x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - درخواست مادربزرگ :|

درخواست مادربزرگ :|

دوشنبه 30 مرداد 1396 03:47 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ?



سلاممم ^-^
دوستان چن روز پیش یه اتفاقی افتاد که دلم نیومد نذارم :|
و...
گذاشتم :|
خب طولانیه اما ممنون می شم بخونین ^-^♡

****

همین دیروز ساعت ۸-۹ شب بود
من همراه با پسردایی ها و دختر دایی هام به اسم های : علی،رضا،فاطمه،هلیا،آرمین و خودم ، بهار داشتیم بازی گروهی با گوشی می کردیم.
طبق معمول منو فاطی و هلیا یه تیم بودیم و علی و رضا و آرمین هم یه تیم.
****
یهویی سرو کله ی مامان بزرگم با یه شمع کوچولو و یه کلید پیدا شد. مامان بزرگم اومد توی اتاق و گفت که این بنو بساتمونو جمع کنیم (منظورش با گوشیامون بود) ما هم فورا جلوی مامان بزرگمون زانو زدیم و خودمونو کشتیم تا اجازه بده فقط فقط یه دقیقه ی دیگه با گوشیامون باشیم تا آخرین دردودل هامونو بهشون بگیم :| و اما مادربزرگ... او همچون انسان بی رحمی با لگد پخش زمینمان کرد و همانطور که اخم چهره اش را پوشانده بود به ما لقب پخمه و بچه مجازی داد. او باز هم دست از کارهایش بر نداشت ... آوایش را بلند کرد و به طوری که گوشهایمان کَر شوند گفت : من همسن شما بودم...
علی نذاشت حرفشو ادامه بده و گفت : یه خونه رو تنهایی اداره می کردم.(اصن این مامان بزرگ ما تنها حرفی رو که بیشتر از کلمه ی" پخمه ها" به ما زده ، همین جمله ای که علی گفت بوده:|)
مامان بزرگم گوشیامونو گرفت و گذاشتشون توی اتاق خودش و در اتاق رو هم قفل کرد :| بعدش شمعی که دستش بود رو به من داد و کلید رو هم به رضا داد. به هممون گفت که وقتشه بزرگ بشیم و کار کنیم.
قیافه های ما : *^*
مامان بزرگ : -_-
بعدش به کلید توی دست رضا اشاره کرد و گفت که : صبریه(مامانِ مامان بزرگمه. اسمش تو حلقم ... :| حدودا صد سالشع :| ولی خعلی شادابه. بعد ما توی همین سن نوجوونی عین پیرهای ۷۰ ساله میزنیم) خب خلاصه مامان بزرگم بهمون گفت که مامانش رفته خونه ی پسرش و یادش رفته در خونشونو قفد کنه الانم به من زنگ زده که این کلیدو به شما ها بدم تا برین خونش و در خونه رو قفل کنین.در ضمن یادتون نره خونش رو هم تمیز کنین. وقتشه یکم روی نظافتتون کار کنین.
این حرف به قدری بد بود که اشک توی چشمای هلیا جمع شد :|
خب بعدشم به شمع توی دست من نگاهی انداخت و یه کبرزت بهم داد و گفت وقتی رفتین اونجا نور نیست چون الان شبه برای همینم شمع روشن می کنین .
رضا هیجان زده شد و گفت : خب چه کاریه باو . گوشیمو بده فلشرشو روشن کنم. اینجوری بهتره. D:


گلاب به روتون بعدش مامان بزرگم بلایی سر رضا اورد که هنوز هم وقتی یادش می ندازی بغض گلوشو می گیره... :|
خلاصه ما راه افتادیم ساعت تقریبا ۱۰ شده بود. خونه ی مامان مامان بزرگم دو کوچه پایین تر از خونه مامان بزرگمع و واقعا جای خلوت و ترسناکیه. یه طرفش یه خونه ی قدیمیه که کسی توش نیست و یه طرف دیگش کوهه و جاده خاکیه(ینی شهر دیگه تموم میشه. تازه بدترینش اینجاست که اگه از اون جاده خاکیه یکم بالاتر بری به قبرستون میرسی) سن های ما هم همگی از ۱۲ تا ۱۶ سال بودن.
شمع دست من بود و کبریت دست فاطی. به خونه ی مامان مامان بزرگمون که رسیدیم فاطی خیر سرش اومد شمع رو روشن کنه. هر کاری می کردیم کبریت روشن نمی شد چون خیس بود :||| بالاخره بعد یه ربع یه کبریت روشن شد و ما هم کلی ذوق زده شدیم.
خب قضیه سخت تر از چیزی بود که فکر می کردیم.
در خونه بسته بود و این یعنی اینکه یکی باید از دیوار می رفت بالا میرفت و بعد میپرید توی خونه و بعدشم درو برای بقیا وا می کرد.
بعد از ۵ دقیقه به این نتیجه رسیدیم که علی بره روی کول رضا و بعدشم ایتجوری بره بالای خونه و بپره توی خونه(چون رضا خییییلی بلنده). خب وقتی علی داشت از رضا میرفت بالا یه مردی داشت از توی خیابون رد میشد و علی و رضا رو دیده بود و طبیعتا فکر کرده بود که دزدن@-@
دوید به سمت ما ، پای رضا رو کشید... رضا افتاد .... علیم افتاد روی رضا
منو فاطی و هلیا و آرمین در رفتیم(اصن خودمون خودمونو ضایع کردیم الکی :| )
مرده افتاد دنبال ما. رضا داد زد وایسا وایسا اینجا خونه ی مامان بزرگمه. ما دزد نیستیم. به خدا دزد نیستیم.اینم کلید خونست نگا کن.خلاصه با تلاش های رضا مرده همه چیو فهمید. علی هم فورا با یارو مرده دوست شد و شمارشو گرفت :| اونم از ما معذرت خواهی کرد. رفت بالای دیوار و درو وا کرد و بعد رفت.
ساعت دیگه ۱۱ شده بود. ما رفتیم توی خونه. خونه رو تمیز کردیم. درو خونه رو قفل کردیم. اومدیم برگردیم که احساس کردم توی خونه یه چیزی تکون میخوره.به هلیا گفتم اون گفت چیزی نمیبیمه . منم فک کردم توهم زدم. دیگه تقریبا از خونه بیرون زده
بودیم که فاطی جیغ کشید. هممونم اومدیم ببینیمچی شده
فاطی گفت از توی خونه صدا میاد. راست می گفت.انگار کسی داشت با چاقو روی سنگ یا یه همچین چیزی می زد.
هممون ساکت موندیم. آرمین لباس علو کشید گفت بی خیال بیاین بریم.علی سرشو تکون داد گفت فقط آروم...
داشتیم با ترس و لرز می رفتیم بیرون که بهویی صدای در زدن از خونه اومد. یعنی یکی داشت با دستش روی در شیشه ای خونه میزد.
وای کم مونده بود غش کنم.اصن سرم گیج می رفت.علی بزرگ ترینمون بود(البته اول علی بزرگتره و بعدش فاطی و بعد رضا و بعدشم من و بعد هم هلیا و آرمین)
علی رفت ببینه چی به چیه.
منو فاطی چسبیده بودیم به هم
آروم آروم میرفت جلو و یه چیزی که من نمی دونم زمزمه می کرد.
کم کم به در خونه رسید
یهویی بدون ابنکه حرفی بزنه به در خیره شد
چن ثانیه خشکش زده بود
منم که زیااااادی فیلم ترسناک دیده بودم
به بقیه گفتم الان جن میره تو جلدش فقط در برین
جماعتم در رفتن :|
همه چیز آروم بود و فقط صدای تپش قلبامون میوومد @-@
بهویی علی بلند بلند خندید
ما هم که اون لحظه واقعا مُردیم
وقتی علی خندید هلیا کم مونده بود غش کنه
اینقد ترسیده بودیم که نمی تونیتیم از جاهامون تکون بخوریم.
علی روشو برگردوند...
وای من سکته زدم @-@
یه لبخند گشاااااد روی صورتش بود.
من دیگه مطمعن بودم این علی واقعی نیست...
یکی دو ثانیه سکوت بود که یهویی علی از حالت ترسناکی که گرفته بود در اومد و گفت رضاعه رضاعه.
ما : کی ، چی
علی : رضا . و بازهم خندید.
با اومدیم پیش علی و بعد فهمیدیم چی شده :|
روح توی خونه نبوده
بلکه این پسردایی احمق من یعنی رضا :| وقتی خونه رو تمیز می کردیم رفته دستشویی و بعد ما از خونه بیرون اومدیم و اون توی دستشویی جامونده :| ما درو قفل کردیم و اینم با مشت کوبیده به در تا بگه من جاموندم :|
هیچی دیگه
فاطی (خواهر دوقلوی رضاعه) اینقد رضا رو زد که این بدبخت دیگه نمی تونه حرفی بر خلاف میل فاطی بزنه :|
و اینگونه بود که ما تصمیم گرفتیم هیچوقت به خونه ی مامان بزرگِ بزرگمون بر نگردیم :| یا اگه بر می گردیم با رضا برنگردیم :|

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

تا بدبختیای دیگه بدرود :"|
#نظر... *^*



دیدگاه : نظرای دوستای گلم
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 مرداد 1396 03:52 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر