x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - نمایش 22 بهمــــــــــن T____T

نمایش 22 بهمــــــــــن T____T

پنجشنبه 12 مرداد 1396 07:43 ب.ظ

نویسنده: ✦Minami Eli✧
موضوع: خاطرات طنز ?

http://uupload.ir/files/0yd5_erza_in_shock.gif

خیلی وقت بود خاطره نذاشتم گفتم یه چیزی بذارم :|

خب...
این داستان درباره ی نمایش 22 بهمنه ^^
قضیه از این قرار بود:
ما قرار بود یه نمایش نامه که معلم پرورشیمون بهمون داده بود رو بازی کنیم :/
منم که اصلا بلد نیستم نمایش بازی کنم :/ یعنی یک گند اساسی میزنم که تا یه ماه سوژه ی همه میشم T_T

با کلی خواهش و التماس از معلم پرورشی که جان مادرت ولمون کن ما اینجا چی کاره ایم آخع :|
گوشش بدهکار نبودو من و یکی اکیپ از دوستامون رفتیم که نمایشو داشته باشیم >_>
داستان از این قرار بود که ما باید تو یه مهمونی بازی میکردیم و تمام اتفاقات سلطنتی رو اونجا می گفتیم :/ آخرشم صحبت های فرح و یکی از خدمتکاراش بود که کلا گند خورد توش :/
اکیپمون اینا بودن که به ترتیب نقش هاشونم میگم:
من :| (در نقش فرح -__-)
حنانه (در نقش مادر شاه -__-)
نگین (در نقش شهنار دختر شاه -__-)
زهرا (در نقش شاه -__-)
یه چندتا خدمتکارم اونجا بودن که اصلی ترین خدمتکاری که دیالوگ داشت "سمانه" بازی میکرد...
همون سمانه ی فقید تو نماز خونه *_*
حالا ما یه هفته وقت داشتیم تمرین کنیم هر زنگم از معلم ها اجازه میگرفتیم میرفتیم سالن :/ ولی کی تمرین میکرد؟ :/
هرکی واسه خودش یه گوشه حرف میزد بازی میکرد
معلم پرورشی هم سرش شلوغ بود حوصله نداشت بیاد بالا سر ماخلاصه که پیچونده بود
عاقا مثل برق و باد یه هفته تموم شد ما یه ذره هم تمرین نکرده بودیم اصلا نمیدونستیم نقشامون چین :|
کارگردانمون زهرا (نقش شاه) بود که ماشاء ا... هزار ماشاء ا... تنها حرفی که میزد این بود: خب این زنگو استراحت کنید
آخه یکیم نبود بهش بگه ما مگه تمرین کردیم که بخواییم استراحت کنیم؟؟
خلاصه آخرسر رسیدیم به روز آخر :| یعنی ما چهارشنبه برنامه داشتیم تازه سه شنبه وقتی رفتیم سالن یادمون افتاد واسه چی هر زنگ میاییم :/
تازه داشتیم دیالوگامونو میخوندیم که معلم پرورشی وارد شد
با خنده گفت: خب بچه ها...بیایید یه بار جلوی من بازی کنید ببینم چطوری شده ^^
ما: X___X
زهرا با کلی حرفای مسخره که چه عرض کنم خجالت آور :/ گفت ما خجالت می کشیم و از این حرفا :/
معلم پرورشی هم که باور کرد :/ گفت باشه :/ رفت -___-
دقیقا وقتی درو بست حنانه با صدای بلند گفت: الهی بری دیگه برنگردی C__C
عاقا یهکو در وا شد، همه سکته رو زدن :/
اما کس خاصی نبود نگین بود P__P فک میکنم نیاز به گفتن نباشه که چقدر زدیمش :/ بیچارهههههههههه ._. گنا داش ._.
بعد از اینکه یه ذره دیوونه بازی سرش درآوردیم و یه کم زهرا رو مسخره کردیم با کلیییییییییی تلاش تونستیم تمرین کنیم -__-
دیالوگا رو قرار شد توی خونه حفظ کنیم...اما چیزی که بیشتر از همه اعصابمون رو خورد میکرد این بود...
نمایش نامه کامل نبود T___T
معلم پرورشی همه ی دیالوگا رو ننوشته بود -__- پس از کلی پرسش فهمیدیم بعللللللللللله خودمون باید تکمیلش کنیم :/
پرورشی هم گفت: این که کاری نداره ^^ شما همه تمرین کردین پس فقط میمونه تیکه آخرش که اونم الان میتونین تمرین کنید ^^
یعنی همونجا میخواستیم کله ی خودمونو قشنگ بکوبیم تو دیوار V___V مرگ رو به نمایش فردا ترجیح میدادیم :/
با کلی بدبختی هر 6:30 ساعتی که تو مدرسه بودیم، تمرین کردیم تا بلاخره تونستیم یه ذره خوبش کنیم ._.
انقدررررررررررررر خسته شدیم که نگوووووووووووووووووو B___B
خلاصه اومدیم خونه و هرکدوم لباسامونو انتخاب کردیم و حفظ کردیم و روز سرنوشت ساز شروع شد S__S

****

بیشتر روز بعدی رو به جای اینکه تمرین کنیم به پز لباسامون گذشت :/
زنگ آخر نمایش بود...به عنوان اولین و آخرین نمایش 22 بهمن تو کل مدرسه T__T
همه بچه ها، همه معلم ها، حتی مدیرم می اومد X__X
خلاصـــــــــــه... :|
بلاخره شد زنگ آخر و ما پشت صحنه با استرس وایساده بودیم :/
کل مدرسه تو سالن جمع شده بودن، معلم پرورشی هم بود :"| همچین راضی و راحت نشسته بود انگا ما واسش اجرا کرده بودیم -___-


این داستان ادامه دارد...





دیدگاه : بگووووووووو T___T
آخرین ویرایش: پنجشنبه 12 مرداد 1396 08:19 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر