x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - ★زندگی مجردی :| ★

★زندگی مجردی :| ★

جمعه 30 تیر 1396 02:26 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
undefined

من رفته بودم خونه ی شادی 
هوا تاریک بود
ساعت تقریبا ۸-۹ بود
منو شادی توی اتاق شادی ، روی تخت داشتیم می مُردیم :|
اصن نمی دونین چه وضعی بود.. =|
حوصلمون سر رفته بود :|
هیچکاری نمی تونستیم بکنیم :|
تا اینکه خواهر شادی اومد
شادی با دیدنش " آهی " کشید :|
(خواهرش اسمش " شیدرخ" هستش و ۲ سالشه)
قیافه ی بامزه ای داره و خییییییلی اجتماعیه
شیدرخ اومد کنار من نشست 
قلبم داشت از جاش در میومد :|
میدونین چرا؟...
چون...
چون...
چون...
اون توی دست راستش یه شونه داشت  :| و این نشونه ی شومی بود :|
اگه توی دست شیدرخ چیزی باشه و بعد به سمت من بدبخت بیاد ، یعنی باید همونجا فاتحمو بخونم... =||
شیدرخ با لبخند داشت نزدیک و نزدیک تر میشد و با هر قدمی که برمی داشت و جلو میومد ، من دو قدم به عقب می رفتم
من : ش شیدرخ ، خ خوبی ؟ :| ش شادی اونوره هاااا ببین ، شادی رو ببین ، برو پیش اون...
همین جمله کافی بود تا شادی با پاش یکی بزنه تو کمرم :|
هیچی دیگه گمونم قطع نخاع شدم :|
هنوز نیز که به آن پدیده و قوا می اندیشم ، کمرم به شگفت می آید :|
شیدرخ اومد کنار من و سریع شونه رو بالای سرم قرار داد و گفت میخواد موهامو شونه کنه
بش گفتم که من قبلا موهامو شونه کردم و دیگه شونه نمی خوام
ولی اون قبول نکرد و گفت که باید موهامو شونه کنه :|
بچه هم بچه های قدیم =|
حالم بد شد :|
ولی نمی شد کاریش کرد
شیدرخ داشت موهامو شونه می کرد و منم داشتم از درد میمُردم
شادی هم روی تخت خوابیده بود و سرشو گذاشته بود توی بالشش :|
عدالت...  :''''|
همه چیز داشت بد می گذشت تا اینکه مامان شادی اومد و گفت که میخواد با شیدرخ و بابای شادی بره بیرون.
و این معنی ای نداشت جز اینکه زندگی مجردی منو شادی شروع میشه...
اونا دیگه آماده بودن که برن
شادی اومد پیش شیدرخ و خواست که لپشو بوس کنه 
همین که شادی لبو لوچشو اورد جلو شیدرخ با دستش محکم زد به شادی و  گفت :
شـــــــــــــــاااااااااادییییی نکن ، تازه لپمو شُستم...
قیافه ی من :    :|
شادی :  ۰-۰

هیچی دیگه کلا این حرف شیدرخ روی روحیه ی شادی تاثیر منفی گذاشت :|
و اون هیچوقت اون آدم سابق نشد... =|
****
مامان و باباش و شیدرخ رفتن
و بالاخره ما تنها موندیم
من با لبخند گنده ای که روی صورتم بود به شادی گفتم : شادی زندگی مجردیمون دیگه شروع شده
***
چیزی نگذشت که ما دوباره بیکار افتادیم روی مبل :|
نمی دونستیم چیکار کنیم
تا اینکه شادی پیشنهاد داد سیگار بکشیم
پس ما فورا اومدیم کاغذ های نقاشی شیدرخ که همشون خط خطی بودن رو  لول کردیم و با کبریت آتیششون زدیم :|
ینیا ، این ته خلاقیتمون بود :|
حتما وقتی گفتم " سیگار بکشیم " یه چیز دیگه برداشت کردی 
نع گل مو :| ما مثبتیم :]


خب بهتره بگم که هر چی کاغذ سوخته بود با یه فوت میرفت تو دهنمون و ما هم هی سرفه می کردیم :|
تا اینکه یهویی زنگ خونه ی شادی اینا رو زدن...
ما هم نمی دونستیم کیه
درو باز کردیم
و یهویی سایه ی یکی از توی راه رو مشخص بود که داشت به طرف ما میومد
سایه ی یه آدم هیکلی بود
ما هم داشتیم از ترس می مُردیم
به شادی گفتم که چرا همینجوری درو باز کردی
اونم هیچی نگفت
سایه داشت به ما نزدیک و نزدیکتر می شد من پریدم تو خونه و درو بستم
اصن نمی دونستم چرا ولی دست خودم نبود
همین که درو بستم و اومدم تو خونه و احساس امنیت کردم به شادی گفتم : وای شادی کم مونده بود بمیریمااا 
ولی جوابی نشنیدم
رو مو برگردوندم 
اصلا شادی ای درکار نبود =|
این فقط یه معنی داشت اونم این بود که من وقتی درو بستم یادم رفته شادی رو هم با خودم بیارم تو خونه :|
در نتیجه شادی بیرون مونده بود
تو فکر همین چیزا بودم که یهویی در خونه زده شد
قلبم ذوب شد :|
نمی دونستم کی پشت دره
گفتم شاید شادی باشه پس بلند داد زدم : شادی تویی؟؟
ولی هیچ جوابی نشنیدم
یه لحظه فک کردم از پنجره بپرم بیرون و دَر برم
ولی دیدم خیلی فکر احمقانه ایه :|
عاقا دروغ چرا :|
فک کردم همون آدمه که سایش مشخص بوده شادی رو کُشته و حالا اومده منو بُکشه :|
یه بار دیگه گفتم شادی تویی
اگه تویی جواب بده تا درو وا کنم
همون لحظه یه صدای کلفت گفت درو باز کن شادی پیش منه  o-o


خیلی ترسیدم اما صدا برام آشنا بود خیلی به مخم فشار اوردم و یادم افتاد صدا ، صدای کیه :|
عی شت :|
صدای همکلاسیم ، سپیده بود :|
درو باز کردم
سپیده با دیدن من خشکش زد :|
بعد بم گفت که چرا رنگم زرده و انگار جن دیدم
منم هیچ جوابی ندادم
سپیده اومد داخل و پشت سرش شادی هم اومد
سپیده گفت که توی ریاضی یه سری مشکلات داره و اومده اینجا تا منو شادی کمکش کنیم :|
بدترین اتفاقی بود که می تونست بیوفته :|
خلاصه بالاخره سپیده رفت
شادی فیلم " جوخه ی انتحار " رو اورد تا ببینیم
به شادی گفتم آخیش بالاخره یه اتفاق خوب افتاد امشب
همه چیز خوب بود تا اینکه وقتی تو اوج فیلم بودیم ، برق رفت ، آب قطع شد ، بارون بارید ،گوشیامونم شارژ نداشتن :|||| ینی کم مونده بود نصفه شبی قیامت بشه :|
اینجوری بگم که کلا همه جا تاریک شد و حتی یه خورده نورم توی خونه و خیابون نبود :|
ما هم همونجا رو مبل نشستیم و مثل این افسرده ها به اتفاقات اون روز فکر می کردیم
چن دقیقه سکوت بود تا اینکه شادی با حسرت گفت : آرهههه ، زندگی مجردی ...
چقد خوش گذشت...
ای کاش دوباره اینجوری بشه
سپیده بیاد ، ریاضی تمرین کنیم ،  برق بره ، آب بره ، شارژ گوشیامون تموم بشه ، از گشنگی بمیریم ، هوا سرد بشه ، بارون بیاد
زنده باد ایران :|
منم دستام روی سرم بود و به یه نقطه خیره شده بودم...  :|
*******
چیزی نگذشت که بابا و مامانش اومدن
مامانش گفت که خیلی به اونا خوش گذشته و رفتن پارک و بعدش رستوران و رفتن یه دوری زدن و تفریح کردن
ما هم فقط با حسرت بهشون نگا می کردیم :|
#زندگی مجردی :|♥

هی هی شما :]
مرسی که خوندی :)
پلیز نظر :)
اگه همچین چیزی برای تو هم اتفاق افتاده حتما بهم بگو :|





دیدگاه : نفر نظرشونو گفتن :]
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 11:29 ق.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر