تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - مطالب •♡~バーハル~♡•
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

قسمت دوم رمان چهل و یکمین نفر

یکشنبه 21 مرداد 1397 04:40 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•

سلام و اینم قسمت دوم
نام : چهل و یکمین نفر
ژانر : معمایی ، ماوراطبیعی ، عاشقانه، مدرسه ای
نویسنده : بهار
برین ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 21 مرداد 1397 05:18 ب.ظ

مسافرت ت*** :|

یکشنبه 7 مرداد 1397 10:47 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


های :|
بعله درسته رفدیم مسافرت :|
در واقع فخط به اسم :|
کلا تو ماشین بودیم :|
ولی بد نبود... :|
اتفاق خاصیم نیوفتاد =.=
روز اول برا شب رفتیم تو ی خوابگاه مدرسه ای =|
با پنج تا تخت =.=
تصور کنین خوابگاه چ خوبه -.-
با دوزتان ^-^
*امتیاز فرهنگی داریم برا همین میریم خونه معلم همیشه =|
روز دوم باز رفتیم تو ی خوابگاه دیه :|
این یکی وااااقن کوچیک بود 
شیشتا تخت داشت که دوتایی رو هم بودن :|
طبق معمول من بالاترین تختو انتخاب کردم
رفتم روش کپیدم بعد وسطای شب احساس کردم یچیزی روی موهام کنار گوشم داره را میره
با دست زدمش یهو دیدم یه سوسک بزرگ خاکستری بود ====|
عاغا وسط شب تو خوابگاه شروع ب جییییغ زدن ...
ینی جیغ هاااا ...
هول شدم خواستم فرار کنم تخت داداشم جفتم بود (اونم بالا بود) با پا پریدم رو تخت اون مستقیم رفتم رو شکمش :|
نابود شد :|
بعد هی عین این احمقا جیغ میکشیدم :|
همه بیدار شدن :|
آخر سرم از روی تخت افتادم پایین افتادم رو پتو هایی ک پایین بود :|
اصن... :| 
روز سوم هم دوباره رفدیم تو ی خوابگاه دیگه بعد خوابگاهه بزززززرگ بود تقریبا سه  برابر ی مدرسه ی معمولی وسط ی باغ پره درخت ماعم فقط توش بودیم :| ینی رک و راست بگم : خوووراک جن بود :| بی شک شب تنها میموندیم جن میومد :| اما خوشبختانه وسطای شب خبر رسید که مهمونای دیگه ایم اومدن
مث خر ذوق کردم ببینم کیان
با انگیزه رفتم بعد کلا ریدم ب خودم  :|
یه اتوبوس گننننده بود درش وا ک شد دیدم حدود بیس نفر دانش آموز دبیرستانی مدرسه ی پسرونه ی تهرانی ریختن تو خوابگاه =|
زدن همه جارو آباد کردن :|
ان نذاشتن مث ادم بخوابیم 
هیچی دیگه تصور کنید شب همراه با خانواده + ۲۰ تا پسر تو ی اتاق خوابیدم =|
روز اخرم زیر چادر بودیم همین دیه :|




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 مرداد 1397 11:09 ب.ظ

ترسناک ترین داستان های چند خطی

چهارشنبه 3 مرداد 1397 11:32 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


هعی =3=
برین ادامه -.-
*بعضیاشون واقن مسخرن :|




ادامه مطلب

دیدگاه : ثابت =.=
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 مرداد 1397 11:42 ب.ظ

قسمت اول رمان : چهل و یکمین نفر

چهارشنبه 3 مرداد 1397 12:05 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•

اول از هر چیزی بگم که قسمت اول از زبون کسیه ک داستانو میبینه و کتابی هست اما بقیه ی قسمت ها یعنی دوم و سوم و ... از زبون شخصیت اصلی تعریف میشه
برای خوندن برین ادامه ی مطلب 
نام : چهل و یکمین نفر
نویسنده : خودم
برای خوندن برین ادامه ^-^



ادامه مطلب

دیدگاه : اگ خواستی چیزی بگی تو ثابت لاو ^-^♡
آخرین ویرایش: چهارشنبه 3 مرداد 1397 12:37 ق.ظ

هِی بچیز :|♡

سه شنبه 2 مرداد 1397 05:29 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


سلع ملت :|♡
من بلگشدم =.=
بسیار معذرت ک فک کردین مُردم :|
*زبانتان لال :|~♡
خو خلاصه اومدم ک باشم =3=
* دلم براتون جر خورده بود :|♡
+
دوزتان بیوگرافی سه تا از شخصیت های رمانو گذاشتم ولی شخصیتا زیادن...
خلاصه همه رو میذارم 
برای خوندن کلیک کنید :
کلیک کان :|♡





دیدگاه : =3=
آخرین ویرایش: سه شنبه 2 مرداد 1397 05:35 ب.ظ

دخترا روزمون مبارک

یکشنبه 24 تیر 1397 05:56 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


یه تبریک هم بگیم به دخترایی که از صورتی متنفرن ^-^
دخترایی که لاک براشون دیگه هیچ معنی ای نداره =)
دخترایی که به جرم دختر بودن نه میتونن بخندن...
نه برقصن...
نه آواز بخونن...
و نه شاد باشن... ^-^
دخترایی که شبا با گریه میخوابن :"]
تو اصلا میدونی دختر یعنی چی؟
دختر یعنی وقتی دلت گرفت و ناراحت شدی حق سیگار کشیدن نداری :)
وقتی از دست خانوادت دلت گرفت حق ندادی مثل پسرا تو خیابون راه بیفتی اخع نصفه شبه خطرناکه... =.=
دختر یعنی هندزفیری و گریه های شبونه ی بی صدا...^-^
دختر یعنی مرز بدبختی و خوشبختی...
میگم خوشبختی چون یادت نره یه بابا پشتته
شایدم یه پسر که از اعماق وجودش میخوادت ^-^
دختر که باشی فقط باید اشک بریزیو اشک بریزی :)
ولی خم به ابرو نیاری... ^-^
هه
پسرا دخترای خنگو مسخره میکنن و بهشون میخندن... ^-^
اره اون دختر خنگه...
ولی اونقدر باهوشه که میدونه با همون خنگ بازیاش چجوری بخندونتت!
فقط یه دختره که میتونه ی گریه ی مردو به خنده تبدیل کنه با وجود اینکه خودش این همه غم داره :)

به سلامتی همه دخترا :)
دخترا به سلامتیمون =.=



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 تیر 1397 06:12 ب.ظ

بدبخت شدمممم

دوشنبه 18 تیر 1397 12:50 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


عاغا امروز خب رفدیم شهربازی =.=
بعد...
کنار عموم و بابام وایساده بودم
دختر داییم انگار بلندگو قورت داده بود هی عربده میکشید :
بهار بیا اینجا
بهاااااار اینو نگا
بهااااار دهنت
بهاااار این پسره رووووو
اصن کل ایران فهمیدن اسمم چیع =.=
بعد کنار بابام بودم یهو یکی از این پسرا که اسممو فهمیده بود اومد جفتم بلند گفت : بهار من رضاعم یادته ؟ راستی بچه ای که ازم حامله شدی چی شد؟ سقطش کردی ================|
گلاب به روتون مث شیر یکی چپوندم تو صورتش :|
ریدم به دکوراسیونش :|
بعد بابام یه اخمی کرد طرف در رفت :::::|
از این ور عموم اومده میگه رضا کیه =|
خالم غیرتی شد :|
عمم مچاله شده بود :|
مامانم هم که ... :|
اصن .... :|




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 تیر 1397 01:00 ق.ظ

رمانِ من :)

یکشنبه 10 تیر 1397 06:35 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


هعی ._.
دارم یه رمان مینویسم =}
البت اولین چیزیه که تو کل زندگیم نوشدم :|
پس بنابراین ممکن افتضاح باشه به تمام معنا =|~
ولی باز هم با کمال گستاخی میخوام هر دو روز یه قسمتشو بذارم :|
ولی اصن مشخص نیست قراره چند قسمت باشه :|~
در هر صورت امیدوارم خوشتون بیاد :) 

خلاصه : داستان در مورد دختری به اسم تامیکا ناتسوکو هستش که لحظه ای که به دنیا میاد تحت تاثیر یک خورشید گرفتگی و تولد شاهزاده ی سوم اِلف قربانی و نفرین میشه. وقتی که تامیکا متوجه ی نوع نفرینی که داره میشه میفهمه که نباید با هیچ کس دوست بشه چونکه جون همه رو به خطر میندازه و به همین دلیل زندگی تنها و فارغ از هر نوع محبتی رو میگذرونه.اون با یه عذاب وجدان بزرگ به دنیا اومده و حالا که وارد مدرسه ی دامیرو شده با افراد جدیدی آشنا میشه. که یکی از اون ها پسری به اسم هارو تاکویا هستش . اونا با کمک هم متوجه ی دری مخفی توی مدرسه میشن و...

مقدمه :
تا آن غروب ، این سوال همیشه ذهنم را درگیر کرده بود
من... چرا به دنیا آمده ام. برای چه زندگی می کنم و قرار است چه انسان بزرگی برای این دنیای کوچک باشم... تار و پود سرنوشتم به چه چیزی گره خورده است... و زنده بودن برای مُردن یا مردن برای زنده ماندن؟ شاید هم سرتا پایش فقط و فقط یک رویای بچگانه بود... من بزرگ میدیدمش...
نام : چهل و یکمین نفر
نویسنده : خودم :| (بهار)
ژانر : مدرسه ای ، ماوراطبیعی ، ماجراجویانه ، عاشقانه
اسم شخصیت ها :
تامیکا ناتسوکو (دختر)
هرمان (شاهزاده ی الف)
هارو تاکویا (پسر)
شاینا میوزوکی (دختر)
سایکا شیوری (دختر)
یوکیتو شیزوکا (پسر)
* بیوگرافیاشونو فردا میذارم :)





دیدگاه : ثابت :)
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 تیر 1397 12:15 ق.ظ

عاشقان ماه T^T

جمعه 8 تیر 1397 05:35 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


سلع T^T
وای عاشقان ماه چقد خوب بود  T^T
امروز تمومش کردم T^T
عه گند بزنن به این کارگردانا T^T
اوهوی تو 
لعنت بهت کارگردان :|
خدا خیرت نده :|
با احساسات مردم بازی می کنی که چی :|
به خدا مسلمون نیسدی :|
گاااام شوووو کارگردان :|
نبینمت :|
اعصاب ندارم :|




دیدگاه : کامنت
آخرین ویرایش: جمعه 8 تیر 1397 05:39 ب.ظ

من شو بی بهانه...

جمعه 8 تیر 1397 01:52 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


باز باران 
بی ترانه
با ندایی عاشقانه
میخورد بر بام خانه
من به پشت شیشه تنها
منتظر رهگذر ها
مانده در خواب خیال ها
بی بهانه بی نشانه
آرزوی روزی شیرین
گردش یک روز دیرین
با دو پای کودکانه
میدویدیم بر زمانه
می کشیدیم دردِدل را با مدادی ، شاعرانه
دور میگشتیم ز خانه
میشنیدیم از ترانه
از صدای قاصدک ها
درد دانستن ، نهانه
خسته از رسم زمانه
ابر شد قطره باران
اشک شد ، حرف یاران
مرگ شد زندگانی
راز های بی نشانی 
میخورد بر بام خانه...
ای باران ای باران
غم شو عارفانه
حرف شو عاشقانه
من شو بی بهانه

*شهر بازباران باترانه رو تغییر دادم...از خودم بود لطفا کپی نکنین ممنون :)





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 تیر 1397 02:06 ق.ظ

تنها ترس زندگی من

جمعه 8 تیر 1397 01:19 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


از وختی یادم میاد دوستام مامان و بابام و فامیلام ازم میپرسیدن : از چه چیزی میترسی
منم همیشه با لحنی مصمم می گفتم : از هیچی
اما خب "از هیچی " مسخره ترین حرفی بود که یه آدم میتونه بگه
اگه هیچ ترسی توی زندگیم وجود نداشت...
پس اینهمه اظطرابو ناراحتی رو چی توجیه میکنه؟
می دونین بالاخره بعد از سال ها الان فهمیدم من نه از جن میترسم نه از  خرافات دیگه ، نه از مارو عقرب میترسم و نه از تاریکی و تنهایی...
من ...
من فقط و فقط از آینده میترسم
از اینکه دیگه امنیت نداشته باشم
از اینکه لبخند کسایی که دوسشون دارمو نبینم
از اینکه دیگه نتونم مثل گذشته ها لبخند بزنم و شاد باشم
از اینکه از خودم دور بشم
آرزوهامو دود کنم
امیدمو...
از اینکه میون اینهمه جای خالی جایی برای خودم نداشته باشم
من از آینده میترسم
از اینکه عوض بشم
از اینکه اطرافیانم تغییر کنن
از اینکه بمیرم برای زنده بودن
و زندگی کنم برای مردن...
من از سرنوشتم میترسم
از اینکه خاطره هام آرزو باشن...
نمی دونم دنیا میخواد از من چی بسازه...
از تک تک ما ها...
اما من... دیگه به تنها بودن عادت کردم ...
تموم تلاشمو می کنم که سرنوشتم رو خودم بنویسیم...
آره من از آینده میترسم...
اما با این وجود...
اگه قرار باشه بین گذشته و آینده یکی رو انتخاب کنم....
آینده رو انتخاب می کنم :)
چون میخوام خودمو پیدا کنم
گذشته چیزی نیست که توش دنبال آرزوهات باشی...
گذشته فقط خاطره ست :)
خاطره هایی که الان تو رو ساختن :)
گذشته حالو میسازه ، حال هم آینده رو :)
حالا تصمیم با توعه...
میخوای تغییر کنی ؟ 
یا ... تغییر بدی ؟ :)
راستش.‌..
من بازهم دوست دارم امروزم رو به پای دیروز فردا کنم :)
من دوست دارم زندگی کنم :)
نه فقط برای زنده بودن :)
شاید زندگی ... حکایت قطره بارونیه که آروم آروم ابر شد :)
برای همین با تموم ترسی که از آینده دارم...
عاشقشم :)




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 تیر 1397 01:50 ق.ظ

^.^

دوشنبه 4 تیر 1397 09:26 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


تا تقریبا یه ساعت دیه بازی سرنوشت سازمون با پرتغاله ^-^
*دیدین چقد بدشانسیم هر چی تیمه خوبه میوفته باهامون :|
گرچه شانسمون در برابر پرتغال یک به پنجه وای بازم کلی امیدداریم ^-^
*این دفعه دیه نوشابه نمی خورم ._.  ...
به امید پیروزی /^o^\




دیدگاه : کامنت
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 تیر 1397 12:38 ق.ظ

قالب galaxy of dreams :)

دوشنبه 4 تیر 1397 06:24 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•

هی بچیز *^*
این قالبو با گوشیِ نیم وجبی ساختم :|
تاروپودم گسسته شد :|
حداقل قبلا با تبلت میساختم بزرگتر بود ... :|
با برنامه ی picsart

قیمت : 150 کامنت به ثابت :|~♡

 دمو




دیدگاه : کامنت
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 تیر 1397 06:28 ب.ظ

موقع ی بازی ایران اسپانیا_ من... :|

یکشنبه 3 تیر 1397 06:49 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


اون موقع بود که ایران گل زد
بعد داور ***ی قبولش نکرد... :|
اون موقع من روی دسته ی مبل نشسته بودم داشدم نوشابه میخوردم
بعد یهو ایران گل زد هول شدم اصن نوشابه رفت تو مغزم... :|
تو گلوم گیر کرد ... :|
قلبم گرفت ... :|
نوشابه از دستم با لیوان شیشه ای افتاد پایین...
رید به فرش :|
بعد خودم نفسم گرفت داشتم خفه میشدم افتادم پایین از رو مبل 
بعد هیشکی از فامیلا حواسشون به من نبود :|
ینی جدی جدی ممکن بود بمیرم :|
تا اینکه مامانم دید 
بعد اومد از رو زمین بلندم کنه زورش نرسید افتاد روم... :|
ینی واقعا جالب بود چرا نمردم :|
بعد دیگه هی آب دادن بهم حالم بدتر شد :|
بعد گفتن نفس بکش نفس بکش آخرش خوب شدم :|
ولی تا دو روز بعدش فقط سرفه میکردم :|
آخرسرم گل حسابش نکردن :|
ینی من کلا الکی جون کندم :|
اعصاب ندارم الان همتونو لتو پار میکنم :|
دیع با من زر نزنین :|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 تیر 1397 06:56 ب.ظ

کمک :"|

یکشنبه 3 تیر 1397 06:39 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


دوزتان من صد سال پیش یه پیجی توی اینستا داشدم

5 سال پیش ینی 

بعد اون موقع فنچ بودم ۹ سالم بود :"|

نمی دونسدم چی به چیه کلا عکس دوزتامو و خوونواده و ... رو گذاشتم 

بعد رمزشو یادم رفت ایمیلشم پاک شده :""""""""|

الان نم واقن :"|

رفدم آویزون شدم به پسر داییم که بره پیجو هک کنه :|

البت فک نکنم بتونه چون پیجه ایمیلم نداره :|

کسی میدونه باید چیکار کنم ؟ ._.

ثابت بگه لطفا...




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 تیر 1397 06:43 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
]