x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - جنگل رفتن

جنگل رفتن

سه شنبه 24 مرداد 1396 07:58 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات طنز ?


عید ۹۶ بود
ما برای تفریح یه پنج روز رفته بودیم یه روستایی توی شمال.
همه چیز خوب بود تا اینکه منو دختر داییم تصمیم گرفتیم بریم توی روستا یه دوری بزنیم :|
از مامانم اجازه گرفتم و اونم گفت باش . ما هم راه افتادیم. یهویی عمم و دوستش جلومون ظاهر شدن و گفتن که ما هم باهاتون میایم.
وای عاقا این دوست عمم اینقد شاخ بود :| از اون اشرافیای تهران بود :| خعلی سوسول بود... بعد من :|
من از اونام که حاضره توی گِل و مِل شنا کنه تا بگم خعلی آسم :|
عمم زیر لبی بهم گفت سوتی موتی نده . منم با غرور گفتم : کی من .هه منو سوتی دادن‌اصلا محاله من کی سوتی دادم آخه شما یادتونه؟
عمم و دختر داییم اون لحظه قشنگ پوکر فیس بودن.
****
خب راه افتادیم
باید میرفتیم اونور جاده تا بریم توی جنگل
ظاهرا چن ساعت پیش بارون باریده بود برای همینم همه جا از گِل و خاک پر بود . خلاصه عمم و دوستش جلو تر از ما راه افتادن ما هم پشت سرشون بودیم.
داشتیم راه میرفتیم که من احساس کردم خعلی وزنم سنگین شده... چند قدم برداشتم دیدم دیگه راه رفتن برام سخته. هنوز هم هیچی برام مهم نبود تا اینکه احساس کردم دیگه نمی تونم راه برم.
رومو برگردوندم دیدم نه خبری از عمم هست نه از دوستش.
(اسم دختر داییم فاطمه هستش من بش می گم فاطی)نگا کردم دیدم کلا گم شدم :| پایینو که یه نگا انداختم... کم مونده بود سکته کنم...
من...
توی گِلا گیر کرده بودم@-@یعنی باور کنین تا مچ توی گلا بودم @-@ ترسیدمو جیغ کشیدم بعد دیدم‌یه صدایی از توی درختا میاد...
سرمو برگردوندم دیدم دختر داییم رفته روی درخت خودشو آویزون کرده :| من : نمردیمو حیوون شدنتو دیدیم :|
فاطی : وعی نجاتم بده
من: باو خودمم گیر کردم. داش فازت چی بود رفتی اون بالا؟ :/
فاطی : پام تو گل گیر کرد اومدم پامو در بیارم با تموم نیروم پامو تکون دادم کفشم پرتاب شد رفت بالای درخت گیر کرد منم رفتم بیارمش دیگع ._.


باور کنین باورم نمی شد که این همه اتفاق افتاده و من هیچی نفهمیدم
به فاطی گفتم که عمه و آتانا (دوست عمم)کجان
اونم گفت که نمی دونه *-*
یهویی صدای " ایش "نازک و دخترونه ای اومد و از بین درختا آتانا رو دیدم کع داشت به سمت من میومد.برگا رو با نوک انگشتاش کنار می زد :|با لبخند یه نگا بم انداخت و همینطور که نگاش داشت به سمت پاهای گیرکرده ی من توی گل می رفت لبخندشم محو تر می شد و به اخم تغییر می کرد.
آتانا : ویی چت شده تو...آزیییییی(منظورش با عمم بود)عمم اومد و با کمک اون من از مرگ توسط گِل نجات پیدا کردم.
ما به راهمون ادامه دادیم و طبق معمول عمم و آتانا با سلفی خودشونو مشغول کرده بودن و منو فاطی با گیر کردن توی گِل مبارزه می کردیم :| یعنی تفاوت وضعیت منو خفع کردع بود... :|
خب بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم...
از توی جنگل که بیرون اومدیم و رفتیم توی جاده منو فاطی خشکمون زد :| وای باید میدیدین که چقد گِلی شده بودیم...
کفشامون که کلا دو تا گِل محسوب می شدن :| شلوارامونم که بماند :| ولی من موندم که چه جوری صورتامون گلی شده بود...
خب خلاصه عمم دید که وضعیت منو فاطی اورژانسیه پس فرستادمون توی خونه ی یه پیره زنی که بریم لباساو کفشامونو بشوریم :| (ما اصلا اون پیرزنه رو نمی شناختیم و مطمعنم اونم در مورد ما همین حسو داشت :||| )
بالاخره رفتیم توی خونه ی یکی از دوستای بابام(در واقع اون دوست بابام یه خونه ی خالی توی اون روستا داشت که کلیدشو داده بود به بابام ما هم که هشت هفت نفری چپیده بودیم توی اون خونه )
آتانا و عمم نشستن باهم عکسا رو که گرفتن ببینن.منو فاطی هم بهشون ملحق شدیم
وعی وقتی عکسیا رو دیدیم عمم میخواست خفم کنه
چون هر چی ینی هر چی عکس گرفته بودن منو فاطی هم اتفاقی توشون افتاده بودیم اونم در وضعیت خعلی بدی...
مثلا توی یه عکس من بودم که داشتم با دستام گِل روی کفشامو پاک می کردم و توی عکس بعدی همون دست روی صورتم بود :|
و اینگونه بود که فهمیدم چرا صورتم گلی شده بوده... :|
داخل یه عکس دیگه منو فاطی بودیم که پاهامونو چسبونده بودیم روی درخت تا گِلِ روشونو پاک کنیم :| یا مثلا توی بعضی عکسا ما در حال صحبت کردن بودیم و عکس گرفته شده بود... فک کنم لازم به توصیف قیافه هامون توی عکسا نباشه :|||
داخل چنتا عکس هم منو فاطی سینه خیز روی زمین بودیم و داشتیم دنبال سنگ می کشتیم تا کفشامونو تمیز کنیم :|
خلاصه خعلی روز بدی بود...




خب ممنون که خوندی!اینا همش واقعیت بود ^^
ممنون میشم با نظر خوشحاووولم بتونی^-^



دیدگاه : نظرای دوستای گلم
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 08:02 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر