مطلب رمز دار : برای مهتاب *^*

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 10:46 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

   

اولین صندلی داغ وب ^-^

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 10:38 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



های های ^-^
اولین صندلی داغه
هر سوالی دارین بپرسین
چ با اسم ناشناس باشه، چ از دوستام و چ از کسایی که باهاشون مشکل دارم ؛
همه رو ج میدم :|~
خب دیه بگین تا بگم *^*
*این پست فقط تا یه هفته هستش*

   

ابراز علاقه ی فامیلمون به من :|

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 10:01 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


دوازدهم فروردین همین امسال 97 بود
ما با فامیلامون لشکری رفتیم کوه چادر زدیم که شب بخوابیم
یه چادر بزرگ زدیم بعد ما چِل نفر بودیم چادره جای  ده نفر میشد :|
*آخر سر هم نخوابیدیم چونکه پی بردیم اصلا پتو با خودمون نیووردیم =| *
برای همین مجبور شدیم یه چادر دیگه بیاریمو بالاتر اونو بندازیم :|
خَلاصه شب ساعت ۱۱ یا ۱۲ شب بود
همه رفتن پیش چادر بالاییه کنار اتیش آهنگ خوندن
منم جوگیررر
گفتم میخوام مطالعات بخونم :|
کتابو گرفتم رفتم چادر پایینیه که کسی نبود درس بخونم :|
به حالت ریدن روی سنگ نشسته بودم کتاب مطالعاتم دستم بود با شلوار گلگلی :||||| (کوه بود دیع :|)
کاپشن عمومم تنم بود کلا توش غرق بودم
داشتم میخوندم که پسرداییم اسمش رضاعه اومد پیشم
این یه ماه بود میخواس یه چی بم بگه هی نمیذاشتم
اومد گفت میخوام یه چیزی بت بگم فقط هول نکن
گفتم : هااا بنال
گفت : من-
من : چنگیز خان که بود و چه کرد ؟ :|
رضا : چی؟
من : اقدامات غازان خان را نام ببرید 
رضا : ینی چی
من : خعک بر سرت مثلا دوسال پیش اینارو خوندی شلل مغززززِ بدبخت
رضا : بهار
من : ها 
رضا : دوست دارم
بعد از چارثانیه سکوت من با قیافه ای پوکر : ها؟ :|
رضا : دوست دارم 
من : عااا 
چ خوب آفرین :|
*قاطی کرده بودم نمی دونستم چی بگم
رضا : من واقعا دوست دارم
من : عوووو چقد تکرار میکنی حالا که چی چ گوهی بخورم :|
رضا : اگه الان بت بگم دوس دخترم بشی چیکار میکنی
من بعد از دو ثانیه : به بابام میگم :|
رضا : او خب خوب شد پرسیدم
من : عره کلا سعی کن بپرسی خیلی موثره :|
هیچی دیگه بعد رفت منم نشستم مطل خوندم :"|





   

کشف جدید و پنکه :|~

سه شنبه 18 اردیبهشت 1397♦ 09:53 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



توی این چن روز کلیییییییی اتفاق افتاد
ینی کلیاااا کلی
ولی حوصله ی تایپ کردن ندارم
حالا ی کوچیکشو میگم
همونطور که قبلا گفدم کلاس ما شلوغترین کلاس مدرسس
همه چیز خوب بود تا اینکه بچه هامون یه چیز جدیدیو کشف کردن...
یه بار آیلا اومد تخته پاکنو وسط کلاس بندازه روی پارمیدا که ظاهرا هدف گیریش خوب نبود و تخته پاک کنو یه راس انداخت بالای پنکه :|
بعد هی میخواسدیم بیاریمش پایین قدا هم ماشالا همه کوتاه :|
برای همینم مجبور شدیم پنکه رو روشن کنیم :|
عاقا من نشسته بودم نیمکت آخر داشتم با سارا حرف میزدم
درهمین حال پارمیدا پنکه رو روشن کرد...
ینیا...
تخته پاکن با سرعت نور از روی پنکه پرتاب شد و شاید باورتون نشه ...مستقیییییییییم خورد تو دماغ سارا :||||
سارا بلند داد زد : عاااااااااااااااا :|
(میبینید چقد جیغامون ظرافت دارن :|)
بعد از این ور بچه ها خوشال شدن که یه چیز جدید کشف کردن
سارا اومد جاشو عوض کرد رفت نیمکت وسط نشست
بچه ها باز اومدن دوباره ماژیک پرت کردن بالای پنکه
ولی در عین ناباوری ماژیک خورد تو سر سارا بازم
ینی ما مُردیم اینقد که خندیدیم
دوباره بچه ها جامدادی گرفتن که پرت کنن
سارا کیفشو گرف جلوی صورتش :|
ینی به خدا قسم اینبار هم باز خورد به کیف سارا :|
ینی نابود شدیم اینقد خندیدیم :|
بعد حالا از این بگذریم...
روز بعد رفتیم رنگ خوراکی اوردیم مدرسه

(برای کاروفناوری باید میوردیم .ابیم بود)
عاقا من جوگیر شدم قبل از اینکه معلم بیاد تو کلاس گفدم که رنگه رو بریزیم توی پلاستیک بندازیم بالای پنکه ببینیم چی میشه :|
حالا فقط یه فرضیه بود هاا
بچه ها هم همه عین خر ذوق کردن :|
همه کیفارو انداختیم رو شونمون و رفتیم یه گوشه ی کلاس یا بعضیاهم زیر میز رفتن
سارینا رنگو گرفت انداخت بالای پنکه... (مثلا مبصر کلاسمونه :|)
ینیا ...
در عرض یک صدم ثانیه پلاستیک پاره شد و رنگه رگ
باری همه چیو با فاااک داد :|
اینجوری بگم
به معنی واقعییییی گند زدیم :|
پنکه ابی شده بود
نیمکتا ابی شده بودن
زمین ابی شده بود
بدتر از اون...
تخته آبی شده بود :|
عاقا ترسیدیم رفتیم از بوفه دستمال خریدیم هی با آب میزدیم رو تخته نمی رفت رنگه :|
(مثلا رنگ خوراکی بود)
با زور و بدبختی یکم تونستیم وضعیت تخته رو درست کنیم
همه ی اینا به کنار
یهو در وا شدو بعد معلم خیر مقدم فرماییدن :|
بقیشو دیگه خودتون حدس بزنید واضحه :"|||




   

معلم چادری و انتظار... :|

جمعه 14 اردیبهشت 1397♦ 05:45 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


تو مد دیروز زنگ اول بوفه بسته بود

زنگ دوم شلوغ بود همه رو همه به *** دادن

فقط موند زنگ سوم

خلاصه من گشنم بود داشدم میمرررردم

تا اینکه بالاخره زنگ خورد

ینیا...

یجوری کیفو گرفتم تو هوا چرخوندم با سرعت نور بلند شدم برم بیرون که یهو یه زنِ چادری کوتاه زشت بی ریخت اومد تو کلاس نگام کرد گفت : نچ نچ نچ ادبت کجا رفته بیا اینم از دانش آموزهای "انقلاب اسلامی" :/

*طرف از اینا بود که فک کنم شب با چادر میخوابه
خلاصه اومد گفت که یه سوال آسون دارم
کی انگیزه داره جواب بده
کلاس سکوتتتتتت اصن هیشکی جواب نداد
بعد یارو دوباره با انگیزه : چ عالی :|
اومد با ماژیک رو تخته نوشت : ظهور امام زمان (ع)
اومد یهو پرسید : حالا آروم و به نوبت بگین ما به عنوان یک منتظر خوب چیکار باید کنیم
دوباره کلاس سکوتتتت بچه ها پوچ
بعد دوباره خودش با خوشحالی : آفرین ، باید دعا کنیم :|
ماهم هی به هم نگا میکردیم
*من کلا از اینام که آداب نشستن رو نیمکتو ندارن ؛ از اینایی که رو نیمکت پخش میشن همیشه ی خدا*
نگا من کرد گفت درست بشین
گفتم پش :| ببخشید چش :|
بعد گفت منو مسخره میکنی
گفتم نه به جون اینا
بعد به دوستام اشاره کردم
همشونم باهم : چرا از جون خودت مایه نمیذاری :|
من : :|
خلاصه گفت که میخواد چند لحظه ، فقط چند لحظه وقتمونو بگیره...
اینجوری بگم که زنگ تفریح تموم شد که هیچ نصف زنگ بعدیم گرفت :|
وسطای زر زدناشم معلم پرورشیمون که شص سالشه اومد داخل کلا انگار اون چادریه داشت برا معلم پرورشیه حرف میزد
بعد از یه دقیقه جفتشون نشستن باهم عکس گرفتن
معلم پرورشی از هر زاویه ی یارو زنه عکس گرفت :|
بعد زنه *فقط دماغش مشخص بود من قیافشو ندیدم* اومد به معلم پرورشیه با خنده گفت : عکسام پخش نشه خوشگلم حیفه :|||||
بعد اومد گفت "باید" از ماهم عکس بگیره :|
تا اینو گفت همه دستا رو دماغ :|
بعد عصبی شد قاطی کرد گف عکس نمیگیره
خلاصه بعد از چهل دقیقه که زنه داشت زر میزد اومد گفت : دیگه "متاسفانه" :|| باید برم فقط یکی بلند شه خوب بگه : ما باید به عنوان یک منتظر خوب چیکار کنیم
ینی پشه تو کلاس پر نمیزد :| بعد از شیش ثانیه سکوت مطلق دوستم سها داد زد : باید منتظر بمونیم :|
هیچی دیگه یارو عصبانی شد داد زد برید بیرون دیگه نمیخوام جلو چشام ببینمتون :|
ما هم با کمال میل اومدیم بریم تو حیاط که معلم پرورشیه اومد گفت که باید بریم کلاس و زنگ تفریح نداریم.
عاقا بچهاهم که جووووگیر گفتن که تبعیضی همیشه بین ما و بقیه ی کلاسا وجود داره و چه وضعشه و زنگ تفریحمونو گرفتن و....
معلمه راضی نشد گفت باید بریم کلاس
تو راه برگشت یکی از بچه های کلاس تو گوشم گفت نزدیک در شدیم فرار کن
گفتم هان؟؟ :|
از کنار در ورودی که رد شدیم در عرض یه ثانیه همه دویدیم به سمت در ورودی رفتیم بیرون درو محکم بستیم معلمه تو مدرسه موند خلاصه از پشت در هی داد زد : خودم انظباتتونو میدم خودم خودِ خودم
بچه ها هم همه : ایشالا :|
هیچی دیگه رفتیم تو حیاط رفتیم بوفه هی در زدیم هی در زدیم تا اینکه خانم نصاری در بوفه رو وا کرد
بعد گفت مگه شما الان نباید کلاس باشین
در همین فاصله هم همون زن چادریه از کنارمون رد شد که از مدرسه بره بیرون که پارمیدا به زنه یه نگاهی انداخت پوزخند زد یه خانم نصاری با تیکه گفت : منتظر امام زمان بودیم :|
زن چادریه چپ چپ نگامون کرد رفت :|