کلاس ریاضی... :|

یکشنبه 19 آذر 1396♦ 09:54 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦




عاقو ما یه مدته میریم کلاس ریاضی :|
شادی هم بام میاد
پسر دختر قاطیع
بعد پسرا عقب میشینن دخترا جلو
روز اول که رفتیم کلاس ریاضی من همینکه اومدم تو کلاس کلا کلاس پاچید :|
مخصوصا طرف پسرا -____-
منم کلی غیرتی شدم -________-
خب خلاصه به زود جلوی خشممان را گرفتیم :|
همینطور که اخم کرده بودم یهو دیدم از طرف دخترا یکی مث اسکولا هی دستشو اینور و اونور تکون میده :|
تموم تمرکزمو روی اون یه نفر گذاشتم تا اخرش فهمیدم شادیه :|
رفتم پیش شادی نشستم
بعد معلممون اومد (یه خانمه)
خودمونو معرفی کردیم 
بعد معلممون یه مسئله ی واقعا ساده رو نوشت و یکی از پسرا رو صدا زد که بیاد حلش کنه
یارو رفت پا تخته 
ینی نیم ساعت فقط داشت به مسئله نگا میکرد
منم خب حوصلم سر رفت بش گفتم خیلی خنگی :|
بعد گفت تو خنگ تری :|
منم بم برخورد گفتم نه تو دیگه تهشی :|
داشت واقعا دعوامون میشد که خانم اومد گفت که #لطفا بی خیالش بشم :|
منم گفتم چشم :|
خلاصه بعد از یه ساعتتتت که با تفکرات این آقا گذشت گفت : بَلد نیستِم -_-
منم زیر لبی با پوزخند گفتم : هه
بعد نگام کرد گفت چیه
منم گفتم هیچی بعضیا قدر وقتو نمی دونن. در جریانی که
اونم زیر چشی نگام کرد رفت نشست
بعد از نیم ساعت دیدم شادی عین این تنه لشا شول و  ول نشسته رو صندلیش :|
نشسته چیه
اینجوری بگم که دراز کشیده بود کلا
خیلیم اوضاش داغوووون بود  ... :|
که خانم اومد گفت شادی بنو بساطتو جم کن :|
خلاصه یه مسئله ی دیگه نوشت دوباره یکی از پسرا رو اورد
اینجوری بهتون بگم که من به طرز اعجاب انگیزی از پسر متنفرم -_-
خلاصه این رفت بالا
بعد باز نتونست حل کنه مسئله رو 
خانوم اومد کنار من وایساد بعد یکی از پسرا فک کنم اسمش شکیب بود :|||| (:||||)
اومد مثلا مزه بریزه یه موشک با کاغذ درست کرد ظاهرا میخواست بزنتش به یکی از پسرا که مستقیم خورد تو سر خانم :||||||
هیچی دیگه همون اول بسم الله شکیب اخراج شد :|
حالا ببینین چی شد
کلاس تموم شد
منم اومدم بیرون 
بعد یکی از پسرا گفت یه لحظه بیا
منم با اخم رفتم گفتم بله
بیشووووور با پرویی گفت : ما فقط به عشق تو میایم کلاس :||||||||||||||||
منم مستقیم و سریع تو قیافش گفتم : چه رقت انگیز :|
شادی پوکید اینقد خندید :|
والا من از این چیزا بدم میاد -_-
حالا این شادی ول نمی کنه...
جلسه ی بعدش وسط کلاس ، اصن بحث سنگین بود ؛ یهویی شادی داد زد : بهارررر بعضیا فقط به عشق تو میان کلاس :|||||||||||||
منم تا آخر کلاس بهش فحش می دادم -_-
آخه میدونی میترسم خانم یه چیز دیگه فک کنه :|
حالا بگذریم...
کلاس که تموم شد رفتم بیرون خواستم از در برم بیرون که کیفم از دستم افتاد
در طی یه ثانیه دیدم یه پسره ی عوضی اومد دادش بهم گفت بفرمایید :||||||||
حالم اینقد بد شد که اگه آدم دورو برم نبود تا جووون داشتم بش فحش می دادم -_- عوضی نکبت هیز
اصن حالم ازشون بهم میخوره :|
چارشنبه ی هفته ی پیش درس زیاد داشتیم من نرفتم کلاس
بعد که شنبه رفتم مدرسه یکی از دوستام که توی کلاس ریاضیمه و اسمش کوثره اومد بهم گفت بهار ببین نبودی چی شد 
منم گفتم چی شد مگه
اونم گفت وقتی خانم حضور قییاب کرد گفت که از بس که وقت کلاسو با مسخره بازی پر می کنین بهار نیومده حوصلش سر رفته
بعد یکی از پسرا گفته خوشبحالش ای کاش ما هم نمیو مدیم
بعد این وسط شادی مث پارازیتا :
آرههههه دیگههههه... اگه بهار نیاد خیلیا نمیان :||||||||||
رو که نیست :| سنگ پا تبریزه :|
ولی خدایی شادی یکی از بهتریناست که دیدم 
اما اگه به یه چیزی گیر بده دیگه گیر داده ... :|
خب خلاصه اینم از اوضاع بد ما -_-


   

اومدم '^'

یکشنبه 19 آذر 1396♦ 08:46 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


کنیچیواااااا ^-^
گایز همون طور که دارین مشاهده می کنین عشقتون بازگشت ! :|
اصلا هیجان زده نشین آرامش خودتونو حفظ کنین :|
نه نه ممنون اینقد دست نزنین بسه بسه :|
می دونم خوشحالین ولی خوتونو کنترل کنین :|
به اعصابتون مسلط باشین :|
خب خلاصه
من به خاطر اتفاق مسخره ای که واسم افتاد یه مدت گمو گور شدم
ولی نگران نباشین باز پیدام شد :|
عاقو خو ما نَمیتوانیم نت را ترک بَکونیم :|||
پس بعد از مدت ها تفکر تصمیم به بازگشت گرفتیم :|
عاشقتونم خلاصه ^-^
امیدوارم این وب مثل سابق بشه ^-^
رااااستی این وبو جدید زدم خواستین بیاینو سر بزنینو با نظرات خوجحالم بَکنین :|♡
اینم لینکش روش کلیک کنین : 
**
این وب برای اینکه که خاطرات نوجوونیمونو یه جا جمع کنیم
و وب جدیدمم برای اینکه مشکلات نوجوونیمونو باهم در میون بذاریم
من اگه همه چیزم بد باشه یه خصوصیتم واقعا خوبه که خودمم ازش راضیم :| اونم اینکه رازنگه دارم 
اگه دوست داشتین میتونین روم حساب کنین و قسم میخورم این حرفا بین خودمون بمونه :)

منتظرتون هسدم ♡°♡