x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - سوسک عوضی و دوست عوضی :/

سوسک عوضی و دوست عوضی :/

جمعه 14 مهر 1396 04:57 ب.ظ

نویسنده: blink girl^^
موضوع: خاطرات طنز ?
http://s9.picofile.com/file/8308356176/HTTPS9teWFuaW1lbGlzdC5jZG4tZGVuYS5jb20vcy9jb21tb24vdXBsb2FkZWRfZmlsZXMvMTQ1MzI2NzYzNS05YTEwMmZkZDg1NTc1YTU2YjdkMzRmZjQyNGMzMDg3MC5naWYlog.gif


ماجرا از اون جایی شروع شد که تو مدرسه

منو دوستم داشتیم ایدی های اینستامونو به هم
میدادیم :/

که یکدفعه دیدم چشمای اون گرد شده
و داره به پشت سر من نگاه میکنه....

بعد یکی دیگه از بچه ها جیغ زد که من جوری
سرمو برگردوندم که قشنگ صدای شکستن
استخونای گردنمو شنیدم :|

تا اون سوسک عوضیو رو دیوار دیدم منم مثل
بقیه شروع به جیغ جیغ کردن کردم و
با تمام قدرتم دویدم سمت میز خودم..

بطری الوئه ورا رو برداشتم و رفتم که
سوسکه رو بکشم اما ترسیدم و پرتش کردم
سمت یکی دیگه.....

همون دوستم که داشتیم ایدیامونو به هم میدادیم
توی هوا گرفتش و چشماشو ریز کرد و اومد بزنه به سوسکه

که یکی دم گوشش جیغ زد و اونم هول شد و همینجور پرتش
کرد روی دیوار :|

بالاخره یکی مثل ادم یه دستمال اورد و
محکم روی سوسکه فشار داد و با لبخند به
بچه ها که دیگه جیغ نمیزدن نگاه کرد

که سوسکه یکدفعه از روی دیوار افتاد روی دوستم...
دوباره همه شروع به جیع زدن
(اون روز گوشام سنگین شده بود از بس
دم گوشم جیغ زدن :| )

اون با تعجب به بقیه نگاه میکرد که یکی
گفت :

- واییی....سوسکه افتاد روت

اونم چند ثانیه شوکه به همه نگاه کرد و بعد
جیغ زد و هر چی تنش بود و در اورد
(البته فقط مانتو و مقنعه شو در اورد :|)

سوسکه افتاد روی زمین....
دوستمم یکدفعه زد زیر گریه ....
جاتون خالی سه ساعت فقط داشتیم
عر زدناشو تحمل میکردیم "__"

بالاخر زنگ خورد و اونم خودش خجالت کشید
رفت صورتشو بشوره که وقتی برگشت
معلم اومده بود سر کلاس و نذاشت اون بیاد توی کلاس :|

خلاصه اون روز انقدر گریه کرد که دیگه
اشکی تو چشمش نموند :>|

وقتی زنگ تموم شد برگشت توی کلاس
باورتون میشه هنوز داشت گریه میکرد؟؟؟

همه بچه ها دورش جمع شده بودن داشتن دلداریش میدادن :|

من دیگه اعصابم خورد شده بود داد زدم :

- اینکارا چیهه؟؟؟....بسه دیگه حالا یه سوسک
افتاده روی دستت :||||

اون با تعجب به من نگاه میکرد بعد دوباره
زد زیر گریه:||||||||||||

حال منو اون لحظه درک میکنید دیگه؟ :|

تا دو روز به خاطر اون هیچکی باهام حرف نزد :|

حالا همون شبش من یادم رفته بود امتحان
چی داریم فردا :|

فقط هم ایدی اینستای همون دوستمو
داشتم که ازش بپرسم :|||||

حالا مونده بودم چیکار کنم :|

بعد از کلی فکر کردن بالاخره به ذهنم
رسید برم به اسم یکی دیگه از بچه ها
پیج باز کنم .....

همینکارم کردم :|

رفتم دایرکت بهش پیام دادم که یکدفعه
اونم اینو فرستاد :
-عه بالاخره مامانت موبایلتو بهت داد؟..
این پیج جدیدته؟

منم واسش زدم اره :|

خلاصه ازش پرسیدم که فهمیدم امتحان
نحس ریاضی داریم :|

بعد میخواست بیشتر چت کنه که دیگه جوابشو ندادم :)

فردا زنگ اول امتحان دادیم که بعدش همون دختر عوضی اومد
سمتم و گفت :

- یعنی انقدر مغروری که حاضری خودتو جای یکی دیگه بزنی؟

منم بهش گفتم آره :|

بعدم رفتم بیرون و اون ضایع شد :)

همین دیگه :|

-----------------------------------------------

امیدوارم از اولین خاطره ی من خوشتون اومده باشه :)

ببخشید اگه کم بود :(

 *ــ*



دیدگاه : نظرات :)
آخرین ویرایش: جمعه 14 مهر 1396 06:50 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر