تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - مذخرف ترین روز عمرم....
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

مذخرف ترین روز عمرم....

پنجشنبه 14 دی 1396 12:55 ب.ظ

نویسنده: °•°•°ArezoOo°•°•°
مارو یه هفته پیش...
می خواستن ببرن اردو...(از طرف مدرسه)
بعدش اداره اومده بود غر غر کرده بود که نمیشه...الان امتحاناته...
مدرسه هم مارو یه پارک ساده برد که پر از یه جونور به نام
پسر
بود
ما رفتیم اونجا...
چند تا دخترای هشتم ب (ما الف هسدیم)
اومدن جلو پسرا...
مثلا جلب توجه کنن...
یکیشون داد زد:آرزو...آرزو...بیا
دختر ندیدم هیز باشه...
منم گفتم:وو زهر مار...
یه پسره اسممو یاد گرف...
بعد اومد یه چیزایی گفت.
من چند دقیقه ای تحمل کردم.ولی...
ادم مگ چقد میتونه تحمل کنه...
یه چیزایی بهش گفتم دیگه...
.
تازه پسره ی گُه اومده منو به دوستاشم معرفی میکنه...
من نمیدونم چرا رفتم به معاون مدرسمون گفتم.
بعدش هیچی دیگه...
دعواشون کرد...
پسرا رو نه ها...
دخترای هیز رو...
و گفت باید مادر با پدرتون بیاند مدرسه...
....
راستی...
من ارزو هستم...
نویسنده جدیدم
از بهار هم خعلی خعلی ممنونم که منو نویسنده کرد




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 دی 1396 12:29 ق.ظ



]