اوجِ اوجِ اوجِ فاجعه .... :||||| بخونین

چهارشنبه 27 دی 1396♦ 05:12 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



وای اصن می خوام بگم خندم میگیره :"|
امروز بود...
مدرسه تموم که شد منو سارا و سها در راه برگشت به خونه اوقاتمونو میگذروندیم ^-^
بعد من مامانم بعضی وقتا میاد دنبالم
امروزم قرار بود بیاد دنبالم
منم منتظرش بودم
دم مدرسه ایستاده بودم 
ماشین مامانم مشکیه
بعد من عینکم رو چشام نبود
منم بدون عینک که خدارو شکر کور خالصم هیچی نمی بینم :|
نگا کردم دیدم یه ماشین مشکی دم مدرسه ایستاده
هی تلاش کردم شماره پلاکشو ببینم که بفهمم مامانمه یا نه
هر کاری می کردم نمی تونستم ببینم بعد به چشمم فشار اومد چشام درد گرفت آب از چشم اومد کلا دیگه هیچی نمیدیم :|||
گفدم کی حوصله داره حتما مامانمه
 دویدم با شادابی رفتم در ماشینو وا کردم نشستم رو صندلی کنار راننده
با خوشحالی یه نگا انداختم به "مامانم" 
ینی جا خوردم :||||||||||
یه پسره تو ماشین نشسته بود بش می خورد ۱۸ -۱۹ سالش باشه :"|||
یارو چشاش گرد شده بود :| از تعجبااا :/
منم هی مث اسکولا نگاش کردم :|(شُک بم وارد شده بود)
ینی ۵ ثانیه خوب خوب بهم خیره شدیم یهو من که تازه فهمیدم چی شده عین الاغ جیغ جیغ راه انداختم :||||||| با کیفم زدم تو سرش درو وا کردم رفتم بیرون ماشین :|
بعد داد زد گفت : خانم مزاحم میشی چرا دیگه میزنی
ینی فک کنم هیچکاری نکرده باشم با کیف قطع نخاعش کردم :|
بعد پوکیدم اینقد خندیدم :|
ناگاه یادم افتاد که شتتتتت کیفم هنوز تو ماشینشه *-*
هیچی دیگه رفتم با نهایت غرور ، نگاشم نکردم گفتم : ببخشید میشه کیفمو...
اونم گفت : بله چشم ، بعد کیفمو بم داد
هنوزم تو شُک به سر می برد :|
منم یه ساعت تموم روده بر شدم اینقد که خندیدم
بعد اوج فاجعه کجاست....
هیچ اتفاق خاصی نیوفتادهاااا
ولی به کلی فراموش کرده بودم دم در مدرسم :|
هیچی دیگه حالا بچه ها گیر داده بودن این کی بود رفتی تو ماشینش مخشو زدی "شیطون" :|||||||||||||||
عاقا حالا بیا اینو جم کن
نیم ساعت دادو بیداد راه انداختم که همش سوءتفاهم بود بابا سوءتفاهممممم
خداروشکر مامانم ندید... :| وگر نه کلا باید از زمین کوچ می کردم :|
بچه ها هنوزم تو اینستا دری وری میگن :|
میترسم شنبه برم مدرسه یه مشت شایعه بشنوم :"|
***
عاقا ناموصن اینا اتفاق افتادا :| آخه بعضیا تو خصوصی چرت مینویسن برام :"| من اینایی که مینویسم میذارم عین واقعیتن . خیلی دوست دارم زندگیمو با خاطره پر کنم . برای همین همیشه میخوام در هر شرایطی خاطره بسازم.
***
کامنت پلیزززززز :"|

♡♡♡


   

اردوی مدرسه :|

یکشنبه 24 دی 1396♦ 03:16 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



سلعام ^-^
اردوی توی مدرسه داشتیم :|||
می دونم واقعا مسخرس :|
ولی بد نبود و خلاصه خوش گذشت :|
اول اینکه طبیعتا بچه ها گوشی اورده بودن
منم میخواستم بیارما ولی وقتی به کارنامه ی درخشان " شانس " م مینگریستم کلا نظرم تغییر می کرد :|
خب خلاصه من باید به سفارش " سُها" نوشابه پپسی میووردم :/
طبق معمول منو سارا و سها و بیتا و مبینا رفتیم جای همیشگیمون ینی حیاط پشتی مدرسه
من رفتم بروشور ها رو بدم به معلم دینیمون
وقتی برگشتم با این صحنه رو به رو شدم :
سارا : هووووی آشغااال خودت پهنش کن
بیتا : ریدی بشششش
سها : وااای جرش ندین بدبخت میشم
مبینا : ***
خب کل قضیه این بود که روانداز سها رو هی اینورو اونور پرت میکردن :/
سها در اون لحظه :


خلاصه ما نشستیم
بعد همون اول صبحی من آویزون شده بودم به مبینا که سردمه یکم بره اونور تر که بیام وسط بشینم
اونم با هزار بدبختی قبول کرد
منم رفتم چپیدم وسط سارا و مبینا
پفک و چیپس و آلوچه و اسنک و ... همه رو انداختن روی من
ینی من فقط دماغم مشخص بود که اونم لطف کردن تا " خفه نشم " :|
بعد چن دقیقه معاونمون با چادر اومد 
یه نگا به من انداخت بعد گفت : این چ وضعشه
من : هیچی نقش میزناهارخوری رو ایفا می کنم
اونم اومد گفت باید از این صحنه عکس بگیره :||||||||
من : نه خانم تو رو خدا بحث مرگ و زندگیع ...
اونم اومد در موقعی که من داشتم حرف میزدم چن تا عکس گرفت.... 
دیگه قیافه رو تصور کنید :|
بعد با خوشحالی میگه : فردا میذاریمش روی تخته ی مدرسه D:
* تخته ی مدرسه دقیقا ورودی مدرسس :|
بعد من : خداروشکر اصلام در دید همگان قرار نداره :|
معاونمون : مشکلی داری عکست بیوفته؟
من : نه ، مشکلم با اینه که با این " قیافه " عکسم بیوفته :|
سارا : بی خیال فوقش فردا با پرگار میایم جای صورتتو می بریم :|
*همیشه همین کارو می کنیم...
معاونمون رفت بعد ما هم هی چرتو پرت گفدیمو فقط خندیدم
ینی اینقد خندیدیم که گلوم درد گرفت :|
بعد از چن ساعت احساس کردیم از پشت مدرسه صدای خنده میاد
رفتیم پشت مدرسه سرک کشیدیم دیدم چن تا از بچه های کلاسمون رفته بودن اونجا و ظاهرا کلیم داشت بهشون خوش میگذشت...
*پشت مدرسه ممنوعه :/
بعد ما هم اومدیم گفتیم شما اینجایین عه D:
اونا خیلی خوش بحالشون بود...
گوشی اورده بودن با هندزفری و هدفون ، نتم که داشتن  ♡•♡
شیش هف نفر بودن :
آیلا ، مهرانه ، پارمیدا ، سارینا ، یلدا ، یکتا ، آرمیتا
لم داده بودن یه گوشه تو تلگ بودن ...
*پپسی منو هم آخرش اونا خوردن :"|
بعد خلاصه مهرانه گفت که بریم بادیگاردشون باشیم که اگه معلمی چیزی اومد حیاط پشتی ما به مهرانه اینا خبر بدیم که اوناهم در برن
ماهم گفتیم چی بهمون میرسه اگه اینکارا رو کنیم
اوناهم گفتن سر امتحان تقلب میرسونن بهمون :|
من : :|
بیتا و سارا و مبینا و سها خیلی ذوق زده شدنو قبول کردن :|
*من تا حالا تقلب نکردم و هرگزم تقلب نخواهم کرد :\
اینجوری بگم که ما بادیگارد اونا شدیم
بعد از ۲۰ دقیقه که ما مشغول خندیدن بودیم یه نفر گفت : ببخشید
عین پوکرا نگاش کردیم 
 چن ثانیه زل زدیم بهش
خیلی قیافش آشنا بود
بعد از لحظه ها تفکر جا خوردیم ... کلا هول کردیم...
اینجوری بگم که : مامان مهرانه بود  :"|
مامان مهرانه : مهرانه رو ندیدین؟
نمی تونستیم جواب ندیم
سها : چیزه رفته اونور
آقا اینو گفت بعد سارا محکم زد به دست من بهار بدو بدو بدوووووو
منم هول کردم  با گام های استوار دویدم حیاط پشتی
مامان مهرانه هم دنبالم میدوید :| 
خوشبختانه من زود تر از اون به مهرانه اینا رسیدم
من : مهراااان مهراااااااااان مهرااااااااااااااان
آیلا : هوی چته
سریع نگا کردم دیدم مهرانه موهاشو بافته داشت لایو برا اینستا میگرفت ... :|
ببینین...
یَک جوری با لگد زدم بش که گوشیش از دستش افتاد
اونم وسط لایو :|
من : مااااماننتتتتت داره میاد
اینو که گفدم کلا همه پاچیدن
گوشیارو کلا قایم کردن 
مقنعه هارو سرشون کردن و خلاصه مرتب شدن بعد ۶ ثانیه مامان مهرانه اومد :|
مامانش با عصبانیت : چرا حیاط پشتی رفتین
مهرانه : عههه مامان
منم بَسیار بَسیار شاداب شده بیدم و با نهایت خوجحالی به سوی بچه ها رفته بیدم D:
از بس که وجود من برای جون بچه های کلاس لازمه که نمی تونم نوصیف کنم :|
سجده لفطا :|






   

انتقاد های هیجان انگیز بچه های کلاس :|

شنبه 23 دی 1396♦ 04:14 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


سلام 
امروز آخرین امتحان نوبت اولم که " عربی" بود رو با شادابی تموم کردم D:
لازمه که بدونین به معنای واقعی " ریدم " D:
ولی گور بابای هر چی امتحانه D:
بُذگریم... D:
امروز زنگ علوم معلم علوممون گفت که درس نمیده و به جاش ما باید انتقاداتمونو  به صورت کاملا شیک و مجلسی نوشته و تحویل اییشون بدیم D:
اما کلاس ما کجا و انتقاد محترمانه کجا D:
من خودم اولین نفری بودم که برگمو بش دادم
من نوشتم براش :
با سلام و احترام
بنده یکی از دانش آموزان نخبه و دانا و همچنین زیبا روی شما هستم. اینگونه بگویم که فردی شگفت انگیزم.
یکی از روزهای پاییزی که دیدگانم را بر روی دنیا بسته بودم ، چهره ی درخشان شما خاطرم را درگیر ساخت.
شما را در خواب دیدم اما متاسفم زیرا نمی خواهم خوابم را برایتان بگویم :|
حتی خود نیز ز آن خواب هراس دارم :|
+ خانم ناموصا یکم نکته بنویسین یادداشت کنیم چ وضعشه عع :|
(این خوابی که در موردش دیدم خیلی بد بود. ینی بد از نظر اتفاق بد نبود یا مثلا وحشتناک نبود. خیلی بد بود ینی چجوری بگم +۱۸ بود:|||| تا حالا از این خوابا ندیده بودم نمی دونم چی بود اصن عین یه کابوس بود)
خلاصه من اینو نوشتم دادم به سارا که بره بده به خانم
بعد قرار بود سارا کاملا نامحسوس بره که خانم نفهمه نامه از طرف کیه
سارا عین افلیجا با یه نیشخند گشاد رفت جلو خانم گفت بفرمایید
اومد بره بعد خانم : این چیه
سارا : از طرف یکی از دوستامه
خلاصه سارا برگشت پیش ما نشست
بعد من خدایی طبیعی بازی می کردم اما سارا و مبینا و سها و بیتا شورشو دروورده بودن
همین که خانم برگه رو وا کرد سها داد زد : بهار بهار بهاااار داره میخونه داره میخونه
سارا : بهاررر خعک برسرتتت
بیتا : خوووند خوووند
مبینا : بهاااار بهااار
کل کلاس نگام کردن
بعد من : خوشبختی در کمین ماست D:
اینارو هم داد میزدن میگفتنا
ینی همه ی کلاس فهمیدن نامه از طرف کیه
بعد دیگه بقیه ی بچه ها نامه ها رو دادن...
همه هم از تهههه فحش نوشته بودن
اونم +۲۵ D:
خب خلاصه بعضی از نامه ها که قابل خوندن بودن خانوم "لطف" کردنو خوندن :/
نرگس : سلام . شما فَکتان بسیار کج میباشد و این مرا آزار میدهد. لطفا  فک خود را از انحراف نجات دهید.
پریماه : خانم من شما را دوس. اما شما مرا ندوس. شما آدم بود.اما ما آدم نبود. امیدوارم که مرا دوس. هر چند که چیزم چیزش :| (سانسور شدااا)
آیلا: سلام با احترام باید گفت شما که به این شدت ادعای معلم بودن میکنید ممنون میشم یکمیم خودتون کتاب اخلاق رو مطالعه کنید. با تشکر
مهرانه : خانم اومد برگه ی مهرانه رو باز کنه بعد مهرانه خییییلی تاش زده بود نیم ساعت طول کشید تا خانم بازش کرد بعد گفت : آناناس :|||||||||
هیچی دیگه نامه ی مهرانه این بود : آناناس :| خیلی ژذاب و مختصر :/
بعضی از بچه ها خعلی دری وری نوشته بودن
مثلا یکی (نفهمیدیم کی بوده) نوشته بود : شوهرت چ حالی میکنه ژون :||||||||||||||||||
حالا بقیشون فاجعه بودن نمی تونم بگم :)
***
فردا هم اردوی توی مدرسه داریم :||||
اگه اتفاق خاصی افتاد می نویسم :\


   

خواهش می کنم بخونین ...

شنبه 23 دی 1396♦ 04:08 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



سلام
...
بچه ها متاسفانه 
سگ مهزاد (کاناده تاچیبانا) 
چن شب پیش توی پارک ملت گم شده... u-u
اسمش میکیه
خیلیاتون مهزادو میشناسین و می دونین که یه دوست بی نظیره...
خواهش می کنم اگه دیدینش با این شماره که روی عکسه تماس بگیرین


   

فاجعه ای که به بار اوردیم و در نتیجه کم شدن انضباط.... :|

یکشنبه 17 دی 1396♦ 09:00 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


همین اولای امسال بود
ما کلاسمون شلوغ ترین و زرنگ ترین کلاس مدرسس :| 
یه چن نفرو داریم که خدااااای دعوا کردنن :/
به اسم :
مهرانه ، پارمیدا ، سارینا
حالا یه مشخصاتی از اینا میگم که یه قیافه ازشون توی ذهنتون باشه :|
سارینا : موهاش تا زیر کمرشه ، ریزه میزست ، چشاش درشته و مشکیه ، پوستش گندمیه (خیییییییلی خوشگله این بشر )
مهرانه : قدش بلنده ، لاغررره ، چشای ریزو قهوه ای ، موهاش فره
پارمیدا : بلنده ، معمولیه و سفیده ، چشاش قهوه ایه
**
آقا اینا تا تقی میخوره به توقی کل مدرسه رو رو سرشون خراب می کنن
یه بار هفتمیا اومدن به ما گفتن " فنچ" :||||
ما هم مث سگ بهمون برخورد :|
سارینا جوگیر شد سر هفتمیا داد زد : شتتت ببین کی به کی لقب میده 
مهرانه به هفتمیا : ببینین عشقولیام یه کیلو گوه تو فِر پختم ، کی میاد تقدیمش کنم؟
خلاصه بگم که یه روز اینا داشتن مثل همیشه مسخره بازی در میوردن 
(دروغ چرا :| خودمم جزشون بودم)
بعد تا اینکه از بین هفتمیا یه دختری به اسم کیمیا اومد با مهرانه دعوا کرد.
سارینا هم همین که کیمیا رو دید وحشی شد... :|
حالا بذارین بگم چرا
سارینا قبلا یه پسری رو دوس داشته که پسره به خاطر کیمیا سارینا رو ول کرده :||||||||||||
آقا همین که کیمیا و سارینا همو دیدن ، این ینی ی آشوب وااااقعی :/
سارینا : اییی جاااااان مو طلاییمون اومد (کیمیا موهاشو کلا طلایی کرده :| بعد ابروهاش سیاهه :|| خیلی ضایس :|)
کیمیا به سارینا : اوووف فنچوووولیم (سارینا ی کوچولو ریزه میزس)
این وسط بقیه ی بچه های مدرسه : :|
همین که مهرانه متوجه ی سارینا و کیمیا شد دیگه وضعیت دااااغونننن شد... :|
آخه مهرانه صمیمی ترین دوست ساریناست
آقا اینا تاااا جوووون داشتن به هفتمیا فحش دادن :|
دارو دسته ی کیمیا هم از کیمیا دفاع می کردن
کلا تو حیاط جیغو داد شده بود که یهو یکی عربده کشید : دفتتتتتتتر
همه نگا کردیم دیدیم مدیرمونه...
ینی در عرض یه ثانیه همه در رفتن :|
سارینا و کیمیا و مهرانه و دوستای کیمیا همه رو بردن دفتر :|
من هم با اون جماعتی بودم که در رفتن
خلاصه ما سریع به سمت کلاسامون دویدیم 
پارمیدا هنو ول کن نبود داشت با هفتمیا دعوا میکرد
ماهم همگی اومدیم پشت پارمیدا رو گرفتیم
قشنگ دم در دفتر هم بودیم
خییییلی شدید دعوامون شد 
پارمیدا سر هفتمیا داد کشید گفت : بهتون یاد ندادن با بزرگ ترتون چجوری رفتار کنین!
ببینین اینو گفت بعد یکی از هفتمیا محکم پارمیدا رو هول داد.....
آقا یهو صدای انفجار یه چیزی اومد و همههههه جیغ کشیدن
اصلا گوشام اون لحظه کر شد
همه به سمت حیاط دویدیم
در دفتر باز شد معلما همشون با سرعت اومدن بیرون دفتر
دستشونم روی سرشون بود
حالا ببینین چی شد
اون لحظه که هفتمیه پارمیدارو هول داد پارمیدا با کله مستقیم خورد تو شیشه ی دفتر...
شیشه ی دفتر هم کلا شکست
ینی کلا شیشه ی دفتر ریخت پایین
ما هم همه فرار کردیم
پارمیدا کلا افتاده بود رو زمین
معلما فک کردن مُرده
نه تنها معلما که همه فک کردیم مرده
چن لحظه سکوت مطلق بود
تا اینکه پارمیدا پاشو به نشونه ی زنده موندن اورد بالا و بلند بلند خندید
آقا ...
مدرسه پر شد از قهقهه ی هفتمیا و هشتمیا
یَک وضی بود
مدیرمون هولمون داد سرمون داد زد :
بهتون فرهنگ یاد ندادن؟ گمشید بیرون
دو کیلو هم فحش به پارمیدا داد
آقا ماهم هی میخندیدم
پارمیدا خودش پوکید اینقد خندید
بعد معانمون با عصبانت اومد گفت هم از هفتمیا و هم از همه ی هشتمیا ۲ نمره انضباط کم میشه.
ماهم باز خندیدیم :|
ینی قسم میخورم به اندازه ی نوک سوزن هم ناراحت نشدیم
چون با اطمینان کامل میگم
همینجوریشم انضباطمون صفر خالص بود :|||
اینا واااقعا اتفاق افتادااا :|
ی وقت فک نکنین چرتو پرت از خودم در میارم :|
توی کلاس ما باشین کلا با راز آفرینش آشنا میشین :/


   

مذخرف ترین روز عمرم....

پنجشنبه 14 دی 1396♦ 11:55 ق.ظ♦ °•°•°ArezoOo°•°•° ♦
مارو یه هفته پیش...
می خواستن ببرن اردو...(از طرف مدرسه)
بعدش اداره اومده بود غر غر کرده بود که نمیشه...الان امتحاناته...
مدرسه هم مارو یه پارک ساده برد که پر از یه جونور به نام
پسر
بود
ما رفتیم اونجا...
چند تا دخترای هشتم ب (ما الف هسدیم)
اومدن جلو پسرا...
مثلا جلب توجه کنن...
یکیشون داد زد:آرزو...آرزو...بیا
دختر ندیدم هیز باشه...
منم گفتم:وو زهر مار...
یه پسره اسممو یاد گرف...
بعد اومد یه چیزایی گفت.
من چند دقیقه ای تحمل کردم.ولی...
ادم مگ چقد میتونه تحمل کنه...
یه چیزایی بهش گفتم دیگه...
.
تازه پسره ی گُه اومده منو به دوستاشم معرفی میکنه...
من نمیدونم چرا رفتم به معاون مدرسمون گفتم.
بعدش هیچی دیگه...
دعواشون کرد...
پسرا رو نه ها...
دخترای هیز رو...
و گفت باید مادر با پدرتون بیاند مدرسه...
....
راستی...
من ارزو هستم...
نویسنده جدیدم
از بهار هم خعلی خعلی ممنونم که منو نویسنده کرد


   

کلاس علوم

چهارشنبه 13 دی 1396♦ 11:06 ق.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



اوج فاجعه بود...
ما کلاس تقویتی علوم داشتیم اونم پنجشنبه ساعت ۸ صب تا ۱۰ صب
این ساعت همیشگیش بود 
اما ظاهرا سر صف اعلام کرده بودن که واسه ی اون پنجشمه بچه های علوم ساعت ۱۰ تا ۱۲ بیان
منم هیچوقت به سر صف صبگاه نمی رسم برا همین نمی دونستم ساعتش تغییر کرده
خلاصه ساعت هشت شده بودو منم راه افتاده بودم که برم کلاس علوم
 رفتم تو مدرسه دیدم هیچکودوم از بچه های علوم نیستن فقط و فقط بچه های عربی بودن
منم رفتم بهشون گفتم : کلاس علوم مگه نداریم پس چرا هیچکی نیست؟
اونا هم گفتن که نمی دونن
یهو دیدم جیغ و داد یکی از پشت سرم اومد
برگشتم دیدم " روژان " هجومانه خودشو روم پرت کرد 
روژان با خنده : کلاس نداریم D=
من :   :|
خلاصه منو روژان افسرده یه جا نشسته بودیم که بعد از پنج دقیقه سها و کوثر اومدن داخل مدرسه دیدن ما مث اینایی که شکست عشقی خوردن یه گوشه کز کردیم :|
سها : سلام چرا نشستین بریم کلاس دیگه
من : کلاس نداریم
کوثر : هان؟ :|
خلاصه قضیه رو توضیح دادیم اوناهم در کمال ناباوری کلی ذوق کردن
کوثر : هندزفری اوردم D:
روژان : به یه ورم :|
سها : ژونننن منم گوشی اوردم D=
منو روژان : :| 
خلاصه نشستیم توی حیاط مدرسه انیمه دیدیم
بعد خیلیم هنتای و یاعویی بودن .......... :||||
یه میکس انیمه هم دیدیم غمگین و عاشقانه بود...
آقا روژان گریش گرفته بود...
اشک توی چشای کوثر حلقه زده بود...
سها بعض کرده بود...
این وسط من : به نظرتون راسته میگن آب آبخوریا شاش گربس؟ :|
آقا اینا هم هی به من فحش می دادن که خفه شم میخوان انیمه ببینن :|
اینجوری بگم که نیم ساعت گذشت و ما فقط میکس انیمه دیدیم :|
دیگه حوصلمون سر رفت تصمیم گرفتیم بریم توی کلاس ادبیات بشینیم (ما مدرسمون اینجوری نیست که مثلا بگیم این کلاس ، کلاس نهمه " چجوری بگم ینی دانش آموزا کلاس ندارن در واقع معلما کلاس دارن)
خلاصه رفتیم توی کلاس ادبیات تا جون داشتیم عکس گرفتیم ...
بعد تازه فهمیدیم که دوربین مخفی قشنگگگگ بالا سرمون بوده :||
حوصلمون سر رفت واقعا 
من گفتم کی تا ساعت ۱۰ اینجا بمونه عههه
بعد سها : خب برو خونتون
من : مامانم مدرسس داداشم مدرسس بابام سر کاره برم چ  خاکی بریزم تو سرم ؟ :|
روژان : رس :\
همینجوری کوثرِ بدبخت اومد گفت : میتونین بیاین خونه ی ما
اقا اینو گفت بعد ما خیلی ریلکس رفتیم وسایلمونو جمع کردیم از در اومدیم بریم بیرون 
بعد کوثر : کجااااا؟؟؟
ما : خونتون :|
کوثر : چ جوگیررررر .  گو خوردم بابا :|
من : خوردی دیگه نمیشه کاریش کرد
خلاصه کوثرم قبول کرد گفت حالا باشه ولی خداروشکر خونمون نزدیکه زود میرسیدم
ما راه افتادیم
از در مدرسه زدیم بیرون هی کوثر اینور و اونور میرفت ماهم هی دنبالش بودیم
اونم با چادر :||||||||||||| چهارتا چادری وسط خیابون :||| (مدرسمون شاهده مجبووووووریم چادر بپوشیم اجباریه)
روژان هی خدا خدا می کرد کسی با چادر نبینتش که یه فقط خدایی نکرده آبروش بره :|
خب خلاصه طبیعتا همه تیکه مینداختن بهمون
سها هم غیرتی شده بود...
هی داد میزد کسی خواست نزدیک ناموسم (منظورش منم...) بشه خودم جرش می دم :|||||||||||| نه نه اصلا با همین مداد میزنم تو مخچش :|  حاضرم قتل انجام بدم... قتل..
عاقا حالا بیا اینو آروم کن...
یَک وضی بود
باور کنین نیم ساعت تو راه بودیم
من به کوثر : خونتون نزدیکه دیگه نه ؟ =|
کوثر : یه ذره هم شک نکن
عاقا بعد از نیم ساعت فهمیدیم گم شدیم :||||||||
اینقد به کوثر فحش دادیم اینقد فحش دادیم بطوری که خودمونم از چیزایی که میگفتیم تعجب می کردیم :|||
خلاصه با پرسیدن از این مغازه دارا به زوووووووور خونشونو پیدا کردیم 
دیگه ساعت ۹ و ربع شده بود
بعد من تازه یادم افتاد که خعکک الان مامانم میاد مدرسه دنبالم میفهمه نیستیم بدبخت میشم :| (مامان من به شدت غیرتیه رو من :|) عاقا گفتیم چیکار کنیم رفتیم با گوشی کوثر به مامانامون زنگ زدیم
من : سلام
مامانم : سلام ، شما؟
من : وااا خاک بر سرم  تو منی نمیشناسی :|؟
مامانم : لطفا مزاحم نشید
اومد قطع کنه بعد من : نهههه صب کن گو خوردم نه ببخشید غلط کردم منم بهار D= یگانه دخترت D= شاه دخترت D=
مامانم : این گوشی کیه ؟ (با عصبانیت)
من: چیزه این مال خب مال.. اممم...
بچه ها فهمیدن دارم بدبخت میشم سها اومد گفت خاله گوشی منه 
مامانم با عصبانیت : گوشی اوردی مدرسه؟
آقا وضیت  بدتر شد :|
روژان : نه خاله این اممم... گوشی مامان سهاعه
مامانم : ععع
من : آرههه
عاقا هرجوری بود وضعیتو اروم کردیم منم گفتم که ساعت ۱۲ بیاد دنبالم
دوباره پیاده راه افتادیم برگردیم مدرسه :|||
نمی دونم یکی نبود بگه داداش ماذا فاذا؟؟؟
بین راه گشنمون شد رفتیم توی یه سوپرمارکت هر چی تونستیم خریدیم بعد اومدیم دیدیم جیغ کوثر کل سوپرمارکتو در بر گرفته :| آقا رفتیم دیدیم داره با صاحب سوپرمارکت دعوا میکنه
کوثر : فقط استقلال! 
مرده : جم کن تا حالا کم سوراخ سوراختون کردیم؟ :/
کوثر : عههههه حرف دهنتو بفهم
منو سها و روژان :   :"|
خلاصه با هزار وعده ی خریدن آلوچه برا کوثر از سوپر مارکت بیرون اومدیم دوباره راه افتادیم تا به مدرسه رسیدیم
سها اومد گفت بهار بیا یه عکس بگیریم جفتمون
منم گفتم باش
خلاصه ژست گرفته بودیم که یکی داد زد :  شما دو تاااااا
عاقا برگشتیم ...
نابود شدیم...
مدیرمون بود :||||||||||||||
*ینی دیده که داشتیم سلفی میگرفتیم؟؟؟؟؟؟*
سها کلا تعادلشو از دس داده بود هی موج مکزیکی میزد :|
من : بتمرگ اینقد تکون نخور :|
سها : بدبخت شدیممممم...اخراجیم....
من : وایسا از کجا معلوم فهمیده
سها : بهار اگه مُردم به مامانم بگو دوسش داشتم
بهش بگو سرنوشت مارو از هم جدا کرد :/
روژانو کوثر که کلا در رفتن :| رسما اعلام کردن هیچ نسبتی با ما ندارن :|
ما رفتیم پیش مدیرمون
سها رنگش عین گج شده بود
منم که مثل همیشه بودم ولی خدایی خیییلی استرس گرفته بودم
مدیرمون : چرا تو حیاطین؟
من: آخیییییییییییش
مدیر  : چی :|¿¿
من : هیچی هیچی . خانم اممم ما خب... اها ... کلاسمون ده دقیقه ی دیگه شرو میشه
مدیرمون باعصبانیت : زود برین داخل
آقا ماهم خووووووشال اصن یه وضی  بود :|
رفتیم تو کلاس نشستیم سها هنو ول کن نبود
هندزفری کوثرو گرفته بود گذاشته بود تو گوشش زیر مقنعه وسط کلاس :|||| 
اینجوریه که بدبخت میشیم دیگع :/
ولی روز خیلی خوبی بود 
البته اگه بقیه ی روز که با علوم خوندن سپری شد رو در نظر نگیریم :"|




   

و باز همممممم بدبختی :"|

دوشنبه 11 دی 1396♦ 05:48 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



چن تا از هم کلاسیای خیلی چیز بنده رفتن با یه فرد نسبتا محترم که همه ی بدبختیای اخیر من بخاطر اونه چت کردن و دوست شدن :|
این سه نفر هم دوستای صمیمی همن
به اسم صبا ، مبینا و مهسا
عاقا اینا چن روز بود با نهایت خوشحالی درمورد اتفاقات روزانه با این پسره حرف میزدن :/
یه روز من داشتم میرم توی حیاط مدرسه که دیدم بچه ها یه جا جم شدن و انبوهی از دانش آموزان مزخ برتر یه جا در حال تفکر بودن :|
منم به جمعشون مشرف شدم و گفدم که چ خبره جماعت ؟:|
اوناهم گفتن که صبا و مهسا و مبینا زدن خودشونو بدبخت کردن :|
منم که انتظار یه همچین اتفاقی رو داشتم چونکه بعید هم نبود شکه نشدم :|
رفتم سمت آبخوریا دیدم مهسا نشسته داره گریه می کنه :|
رفتم خیر سرم دلداری بدم (فک کنم قبلا گفتم من توی دلداری دادن فاجعم)
من با قیافه ی پوکر فیس دستمو محکم گذاشتم روی شونه ی مهسا ...
اقا  این یَک عربده ای کشید که سرجام سیخ شدم :|
مهسا : هوووووووی آرومممم هُشههه :|
من : گومننننننننن:||| من کلا زیاد توی این کار مهارت ندارم ولی سعیمو می کنم
مهسا : با چشای اشک غلتان ( :|) : چی میگی برا خودت؟
من به نشونه ی همدردی دستمو گذاشتم روی دستش بعد کلا استرس گرفتم یه لحظه تصمیم گرفتم گم شم بعد گفتم نه دیگه تا اینجای کارو پیش رفتم زشته ادامه ندم:|
اومدم با صدای عادی و بدون هیچگونه احساساتی به مهسا گفتم عیبی نداره هرچند نمی دونم چی شده البته شاید عیبی داشته باشه. میدونی از لحاظ ژنتیکی من جز افراد برجسته در ایجاد بحران های زندگیم :| خب حالا این مهمه که سطح خرابکاری تو چقد بوده :| البته اگه اینجوری داری گریه می کنی ینی دو دستی خراب کردی :| بعد زدم توپاش گفتم هوی ببین اگه میخوای اینجوری گریه کنی به هیچ نتیجه ای نمیرسی بدبخت شدی رفت دیگه درست نمیشه
آقا این مهسا هم اشک تمساح میریخت....
هی گریه می کرد هی جیغ و داد می کرد 
منم گفتم اینقددد الکی  ننال چته؟ :|(به دلیل فشار های روانی اون روز اصلا حالم خوب نبود)
مهسا با گریه : من رفتم به این (همون پسره ، اسمشو نمیارم چون دوست ندارم تایپ کنم اسمشو) خلاصه مهسا اومد گفت که رفته به این گفته که خودشو صبا و مبینا چش رنگین چشاشون سبزه موهاشون بوره :|||||||| بعد از این ور مبینای اسکول رفته عکس خودشو صبا و مهسا رو برای این یارو فرستاده :| بعد این پسره هم گفته که مهسا گفته شما اینجوری و اونجوریو اینایین
مبیناهم رفته یه دنیا فحش به مهسا داده
این وسط این پسره اومده به صبا گفته خدا خدا کنین عکستونو پخش نکنم :|
(این پسره یکی ازاوناییه که در مورد من شایعه الکی گفتن )
حالا این وسط مهسا داشت گریه می کرد
اینم یهو اومد گفت وای بهار عاشقتم :|
منم گفتم متاسفم من هیچگونه حس خاصی نسبت به تو ندارم سعی کن بدون  من به زندگی ادامه بدی ، البته میدونم سخته ولی ؛ اومدم برم که یهو مهسا گفت صب کن  : مهسا : وقتی که داشتیم لو میرفتیم رفتم عکس تو رو واسش فرستادم گفتم خودمم :||||||||||||||||
منم بعد از چن لحظه سکوت یه هعی کشیدم گفتم خب ممنون که عکس منو دست بزرگترین دشمنم دادی :|
اینم با صدای لوس : آخه... قیافت شبیه مشخصاتی بود که در مورد قیافم داده بودم :/
اصن یه وضیه :|
وقتشه از زمین کوچ کنم :|
کی میاد باهم بریم :|
ما زمینی نیستیم :|





   

نمونه ای بارز از خوشسانیای من :/

یکشنبه 10 دی 1396♦ 10:54 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦

.
وسط امتحان ریاضی بودیم
بعد من کلا ریاضیو خیلی زود تموم میکنم
توی ۲۰ تا ۳۰ دقیقه 
خلاصه تموم کرده بودم برای بار ۱۰ داشتم چکش می کردم که معاونمون اومد تو کلاس گفت که کسایی که پول کلاس تقویتیو ندادن پولشو بدن
خب منم پول نداده بودم
مث این احمقا وسط امتحان دست کردم تو جیبم که پول رو بیارم یهویی همراه با پول چهار تا برگه ی نکات ریاضی هم ریخت رو میز :|||
عاقا حالا بیا اینا رو جم کن :|
از اینور مراقب امتحان با داد : تقلب نکن تقلب نکن :|
منم چشام گرد شد گفتم هان :|
بعد دوباره با داد : بلند شو بلند شو :|
انگار که مثلا قتل انجام دادم :/
آخه خعک بر سرت مگه من اصلا تقلب بلدم ؟! :|
اینجوری بگم که الکی به چیز رفتیم
همه فک کردن تقلب کردم :/
بعد بردم دفتر
من با هزار بدبختی که بابا من اصلا بلد نیستم تقلب کنم
اصلا تقلب چیه
تا حالا نشنیدم
و یه مشت چرتو پرت دیگه آرومشون کردم :|
بعد اینا اومدن گفتن حالا دوربین های مدار بسته رو یه چک می کنیم ببینیم چی میشه :/

حالا این وسط هم یه چند تا مزاحم دورو برمن که هی شایعات مسخره که اصلا نمی تونم بگم توی فضای مجازی پخش می کنن ..
حالا ببینین برا چی
برای اینکه یکی اومد گفت بیا باهم رل بزنیم منم گفتم جم کن اصلا من اهل اینچیزا نیستم و رفتم مستقیم به بابام گفتم حالا رفتن از سر لج خودشو دوستاش  یه مشت چرتو پرت خیلی زشت درمورد من گفتن که اصلا واقعیت ندارن
خلاصه اینکه ببخشید آخه بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم
اصلا نمی خوام در موردشون فک کنم
چن روزه حالم خ بده 
ینی بدبخت تر از خودم ندیدم


   

دوستای مدرسه :|

چهارشنبه 6 دی 1396♦ 03:30 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦




سلام
اومدم در مورد دوستام تو مدرسه بگم :
خب ما یه اکیپیم که ۱۱ نفریم :| 
پاتوقمونم کنار دستشوییاست که یه دوربین مخفی هم بالاشه :|||
1-سارا : یه دختر سبزه با موهای مشکی و صاف و چشای درشت قهوه ای - قد معمولی و اندام متوسط :| سارا واسه ی همه چیز پایست و فقط بعضی وقتا زیادی جو میگیرتش . دوست وااااقعا محشریه . و دختریه که کینه به دل نمیگیره. زود ناراحت نمیشه و خیلیم با جنبست. کلا من خیلی دوسش دارم. تموم تلاششو میکنه که در کنار مشکلات کنارت باشه

2- سها : یه دختر با پوست جو گندمی و یکمیم تپل و موهای بلند قهوه ای و چشای قهوه ای : خییییلی باحاله و همیشه ما رو میخندونه. سوتی زیاد از حد میده و خدای تقلبه :| ینی سر امتحانا از هر روش تقلب استفاده میکنه. دختر مهربون و خوش قلبیه. دوستی براش واقعا مهمه و واقعا دوست محشریه. پایه ی هر کار خلافیه لامصب :| همیشه میبرنش دفتر و از انضباتش کم می کنن ولی اصلا براش مهم نیست و با اینکه خیلی بهش حرف میزنن اما واقعا قویه و همیشه می گه : برام مهم نیست بقیه چی می گن. عاشق غذا خوردنه. اگه کمک بخواهی به هر قیمتی کمکت میکنه

3-بیتا : چشمای قهوه ای ، پوست سبزه و موهای فر قهوه ای و هیکلشم متوسطه قدش معمولی رو به بالا- آرومه و زیاد حرف نمیزنه. شنونده ی عالی و یه مشاور عالیه. زود تصمیم نمیگیره و اول خوب فکر میکنه. مهربونه و با هر کسی دوست نمیشه. 

4-مبینا : یه دختر لاغر با قد معمولی با موهای بلند صاف مشکی و لخت و پوست جو گندمی و چشای درشت مشکی - مبینا خیلی آرومه و اوایل خیلی خجالتی بود. خیلی رکه و دختر ساده ای هستش . اصلا گریه نمی کنه . ولی خیلی زود رنجه و زود ناراحت میشه. از گوشت متنفره و عاشق حیواناته

5-خودم : چشای سبز و پوست سفید و موهای بور کوتاه و خییییلیم لاغرم قدمم تقریبا معمولی رو به پایین (کوتاه :|) : خب من واقعا ریزه میزم . زود ناراحت می شم ولی اصلا اهمیت نمی دم. من روی امتحانا ی مدرسه مث سگ حساسم :|| زود گریم میگیره و تحت تاثیر  قرار می گیرم.من روحیه ی شادی دارم و بنظر خودم مهربونم.:| با همه ی بچه های مدرسه دوستم . و اینکه اصلا بلد نیستم دلداری بدم :| همیشه ی خدا منو به عنوان سرگروه یا چیزای دیگه انتخاب می کنن و دور از اینکه بدونن من از مسئولیت متنفرم 

6-پریماه : پوست سفید ، موهای بور و لخت و چشای قهوه ای و قد کوتاه. پری هیکلش متوسطه.ییافه ی نازی داره.این جوری بگم که خییییلی مهربونه و خرخونه اما نمی خواد اینو باور کنه. با هیشکی بد رفتار نمی کته.باهوشه.باحاله و خیلی دوست داشتنیه. بهترین دوستش نرگسه. استعدادش توی شاعریه 

7-نرگس : موهای فر مشکی ، پوست جو گندمی ، هیکل متوسط ، چشای قهوه ای قدشم  اندازه ی خودمه: خب نرگس خیلی منحرفه. ولی دوست محشریه.یه شاعر درجه یکککککککه. روزی صد بار عاشق میشه :|| زود رنجه و مهربونه. اصلا درس نمی خونه ولی نمراتش خیلی خوبن.پیش معلما خجالتیه و معمولا سرش پایینه

 8-تینا : پوست سفید ، موهای مشکی صاف، قد بلند ،لاغر : تینا خیلی مهربونه. باهوشه. دوست داشتنیه. خرخونه.مشاور عالیه. خیلی مثبته.احساساتیه. و واقعا فوق العادست. یکی از بهترین آدماییه که دیدم

9-کوثر : پوست سفید ، موهای مشکی کوتاه و صاف ، چشای مشکی ، عینکیه، و تپله : خیلی بامزست و مهربونه و همینطور هر کمکی بخوای بهت می کنه . زود ناراحت میشه اما زود میبخشه

10-فاطیما : پوست سبزه ، لاغر ، بلند ، چشای درشت مشکی ، عینکیه ولی عینک نمیزنه : خب ایشون یه هنرمند درجه یکن. خیییییییییلی پایه برای همه کارین. عاااشق هری پاتره :| چون مامانش فوت شده سعی کرده که به عنوان دختر بزرگتر خونواده تا یه حدی به باباش کمک کنه برای همین هم آشپزی کامل بلده هم کارای هنری. درسش معموله. و اینکه خیییییلی شایعه درست می کنه :| و همیشه هم دستمال عینک من تو جیبشه :| خلاصه فاطیما یه دوست هنریه :)

11- نسترن : پوست سبزه ، هیکل متوسط ، چشای مشکی ، موهای مشکی ، قد بلند : این بشر خدای اعتماد به نفسه :|| خرخون نیست اما درسش خوبه ، خیلی طنزه و لحن بامزه ای  واسه ی صحبت کردن داره. بهترین دوستش تیناعه.



خب اینم از یاوران دلیر ما در مدرسه :|||
و اینکه کار ما معمولا نوشتن شعر های طنز برای معلماست :|
البته اینو بگم که شعرامون اونقد حرفای چیز توشونه که حتی نمیشه واسه ی کس دیگه ای جز بچه های اکیپمون بخونیمشون :|