تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - کلاس علوم
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

کلاس علوم

چهارشنبه 13 دی 1396 12:06 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•



اوج فاجعه بود...
ما کلاس تقویتی علوم داشتیم اونم پنجشنبه ساعت ۸ صب تا ۱۰ صب
این ساعت همیشگیش بود 
اما ظاهرا سر صف اعلام کرده بودن که واسه ی اون پنجشمه بچه های علوم ساعت ۱۰ تا ۱۲ بیان
منم هیچوقت به سر صف صبگاه نمی رسم برا همین نمی دونستم ساعتش تغییر کرده
خلاصه ساعت هشت شده بودو منم راه افتاده بودم که برم کلاس علوم
 رفتم تو مدرسه دیدم هیچکودوم از بچه های علوم نیستن فقط و فقط بچه های عربی بودن
منم رفتم بهشون گفتم : کلاس علوم مگه نداریم پس چرا هیچکی نیست؟
اونا هم گفتن که نمی دونن
یهو دیدم جیغ و داد یکی از پشت سرم اومد
برگشتم دیدم " روژان " هجومانه خودشو روم پرت کرد 
روژان با خنده : کلاس نداریم D=
من :   :|
خلاصه منو روژان افسرده یه جا نشسته بودیم که بعد از پنج دقیقه سها و کوثر اومدن داخل مدرسه دیدن ما مث اینایی که شکست عشقی خوردن یه گوشه کز کردیم :|
سها : سلام چرا نشستین بریم کلاس دیگه
من : کلاس نداریم
کوثر : هان؟ :|
خلاصه قضیه رو توضیح دادیم اوناهم در کمال ناباوری کلی ذوق کردن
کوثر : هندزفری اوردم D:
روژان : به یه ورم :|
سها : ژونننن منم گوشی اوردم D=
منو روژان : :| 
خلاصه نشستیم توی حیاط مدرسه انیمه دیدیم
بعد خیلیم هنتای و یاعویی بودن .......... :||||
یه میکس انیمه هم دیدیم غمگین و عاشقانه بود...
آقا روژان گریش گرفته بود...
اشک توی چشای کوثر حلقه زده بود...
سها بعض کرده بود...
این وسط من : به نظرتون راسته میگن آب آبخوریا شاش گربس؟ :|
آقا اینا هم هی به من فحش می دادن که خفه شم میخوان انیمه ببینن :|
اینجوری بگم که نیم ساعت گذشت و ما فقط میکس انیمه دیدیم :|
دیگه حوصلمون سر رفت تصمیم گرفتیم بریم توی کلاس ادبیات بشینیم (ما مدرسمون اینجوری نیست که مثلا بگیم این کلاس ، کلاس نهمه " چجوری بگم ینی دانش آموزا کلاس ندارن در واقع معلما کلاس دارن)
خلاصه رفتیم توی کلاس ادبیات تا جون داشتیم عکس گرفتیم ...
بعد تازه فهمیدیم که دوربین مخفی قشنگگگگ بالا سرمون بوده :||
حوصلمون سر رفت واقعا 
من گفتم کی تا ساعت ۱۰ اینجا بمونه عههه
بعد سها : خب برو خونتون
من : مامانم مدرسس داداشم مدرسس بابام سر کاره برم چ  خاکی بریزم تو سرم ؟ :|
روژان : رس :\
همینجوری کوثرِ بدبخت اومد گفت : میتونین بیاین خونه ی ما
اقا اینو گفت بعد ما خیلی ریلکس رفتیم وسایلمونو جمع کردیم از در اومدیم بریم بیرون 
بعد کوثر : کجااااا؟؟؟
ما : خونتون :|
کوثر : چ جوگیررررر .  گو خوردم بابا :|
من : خوردی دیگه نمیشه کاریش کرد
خلاصه کوثرم قبول کرد گفت حالا باشه ولی خداروشکر خونمون نزدیکه زود میرسیدم
ما راه افتادیم
از در مدرسه زدیم بیرون هی کوثر اینور و اونور میرفت ماهم هی دنبالش بودیم
اونم با چادر :||||||||||||| چهارتا چادری وسط خیابون :||| (مدرسمون شاهده مجبووووووریم چادر بپوشیم اجباریه)
روژان هی خدا خدا می کرد کسی با چادر نبینتش که یه فقط خدایی نکرده آبروش بره :|
خب خلاصه طبیعتا همه تیکه مینداختن بهمون
سها هم غیرتی شده بود...
هی داد میزد کسی خواست نزدیک ناموسم (منظورش منم...) بشه خودم جرش می دم :|||||||||||| نه نه اصلا با همین مداد میزنم تو مخچش :|  حاضرم قتل انجام بدم... قتل..
عاقا حالا بیا اینو آروم کن...
یَک وضی بود
باور کنین نیم ساعت تو راه بودیم
من به کوثر : خونتون نزدیکه دیگه نه ؟ =|
کوثر : یه ذره هم شک نکن
عاقا بعد از نیم ساعت فهمیدیم گم شدیم :||||||||
اینقد به کوثر فحش دادیم اینقد فحش دادیم بطوری که خودمونم از چیزایی که میگفتیم تعجب می کردیم :|||
خلاصه با پرسیدن از این مغازه دارا به زوووووووور خونشونو پیدا کردیم 
دیگه ساعت ۹ و ربع شده بود
بعد من تازه یادم افتاد که خعکک الان مامانم میاد مدرسه دنبالم میفهمه نیستیم بدبخت میشم :| (مامان من به شدت غیرتیه رو من :|) عاقا گفتیم چیکار کنیم رفتیم با گوشی کوثر به مامانامون زنگ زدیم
من : سلام
مامانم : سلام ، شما؟
من : وااا خاک بر سرم  تو منی نمیشناسی :|؟
مامانم : لطفا مزاحم نشید
اومد قطع کنه بعد من : نهههه صب کن گو خوردم نه ببخشید غلط کردم منم بهار D= یگانه دخترت D= شاه دخترت D=
مامانم : این گوشی کیه ؟ (با عصبانیت)
من: چیزه این مال خب مال.. اممم...
بچه ها فهمیدن دارم بدبخت میشم سها اومد گفت خاله گوشی منه 
مامانم با عصبانیت : گوشی اوردی مدرسه؟
آقا وضیت  بدتر شد :|
روژان : نه خاله این اممم... گوشی مامان سهاعه
مامانم : ععع
من : آرههه
عاقا هرجوری بود وضعیتو اروم کردیم منم گفتم که ساعت ۱۲ بیاد دنبالم
دوباره پیاده راه افتادیم برگردیم مدرسه :|||
نمی دونم یکی نبود بگه داداش ماذا فاذا؟؟؟
بین راه گشنمون شد رفتیم توی یه سوپرمارکت هر چی تونستیم خریدیم بعد اومدیم دیدیم جیغ کوثر کل سوپرمارکتو در بر گرفته :| آقا رفتیم دیدیم داره با صاحب سوپرمارکت دعوا میکنه
کوثر : فقط استقلال! 
مرده : جم کن تا حالا کم سوراخ سوراختون کردیم؟ :/
کوثر : عههههه حرف دهنتو بفهم
منو سها و روژان :   :"|
خلاصه با هزار وعده ی خریدن آلوچه برا کوثر از سوپر مارکت بیرون اومدیم دوباره راه افتادیم تا به مدرسه رسیدیم
سها اومد گفت بهار بیا یه عکس بگیریم جفتمون
منم گفتم باش
خلاصه ژست گرفته بودیم که یکی داد زد :  شما دو تاااااا
عاقا برگشتیم ...
نابود شدیم...
مدیرمون بود :||||||||||||||
*ینی دیده که داشتیم سلفی میگرفتیم؟؟؟؟؟؟*
سها کلا تعادلشو از دس داده بود هی موج مکزیکی میزد :|
من : بتمرگ اینقد تکون نخور :|
سها : بدبخت شدیممممم...اخراجیم....
من : وایسا از کجا معلوم فهمیده
سها : بهار اگه مُردم به مامانم بگو دوسش داشتم
بهش بگو سرنوشت مارو از هم جدا کرد :/
روژانو کوثر که کلا در رفتن :| رسما اعلام کردن هیچ نسبتی با ما ندارن :|
ما رفتیم پیش مدیرمون
سها رنگش عین گج شده بود
منم که مثل همیشه بودم ولی خدایی خیییلی استرس گرفته بودم
مدیرمون : چرا تو حیاطین؟
من: آخیییییییییییش
مدیر  : چی :|¿¿
من : هیچی هیچی . خانم اممم ما خب... اها ... کلاسمون ده دقیقه ی دیگه شرو میشه
مدیرمون باعصبانیت : زود برین داخل
آقا ماهم خووووووشال اصن یه وضی  بود :|
رفتیم تو کلاس نشستیم سها هنو ول کن نبود
هندزفری کوثرو گرفته بود گذاشته بود تو گوشش زیر مقنعه وسط کلاس :|||| 
اینجوریه که بدبخت میشیم دیگع :/
ولی روز خیلی خوبی بود 
البته اگه بقیه ی روز که با علوم خوندن سپری شد رو در نظر نگیریم :"|






دیدگاه : نزر :|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 دی 1396 12:49 ق.ظ



]