تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - مطالب بهمن 1396
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

اعصابم در حلق گاو...بخونید

یکشنبه 29 بهمن 1396 05:57 ب.ظ

نویسنده: °•°•°ArezoOo°•°•°


منو خواعرم داشتیم سبزی پاک میکردیم...(من اصلا حوصله نداشتم 

فقط برای بستن دهن خواهرم مثلا داشتم پاک میکردم...)

من یه کِرم دیدم توش حالم بهم خورد جیغ زدم.

خواهرم گفت:گمشو نمیخواد پاک کنی...

منم گفتم:گم میشم ریختتو نبینم...عیوضی...

چقد این رو داره...

بعدش رفتم اماده شدم اس دادم به الناز...

-دارم میام خونتون...خواهرم ریده به اعصابم...

ج داد:من خونم بیا...

رفتم لباسامو عوض کردم از خونه زدم بیرون...

خونشون یکم دوره...من رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم 

و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم 

و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم 

و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم

تا رسیدم به یه سوپری...

هوس بستنی کردم رفتم یه بستنی قیفی خریدم اومدم بیرون...

همینجور داشتم میخوردم...یه پسره اومد گف:خانومی یخورده 

به ما هم بده دلمون خنک شه...

منم هیچی نگفتم چون میدونستم اگه چیزی بگم بیشتر گیر میده...

ولی اشغال ول کن نیس...
 
رفت دوباره اومد:خانومی دارم باهات حرف میزنمااا...چرا جوابمو 

نمیدی...ارزو خانم...بستنیتو نمیدی به من...

اینو شنیدم خیلی...اون روم بالا اومد...اصا عوضی اون اسممو از 

کجا میدونس...

بعد...

یه کاری کردم...

بستنیمو پرت کردم تو صورتش...

(میگم وحشی و خشن شدم این روزا)

گفتم:بگیر عوضی گدا...بستنی ندیده گوه...اشغال بیشعور...

بازم ول کن نیس...

میگه:وااااااااااااای خانومی چقد خشن...

بعدش یه پسره ی دیگه اومد یه چیزی تو گوشش گف(بی ادب 

نمیدونه نباید تو جمع درگوشی صحبت کنه...) یچیزی بهش گف

پشت گردونشو گرفت بردش...

جونور کثیف و عجیبی هستن این پسرا...(البته شامل بازیگر مورد 

علاقم نمیشه...اون که عشقه...)

بعدش سریع رفتم در خونه النازینا در زدم ۱ ساعت واستادم درو باز 

نمیکردن...

با خودم گفتم:مگ الناز نگفت من خونم بیا..

گوشیمو در اوردم اس هامونو خوندم:

من:دارم میام خونتون...خواهرم ریده به اعصابم...

الناز چی گفته بعد؟؟!!!

من بیرونم نیا...

من اشتباه دیدم...

دیگه هنگ کردم اصا...

یه فوش که بهتره اینجا ننویسم دادم به الناز...

دوباره یه ساعت برگشتم رفتم خونه...

شل و پل بودم...

رفتم تو اتاقم...

فقط مشت میکوبیدم به بالش...

ولی تخلیه نمیشدم...

یه توپ بود پرتش کردم خورد به ساعت دیواری افتاد خراب شد...

شوت زدم به پایه تخت پام داغون شد عصبانی تر شدم...

تبلتمو کوبیدم زمین ال سی دیش شکست...

(۲ تا تبلت دارم یه ۷ اینچ یه ۱۰ اینچ... ۷ اینچی رو لت و پارش کردم)

باز دوباره عصبانی تر بودم...

(تبلتم الان تعمیرگاهه...)

لیوان پلاستیکی توش نوشابه خورده بودم شکوندم...

دفتر خاطراتمو پرت کردم افتاد پشت کمد...

مشت زدم تو آینه شکست!!!

جمش کردم...

رفتم پای اون یکی تبلت که سالم بود به برادرم فوش های رکیک 

فرستادم...

گف:چته؟

گفتم:تبلت ۷ اینچی رو شکوندم...

بلاکش کردم...

هنو خییییییییییییییییییییلی عصبانی بودم...

پرگار برداشتم اون طرفشو که سوزن داش دو بار کوبیدم تو دستم...

سوزنش کلفت بود شر شر خون میومد از دستم...

عین جای نیش خوناشام شده...

اخرش دستمو شستم رفتم کپه مرگمو گذاشتم خوابیدم...

ولی تو خواب اعصاب نداشتم وقتی پا شدم رو زمین بخش بودم...

°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°





دیدگاه : نظر مظر
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 بهمن 1396 06:10 ب.ظ

عنوان نمیخواد

یکشنبه 22 بهمن 1396 08:31 ب.ظ

نویسنده: °•°•°ArezoOo°•°•°

کنیچیوا مینا سان !

او گن کیدسکا ؟؟
ببخشید پست نمیذارم
آخه...هیچ اتفاق خاصی نمیوفته...
حالا یه اتفاق افتاد...
خیلی بد بود...
بعضی جاهاش...
خب...ماجرا از این قرار بوعد:
صب با لگدای مادر از خواب پا شدیم...
رفتیم آماده شدیم...
بعدش به زور مامی یه لقمه بهم خروند...
سرویس بوووووووووووووقید...
رفتم سوار شدم الناز (دوستم) هم کنارم بود...
یادم نمیاد چی گف من روم به پنجره بود می خندیدم...
یه پسره ی GOOOOOH منو دید...
یه لبخند زد...
بهش FUCK دادم...   ://////
دید...   :||||
برام مهم نیس دید یا ندید ناراحت شد نشد...
رفتیم رسیدیم مدرسع...
رفتم نشستم جام...
دبیر گرامی و قرانقدر...
یه عکس آورد نشون داد گف بکشین من علان میام...
همییییییییییییییشه خدا کارش همینه...   :////
میره تا یک ساعت نمیاد...
ع.و.ض.ی...
ولی به نکبتی دبیر علوم نمیرسه...
دبیر رف...
من الناز ور میرفتیم با نقاشیمون...
سارا(یکی دیگه از دوزتام)...
چرخید از پشت گفت : آرزو . الناز ببینین...
یابو به جا اینکه نقاشی بکشه...
اسم عشقای ملت رو نوشته...  :○
مثلا...
لیلی...
مجنون رو دوزت داره...
نوشته:
لیلی=مجنون...
حالا نوشته...
فلانی = فلانی
فلانی = فلانی
الناز = محمد گلزاده (گلزارو نوشته بود گلزاده واااااااااااااایییییی)
النازو دیدم گفتم :پخخخخخخخخخ...
یه دونه پس کله ای خوردم...
بعدش
آرزو ( که منم ) : عشق کره ایش که اسمشو نمیگه...
من جوووووووووش عاوردم...
( عاقو یه مدت طرفدار لی جونگ سوک بودم...الان نیستم :)  اسمشو نمیگفتم...نمیدونم چرا )
خب من جوووووشششششششششش عاوردم...
گفتم:سااااارااااااااااا ؟؟؟!!!!!
تازه واس خودش نوشته هیچ...
میدونم خودش یکیو دوس داره...هاها!
بهش گفتم لوت میدم...
بعدش دیدم سارا و بچه عای کلاس خیلی ساکتن...
سرمو آوردم بالا...
دبیر قششششششششنگ واستاده بالا سرم...
از اون نگاها داش...
من مث کچ شده بودم...
برگرو گرفت از دستم...
سارا جییییییییییییییغ:خانم بخدا بازی می کردیم...
دبیر:صبر کن اینو به مدیر نشون بدم...
برگرو گذاشت لای دفتر کلاسی...
چند دقیقه بالاسرمون ایستاد من اصلا استرس میمردم...
یکی خدا خیرش بده اومد در زد یچی گف دبیر رفت...
همین که دیر رف بیرون سارا از جاش بلند شد رف دفتر کلاسی رو باز کرد برگرو برداشت ریز ریز کرد چپوند تو حلقش جویدش تف کرد تو سطل...
اومد نشست گفتم سارا اون دو روز دیگه برگرو میخواااد چیییییییکاااار میکنی تو؟؟
گف یادش میره...
من:×_×
همه با غم و اندوه نقاشیامونو کشیدیم...
بعدش اومد جم کرد نقاشیارو رفت...
زنگ خورد از در رفتیم بیرون زنگ کلاس خورد...
اومدیم نشستیم...
امتحان علوم داشتیم...
دبیر عزیز علوم اومد...
برگه هارو پخش کرد...
چند دقیقه گذشت...
دبیرم که ماشالا بزنم به تخته 800 تا چشم داره...
2 تا بدبختو دید که دارن تقلب میکنن...
خودکار قرمز یه 0 واسشون گذاشت...
بدبختا هم گریه و زارییییی:خانم بخدا بار اخر...بخدا دیگه نمیکنم...
دبیرم قبول نمیکرد...
البت ما هم تقلب میکردیم...
ولی تقلب ما از نوع مدرن و جدید بود و لو نرفتیم...
من برگمو دادم رفتم بیرون...
کلاس هفتما هم انگار امتحان داشتن...
چنتاشون داده بودن...
بعدش یکیشون مث پلنگ پرید جلوم گف:برام یه آیاتو می کشی؟؟(من عاشق آیاتو بودم ولی به این نتیجه رسیدم که از آیاتو خوشم نمیاد)(خودم نمیدونم چی گفتم :/  )
من نمیدونم اونا از کجااا فهمیدن من اوتاکو ام و انیمه عاشقان شیطانی دیدم و بلدم نقاشی بکشم...
من:⊙-⊙
بعدش گفتم باوش...
( از هنر بدم میاد ولی گرافیک رو دوست دارم...برای همین خوب میتونم شخصیت های کارتونی و...بکشم)
زنگ بعدش ورزش داشتیم...الناز هم اومد بیرون...
دبیر ورزش نداریم برای همین آزااااااادیم. 
خب من با دوستم الناز یه نیم ساعتی دور خودمون چرخیدیم اخرش حوصلمون سر رفت و رفتیم تو کتابخونه گشتیم تا یه کتاب باحال پیدا کنیم ولی هیچی نبود.
بعدش توی کمد ها یچیزایی پیدا کردیم...
یه تنگ بود توش خرت و پرت ریخته بودن...
خالیش کردیم...
الناز یه گل سر(من موندم گل سر تو مدرسه؟...)برداشت و گفت اینا اینجا چیکاد میکنن؟؟!!
صدای پا میومد...
من الناز سریییییییع داشتیم خرت و پرتا رو جم میکردیم....
زیاد بود جم نمیشد...
دستگیره اومد پایین و معاون وارد شد...
من و الناز سریع واستادیم دستامونو پشت سرمون قایم کردیم...
معاون:شما دارین چیکار میکنین؟؟
من:داشتیم...نگاه میکردیم (معاونمون خیلی ترسناکه نمیدوستم چی بگم)
بعدش دیگه هیچی...
.....................................
تنبیه شدیم کللللللللللللللللللل کتابخونه رو تمیز کنیم...
زنگ ورزشمون به همین کارا گذشت...
بدبخت به من میگن...



دیدگاه : نفر نظر دادن...
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 بهمن 1396 08:45 ب.ظ

عاقا من چرا اینقد بدبختم :| ؟ نه چرا واقن؟ :|

جمعه 20 بهمن 1396 01:09 ق.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•






سرکلاس فناوری بودیم :|| (:||||||)
همین چارشنبه
منو سارا پیش هم نیمکت اخر نشسته بودیم
من یه قیچی دستم بود
معلممون هی حرف زد هی حرف زد منم حوصلم سر رفت :"|
اصن نمی فهمیدم چی میگه :"|
هی داشت در مورد روش نگهداری بلدرچین میگفت :|
نه خدایی این به چه درد من میخوره ؟ :|
بگذریم
جوگیر شدم به سارا گفتم بیا مقنعه ی فاطمه رو (نیمکت جلوییمون نشسته بود) ببریم :|
اونم که قشنگ مشخص بود حوصله ی درس گوش دادنو نداره یه لبخند از سمت چپ صورتش تا سمت راست صورتش زد :|
عاقا بعد ما اومدیم به اندازه ی ۲ میلی متر مقنعشو ببریم که نفهمه بریده شده
سارا قرار بود ببرتش
هی قیچیو میوردیم هر کاری می کردیم پاره نمیشد مقنعش :|
اصن روانی شدیم اعصابمون خورد شد قاطی کردیم :|
من قیچیو از دست سارا گرفتم با عصبانیت گفتم اهه خعک بر سرت بده من
قیچیو گرفتم که دو میلیمتر از مقنعه ی فاطمه رو کوتاه کنم که همون لحظه معلممون ظاهرا فهمیده بود به درس گوش نمی دیم گفت : سارا عزیزم لطفا برامون توضیح بده نکات رعایت نظافت بلدرچینو :|||||
سارا هم بلند شد هی "ام ام " کرد
منم ترسیدم گفتم الان از منم میپرسه
(اخه منم بلد نبودم دیگه)
استرس گرفتم قیچیو فشار داد...
عاقا یهو یه صدای " قچ" بلندی اومد...
نگا کردم دیدم حدود ۱۵ سانتی متر از مقنعه ی فاطمه رو بریدم :|
هیچی دیگه سریع قیچیو گرفتم زیر میز گذاشتم
همون زنگ فازگرفته بودیم بدجووووور
رفتیم جلد چیپسو اوردیم یه قلب ازش بریدیم با چسب رازی چسبوندیم به مقنعه ی فاطمه بعد سارا با گچ های نیمکت گند زد به مقنعه ی فاطمه :|
عاقا کلااااااا ریدیم بهش :|
بعد سارا جوگیر شده بود رفت مستقیم به 
فاطمه گفت مقنعت پاره شده
منم گفتم وااا راست میگه شاید گیر‌کرده به میزی جایی
بعد هی منو سارا عین احمقا میخندیدیم :||||
فاطمه گفت کار کودومتون بوده
سارا هم مستقیم به من اشاره کرد
هیچی دیگه فاطمه گفت به مدیرمون شکایتم میکنه ^-^
***
همین دو ساعت پیش اومدم برم تو حموم پام گیر کرد به لبه ی در با دماغ افتادم تو تشت آب بعد تشته سر خورد با کله رفتم تو دیوار :| ینی یطع نخاع شدم جون شما :| الان احساس می کنم مغزم باز شدهباهوش تر شدم :|





دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: جمعه 20 بهمن 1396 02:05 ق.ظ

لو رفتن سها توسط منو سارا :|~

یکشنبه 15 بهمن 1396 10:00 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?




معلم دینیمون خییییییییییییییلی ترسناکه :|
بطوری که توی تخته مارو میبینه
بعد این وسط دوستم سها از ایناست که از هر روش تقلبی استفاده می کنه
معلم دینیمون زنگ تفریحا از کلاس نمیره بیرون
***
ریاضی داشدیم و بعدش دینی
وقتی زنگ ریاضی تموم شد ما وسایلمونو جم کردیم و رفتیم تو کلاس دینی عربی ۲
ما همیشه پاتوقمون آخر کلاس سمت چپه
من نیمکت اخرم
کیفامونو گذاشتیم
سها و بیتا و مبینا رفتین بیرون . منو سارا موندیم تو کلاس
اومدیم بریم بیرون که من دیدم کتاب سها روی نیمکتشه
بَرش داشدم که بخونم دینی رو
همینکه کتابو باز کردم از وسط کتاب دو تا دستمال کاغذی افتاد رو زمین
برشون داشتم . سها با قرمز روشون خیلی ریز نوشته بود
به سارا گفتم اینا چین
سارا هم بلند گفت : تقلبیای سهاعن واسه این زنگ. بذار سر جاشون
منم گذاشتمشون لا کتاب و رفتیم بیرون.
زنگ تفریح تموم شدو منو سارا و مبینا و بیتا و سها اومدیم تو کلاس
امتحان دینیو که دادیم یهو دیدیم معلممون اومد گفت : واسه ی امتحانای مستمر کلاس شما رو جدا می کنم
همه هم با تعجب نگا کردن گفتن چرا بین ما و بقیه ی کلاسا همیشه تبعیض ...
معلممون گفت : همین که گفتم
بچه هاهم جوگیر شدن هی میگفتن ینی ما ادم نیستیم چرا هیچوقت به ما احترام نمیذارینو...
آقا یهو دیدم خانم رفت زیپ کیفشو وا کرد دو تا دستمال کاغذی اورد بیرون...........
آقا قیافه ی منو سارا و سها: *-*
هیچی دیگه من در اولین نگا فهمیدم تقلبیای سهاعن :|
عاقا سکوت بود چن لحظه
معلممون دستمالارو گرف بالا گفت : خوب نگا کنین. این متعلق به کلاس شماست. قسم می خورم میدونم مال کودوم دانش آموزه. :|||| اینو همینجوری میرم تحویل شورای معلم ها میدم تا اون دانش آموز بدونه مدرسه شهر هرت نیست. قانون داره
عاقا من خندم گرفته بود :|~
داشدم میپوکیدم
بعد یه نگا به سارا کردم اون وضعش از من داغون تر بود
سها لال شده بود اصن
بعد منو سارا یه نگا به سها انداختیم...نمی دونم چرا با نگاه ما همه ی سرها رو به سها چرخید :| هیچی دیگه همه فهمیدن کار سها بوده
همیشه حکایت منو سارا همینه :|
هرکی باهامون دوست میشه دونفری بدبختش می کنیم :|
کل قضیه همین بود : وقتی من دستمالارو پیدا کردم به سارا گفدم اینا چین سارا هم گفت تقلبیای سهاعن. اون موقع ما کلا فراموش کرده بودیم خانم تو کلاسه.البته بچه ها دورو برش بودن داشدن باش حرف میزدن ولی این معلمه حواسش خیلی جمه :|~
تا شاهکاری دیگر بدرود :|~♡





دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 بهمن 1396 10:07 ب.ظ

کمک :"|

یکشنبه 15 بهمن 1396 09:47 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•





سلع :"|
من موخوام زیرنویسارو رو انیمه بذارم :|
ولی هر کارررری ماکنم نم تانم :"|
با km player یا mx player
برا اندروید
کسی هست بلد باشه؟
ممنون میشم کمکم کنین :"|♡
تجکر :"|~
عاریگاتو :|~




دیدگاه : کامنت ♡
آخرین ویرایش: یکشنبه 15 بهمن 1396 10:08 ب.ظ



]