x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - معلم علوم پارسال ما :/ نکبتتتتت

معلم علوم پارسال ما :/ نکبتتتتت

جمعه 14 مهر 1396 07:43 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?





سلام ملت :|||♡
باز من پیدام شد :||

خب ما پارسال یه معلم علوم داشتیم که عاااشقم بود :|
فامیلیش نعمتی بود
فجیع عاشقم بودااا :|
جوونش واسم میرفت :|
توان دیدن اشک توی چشای منو نداشت :|
هی زود به زود حالمو میپرسید :|
منو از دخترش بیشتر دوس داشت :|
***
بی شوخی...
از من متنفررر بوددددد :|
 محل سگم بم نمی داشت :|
جوری ازم متنفر بود که خودمم به خودم شک کرده بودم که نکنه ارث باباشو بردم :|
همه هم در مورد حس خاص نعمتی به من اطلاع داشتن .برای همینم هی مسخرم می کردن می گفتن عشقت اومد و فلان و ...
منم هی به شوخی می گفتم وای عشقممممم و از اینا
حالا اومدم از خاطره های سر کلاس علوم بگم
یه بار ما علوم داشتیم و منم کتاب نیوورده بودم
از اونجایی که این معلمه خیلی سگه مجبور شدم کتاب دینیمو بجای علوم در بیارم و دستم و جامدادیمم جلوی کتاب بذارم تا خانم نبینه :|
به سارا گفتم که یکم همکاری کنه و هیکلشو جلوی کتاب من بگیره تا نعمتی نفهمه به جای علوم دینی اوردم
همه چیز خوب بود تا اینکه
نعمتی اومد سر کلاس و شروع به درس دادن کرد
ببینین چی شد
یهویی سارا دستشوییش گرفت رفت به نعمتی گفت که میخواد بره دستشویی
نعمتیم گفت باش 
همین که سارا رفت یهویی نعمتی گفت کتاباتونو باز کنین
منم دینیمو باز کردم
هی با خودم می گفتم ساراااا بدو بیااا بدو بیااا
که دوستت از دست رفتتتت :|
(اخه قرار بود از روی کتاب سارا بخونم)
نعمتی گفت "پارمیدا شروع کن بخون" *-*
(پارمیدا به خاطر فامیلیش شماره ی کلاسیش یکه . بعد پارمیدا منم که شماره ی کلاسیم دو هستش)پارمیدا نشست خوند و خوندو خوند
منم هی ترس وجودمو فرا گرفته بود که چیکار کنم 
ناگاه صدای خشدار نعمتی گوشم را خراشید  :| او آوایش را سر داد و گفت : با****(فامیلیم :||)ادامه بدع *-*
منم که غش کردم به فنا رفتم :|
گفتم چه کنم چه نکنم
نمی دونم چی شد که داد زدم نهههههه ولم کنین :|
چقد فساد جامعه رو فرا گرفته :|
جوانان ما اینگونه بیکار شده اند :|
نعمتی داد زد سرم بخون گفتم بخون
مسخره بازی در نیار
(فک کنم به خاطر این کارامه که اینقد ازم متنفره)
منم ترسیدم گفتم بگم کتاب نیووردم به فنا میرم
یهویی گفتم خانوم ببخشید سارا کتابمو با خودش برده دستشویی :||
ینی کلاس سکوتتتتتت شدا سکوتتتتتت
بعد یهویی ترکید
نعمتی میخواست یکی بزنه تو گوشم که زنگ خورد
منم یجوری دویدم از کلاس رفتم بیرون که اصلا هیچکس نفهمید چی شد 
وای خیلی بد بود
ولی دل بچه هارو حسابی شاد کردم :||
مردن اینقد که خندیدن:|
رفتم یه دنیا به سارا فحش دادم :| 
بیچاره نمی دونست چی شده :|||
یهویی نعمتی اومد سراغم مچمو گرفت برد دفتر
بهم گفت بار آخرم باشه از اینکارا می کنم
منم از اونام که سریع گریشون  می گیره
یهویی گریم گرفت گفتم ببخشید واقعا ببخشید . کتاب نیوورده بودم . دیگه تکرار نمیشه
دلش به رحم اومد گفت بار آخرت باشه
بعد مچمو ول کرد رفت دفتر
و من موندمو یه دنیا غم :|||
حالا این از این
چن روز پیش که مدرسه بودیم
زنگ خونه خورد
ما هم راه افتادیم به سمت خونهامون
از مدرسه که با سارا بیرون اومدم از کنار نعمتی رد شدیم
منم بلند با صدای عادی گفتم : وای سارا این نعمتی چراااا اینقد زشتههههه
سارا چشاش گرد شد بادستش زد بهم گفت فقط خفه شو پشت سرته *-*
سرمو برگردوندم دیدم قشننننننگ کنارم بوووودا 
چسبیده بود بهم
منم اومدم همه چیو جم کنم گفتم : سارا می گم این کیانا نعمتی( :|||||) از خواهرش زشت ترهااا مثلا همسن ماعه
سارا که نجات پیدا کرده بود از خوشحالی زنده شد :|||

***

خب تموم شد *-*
اینا همش واقعیت بودن
نظر بدیننننن *-*
اون موقع که ترس وجودمو گرفته بود
الان به خاطره ها می خندم ^^






دیدگاه : ننظرای نخبه هامون *-* :|||♡♡♡♡
آخرین ویرایش: جمعه 14 مهر 1396 08:22 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر