x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - زنگ ریاضی خیس

زنگ ریاضی خیس

یکشنبه 29 مرداد 1396 10:22 ق.ظ

نویسنده: ♥♪Liana♪♥
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
وسطای سال بود و درسا سنگین بود.
چهارشنبه بود و ما بالاخره بعد 4 روز نفرت انگیز با درسای نفرت انگیز تر ورزش داشتیم:)
زنگ تفریح بود و ما داشتیم برای زنگ ورزشمون برنامه میریختیم:}
توی اکیپ ما 6 نفر هستن که یکیش خودم یعنی لی لی(لیانا)،ستی(ستایش)،استار(ستاره)،ستا(یه ستایش دیگه)،مهری(مهرانا) و پری(پریسا) بودیم.
همه خسته بودیم و هیچی به ذهنمون نمیرسید.
ستا:بیاید کلاسا رو کثیف کنیم.(تعجب نکنین کار هرروزمونه.)
من:نه بابا بیاید یه کار هیجان انگیز تر انجام بدیم.
بعد حدود 5 دیقه ی طولانی یهو ستی مث جن زده ها از جاش پاشد و گفت:بادکنک بادکنک!!!!
همه با چشمای گرد شده بهش نگاه میکردیم که مهری گفت:بادکنک کیه؟!
استار:احمق جان مگه بادکنک آدمه که میگی کیه؟
مهری:حالا هر چی...
من:دو دیقه سکوت اختیار کنین تا ببینیم چی میگه؛بگو ستی بادکنک چی؟
ستی:ای بابا چه خری هستین شما!!!بیاید بریم بادکنک بخریم زنگ ورزش پر آبشون کنیم بعد بترکونیمشون.
پری:خب چرا از اول نمیگی فکر کردم چی شد!!!!
همه با نظر ستی یه لبخند شیطانی زدیم و سریع از جامون پاشدیم و به طرف بوفه دوییدیم.
مدرسه ی ما خیلی بزرگه و 4 تا حیاط داره که بوفه تو حیاط دومش قرار داره،ما ام حیاط چهارم بودیم و زنگ تا 5 دیقه ی دیگه میخورد برای همین تا میتونستیم تند دوییدیم.
بالاخره رسیدیم به بوفه که نسبتا خلوت بود.
سریع پولامون و رو هم گذاشتیم و پری رفت تا بادکنک بخره.
ما ام رو زمین نشسته بودیم و نفس نفس میزدیم.
بالاخره پری جان با کلی بادکنک رنگی رنگی تشریف فرما شدن.
36 تا بادکنک بود بنابراین به هر کی 6 تا میرسید.
بعد از تقسیم بادکنکا رفتیم حیاط اول چون میدونستیم همین موقع هاس که زنگ بخوره.
بعله تا ما رسیدیم حیاط اول زنگ خورده بود.
سریع صف بستیم و منتظر شدیم تا ناظم بیشعورمون فرمان رفتن به کلاس و بده.
تو صف هی جنگولک بازی در میاوردیم و مامورا رو دست مینداختیم.
رفتیم کلاس و طبق معمول سه تا میز آخر مال ما بود.
من و استار میز آخر میشستیم،ستی و ستا جلوی ما و پری و مهری جلوی اونا.
همه خوشحال بودیم و داشتیم شلوارامون و عوض میکردیم که خبرچین کلاسمون روژینا ملقب به رژی خبرچین وارد کلاس شد و مث کلاغ شروع به گفتن حرفای ناخوشایندی کرد:بچه ها بدبخت شدیم.
همه ی کلاس با فریاد:چراااااااا؟!!!!!!!!
رژی خبرچین:این زنگ ورزش نداریم.
همه ی کلاس دوباره:چرااااااا؟!!!!!!
رژی خبرچین:احمدی(معلم ورزشمون) یه کاری براش پیش اومده قراره ابراهیمی(معلم ریاضیمون)بیاد سر کلاسمون.
آقا اون لحظه قیافه ها دیدنی بود:|همه نزدیک بود گریه کنیم.
خرخونامون که کلا دوست داشتی خفشون کنی از بس شاد شدن.
آقا خلاصه رژی خبرچین نشست سر جاش و همه با قیافه های ناراحت و غمگین به جز خرخونامون ساکت نشستیم سر جامون.
بعد از چند لحظه ابراهیمی با شادی اومد و مث مجریای سرصبح که دوس داری خفشون کنی گفت:سلام بچه ها!!
ما ام با ناراحتی بازم میگم به جز خرخونامون گفتیم:سلام.
ابراهیمیم که فهمیده بود ما میدونیم چرا اینجاس بدون هیچ حرف دیگه ای رفت و نشست رو صندلی.
نفرینای استار دیدنی بود:الهی رو صندلی میخ باشه،الهی صندلی بشکنه چوبش بره تو همه جات و...
منم سرم و گذاشته بودم رو میز و هر هر میخندیدم.
خلاصه ابراهیمی حتی به خودش زحمت نداد یه کم حالمون و بپرسه.
همون اول شروع کرد به درس دادن:دخترای گلم...
خلاصه هرچی بیشتر پیش میرفت اکیپ ما بیشتر تا مرز خواب میرفتن.
یهو یه فکری به ذهنم رسید و آروم جوری که استار بشنوه گفتم:بیا به بهونه ی دستشویی بریم تو حیاط و بادکنکا رو بترکونیم.
قیافه ی ناراحت استار یهو شاد شد و سر تکون داد.
به بقیه ی اکیپم گفتم و همه موافقت کردن.
ابراهیمی حدودا کم داشت برا همین راحت تر میتونستیم سرش کلاه بزاریم.
من:خانوم اجازه؟
ابراهیمی:بله؟
من:میشه بریم دستشویی؟
ابراهیمی:باشه برو.
یه چشمک به بقیه ی اکیپ زدم و راه افتادم به طرف در.
تو راهرو منتظر بچه ها بودم.
بعد از 10 دیقه همه حاضر و آماده تو حیاط بودیم.
سریع به طرف آبخوری رفتیم و اولین بادکنکامون و آب کردیم و شتلق.
زمین خیس خیس شد.
با خوشحالی بعدی رو آب کردیم ولی اینبار نزدیم زمین به روی مبارک خودمون زدیم.
داشتیم پنجمین بادکنک و آب میکردیم که یهو یکی با داد ما رو از جامون پروند.
بله درست فکر میکردم ابراهیمی با قیافه ی وحشتناک و به قول پری برزخی داشت به طرف ما میومد.
آقا ما همونجا خشکمون زده بود و داشتیم به اومدن ابراهیمی نگاه میکردیم چون هیچ چیز قابل دفاعی برای خودمون پیدا نکردیم!!!از شانس ما همه ی بادکنکای باقی موندمون سوراخ بودن وگرنه الان رو کله ی ابراهیمی ترکیده بودن و ما ام الفرار بودیم.
ینی بد شانسی از این بدتر؟!!!
ستی:پولم و از لوز المعده ی کثیفش میکشم بیرون.
ستا:مگه پول میره تو لوز المعده؟!!!!!
ستی:شاید،الان عصبیم کم زر بزن.
ستا:خیلی متشکرم-_-
ابراهیمی اومد طرف ما و یه دادی زد که وحشت کردیم:که رفتید دستشویی نه؟؟!!این چه کار زشتیه؟!پاشید بیاید سر کلاس.
آقا مارو نگاه میکردی لشکر موش های آب کشیده شده بودیم.
سریع وارد کلاس شدیم که خنده ی همه هوا رفت.
ما ام سریع رفتیم سر جامون و تا آخر کلاس درگیر این بودیم که آب مانتو و مقنعه و شلوار هامون و خشک کنیم و این زنگ ریاضی به زنگ ریاضی خیس تبدیل شد.
_______________________
نظر یادتون نره.
امیدوارم تونسته باشم بخندونمتون.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 11 مهر 1396 09:01 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر