تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - و باز همممممم بدبختی :"|
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

و باز همممممم بدبختی :"|

دوشنبه 11 دی 1396 06:48 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•
موضوع: خاطرات دوستانه ?



چن تا از هم کلاسیای خیلی چیز بنده رفتن با یه فرد نسبتا محترم که همه ی بدبختیای اخیر من بخاطر اونه چت کردن و دوست شدن :|
این سه نفر هم دوستای صمیمی همن
به اسم صبا ، مبینا و مهسا
عاقا اینا چن روز بود با نهایت خوشحالی درمورد اتفاقات روزانه با این پسره حرف میزدن :/
یه روز من داشتم میرم توی حیاط مدرسه که دیدم بچه ها یه جا جم شدن و انبوهی از دانش آموزان مزخ برتر یه جا در حال تفکر بودن :|
منم به جمعشون مشرف شدم و گفدم که چ خبره جماعت ؟:|
اوناهم گفتن که صبا و مهسا و مبینا زدن خودشونو بدبخت کردن :|
منم که انتظار یه همچین اتفاقی رو داشتم چونکه بعید هم نبود شکه نشدم :|
رفتم سمت آبخوریا دیدم مهسا نشسته داره گریه می کنه :|
رفتم خیر سرم دلداری بدم (فک کنم قبلا گفتم من توی دلداری دادن فاجعم)
من با قیافه ی پوکر فیس دستمو محکم گذاشتم روی شونه ی مهسا ...
اقا  این یَک عربده ای کشید که سرجام سیخ شدم :|
مهسا : هوووووووی آرومممم هُشههه :|
من : گومننننننننن:||| من کلا زیاد توی این کار مهارت ندارم ولی سعیمو می کنم
مهسا : با چشای اشک غلتان ( :|) : چی میگی برا خودت؟
من به نشونه ی همدردی دستمو گذاشتم روی دستش بعد کلا استرس گرفتم یه لحظه تصمیم گرفتم گم شم بعد گفتم نه دیگه تا اینجای کارو پیش رفتم زشته ادامه ندم:|
اومدم با صدای عادی و بدون هیچگونه احساساتی به مهسا گفتم عیبی نداره هرچند نمی دونم چی شده البته شاید عیبی داشته باشه. میدونی از لحاظ ژنتیکی من جز افراد برجسته در ایجاد بحران های زندگیم :| خب حالا این مهمه که سطح خرابکاری تو چقد بوده :| البته اگه اینجوری داری گریه می کنی ینی دو دستی خراب کردی :| بعد زدم توپاش گفتم هوی ببین اگه میخوای اینجوری گریه کنی به هیچ نتیجه ای نمیرسی بدبخت شدی رفت دیگه درست نمیشه
آقا این مهسا هم اشک تمساح میریخت....
هی گریه می کرد هی جیغ و داد می کرد 
منم گفتم اینقددد الکی  ننال چته؟ :|(به دلیل فشار های روانی اون روز اصلا حالم خوب نبود)
مهسا با گریه : من رفتم به این (همون پسره ، اسمشو نمیارم چون دوست ندارم تایپ کنم اسمشو) خلاصه مهسا اومد گفت که رفته به این گفته که خودشو صبا و مبینا چش رنگین چشاشون سبزه موهاشون بوره :|||||||| بعد از این ور مبینای اسکول رفته عکس خودشو صبا و مهسا رو برای این یارو فرستاده :| بعد این پسره هم گفته که مهسا گفته شما اینجوری و اونجوریو اینایین
مبیناهم رفته یه دنیا فحش به مهسا داده
این وسط این پسره اومده به صبا گفته خدا خدا کنین عکستونو پخش نکنم :|
(این پسره یکی ازاوناییه که در مورد من شایعه الکی گفتن )
حالا این وسط مهسا داشت گریه می کرد
اینم یهو اومد گفت وای بهار عاشقتم :|
منم گفتم متاسفم من هیچگونه حس خاصی نسبت به تو ندارم سعی کن بدون  من به زندگی ادامه بدی ، البته میدونم سخته ولی ؛ اومدم برم که یهو مهسا گفت صب کن  : مهسا : وقتی که داشتیم لو میرفتیم رفتم عکس تو رو واسش فرستادم گفتم خودمم :||||||||||||||||
منم بعد از چن لحظه سکوت یه هعی کشیدم گفتم خب ممنون که عکس منو دست بزرگترین دشمنم دادی :|
اینم با صدای لوس : آخه... قیافت شبیه مشخصاتی بود که در مورد قیافم داده بودم :/
اصن یه وضیه :|
وقتشه از زمین کوچ کنم :|
کی میاد باهم بریم :|
ما زمینی نیستیم :|







دیدگاه : :"||| ابراز همدردی کردن
آخرین ویرایش: دوشنبه 11 دی 1396 10:02 ب.ظ



]