x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - معجزه :|

معجزه :|

یکشنبه 16 مهر 1396 11:43 ق.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات طنز ? خاطرات دوستانه ?
http://s8.picofile.com/file/8308509826/tumblr_obkz4h1xoe1rqpkxto3_400.gif


سلامــ ^ـ^

خب....

همین چند ساعت پیش بود.. :|

توی مدرسه :|

معلم هنوز نیومده بود :)

من توی کلاس نشسته بودم و نمیفهمیدم
بقیه دارن چی میگن.... :|

چون کلاس تئوری موسیقی داشتیم...

منم جلسه ی قبلش غایب بودم :|

حالا امتحانم داشتیم.....

همه داشتن از هم دیگه سوال میپرسیدن...

منم مثل بز داشتم بهشون نگاه میکردم :|

از چند نفر پرسیدم چی بهتون گفته جلسه ی پیش
همه شون گفتن خیلی چیز خاصی نگفته :|

بالاخره ملیکا (یکی از دوستام) اومد و کنار من نشست...

ازش خواستم دفترشو بده ببینم چی بهشون گفته
اونم داد.....

با دیدن دفترش مخم سوت کشید :/

خیلی بدخط نوشته بود....

ولی به هر سختی که بود خوندمش و دادم بهش...

یکم دیر شده بود ولی معلم نیومده بود هنوز :|

ریحانه و آوا هم پشت ما نشسته بودن...

ریحانه گفت :

-ایشالا ماشینشو بدزدن که نتونه بیاد.....

آوا :  اره خدا کنه یه تصادف کوچیک بکنه
دیر بیاد.....حداقل دیگه امتحان نگیره -__-
فقط درس بِده

ریحانه : اصلا ای کاش دکتر بهش بگه سرطان داره..
بره بیمارستان (****) بهش بگن دکتره
اشتباه تشخیص داده... :/

من : ای کاش ازدواج کنه بره ماه عسل
تا یه ماه نیاد :)))
( والا مگه همش باید چیزای بد بگیم؟ :/ )

معلم تئوریه ما اسمش اقای دارابی هست :|

و کلا تو سه کلمه خلاصه میشه :

ماست - شل و ول - جوان

(کشته مرده ادبی حرف زدنمم :| )

ریحانه سریع گفت : نههه....اگه بره ماه عسل خانوم
خرازی میاد به جاش ...

من : راست میگی خرازی یکم بداخلاقه :|

دیگه اقای دارابی واقعا دیر کرده بود :|

ملیکا : دیگه داره باورم میشه که یه
طوریش شده :|

آوا: اره هم ماشینشو دزدیدن....هم ازدواج کرده
هم دکتر الکی بهش گفته مریضه :|

من : من الان اون یکی کلاسم شروع میشه
اگه نیاد میرم :|

ما دیگه واقعا پاشدیم میخواستیم بریم

چون ما یکشنبه ها و چهارشنبه ها
فقط موسیقی داریم دیگه ریاضی و علوم و...
اینارو نداریم :|

چون ساز هامون هم فرق داشت کلاسامون
جدا بود :|

خلاصه بلند شدیم که بریم سازامونو برداریم...

یکدفعه بچه ها شروع به داد و بیداد کردن
که استاد اومد استاد اومد :|

ماهم فکر کردیم دارن از این شوخی های
لوس و مسخره میکنن ولی دارابی همون موقع وارد
شد و همه سیخ سر جاشون ایستادن....

ماهم دوباره نشستیم :|

هنوز دارابی نیم ساعت برای کلاسش
وقت داشت ........

و خیلی شیک و مجلسی گفت :

- ببخشید برای تاخیر.... تصادف کرده بودم

ما یکدفعه همزمان با چشمای گرد بهم نگاه کردیم 0__o

خندمون گرفته بود......

ریحانه زیرلب گفت : ای کاش یه ارزوی دیگه
کرده بودیم..........

بعد شروع کرد درسای جلسه ی
قبلو مرور کردن....

وقتی تموم شد یکی پرسید :

-امتحان نمیگیرین؟؟؟

اونم گفت :
-نه چون دیر کردم وقت نداریم...فقط درس میدم

ایندفعه سرمونو چرخوندیم طرف آوا
که دقیقا همین ارزو رو کرده بود 0_0

آوا قشنگ نیشش باز بود تا اخر کلاس :|

خلاصه کلاس نیم ساعته تموم شد :)))

خیلی حال داد جاتون خالی :)



دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 16 مهر 1396 12:26 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر