفتنا
ینی همه ی کلاس فهمیدن نامه از طرف کیه
بعد دیگه بقیه ی بچه ها نامه ها رو دادن...
همه هم از تهههه فحش نوشته بودن
اونم +۲۵ D:
خب خلاصه بعضی از نامه ها که قابل خوندن بودن خانوم "لطف" کردنو خوندن :/
نرگس : سلام . شما فَکتان بسیار کج میباشد و این مرا آزار میدهد. لطفا  فک خود را از انحراف نجات دهید.
پریماه : خانم من شما را دوس. اما شما مرا ندوس. شما آدم بود.اما ما آدم نبود. امیدوارم که مرا دوس. هر چند که چیزم چیزش :| (سانسور شدااا)
آیلا: سلام با احترام باید گفت شما که به این شدت ادعای معلم بودن میکنید ممنون میشم یکمیم خودتون کتاب اخلاق رو مطالعه کنید. با تشکر
مهرانه : خانم اومد برگه ی مهرانه رو باز کنه بعد مهرانه خییییلی تاش زده بود نیم ساعت طول کشید تا خانم بازش کرد بعد گفت : آناناس :|||||||||
هیچی دیگه نامه ی مهرانه این بود : آناناس :| خیلی ژذاب و مختصر :/
بعضی از بچه ها خعلی دری وری نوشته بودن
مثلا یکی (نفهمیدیم کی بوده) نوشته بود : شوهرت چ حالی میکنه ژون :||||||||||||||||||
حالا بقیشون فاجعه بودن نمی تونم بگم :)
***
فردا هم اردوی توی مدرسه داریم :||||
اگه اتفاق خاصی افتاد می نویسم :\


   

صفحات دیگه: 1 2 3