x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - تونل وحــ'شِـــ:|||ــتـــ

تونل وحــ'شِـــ:|||ــتـــ

دوشنبه 9 مرداد 1396 07:51 ب.ظ

نویسنده: ❥↷⇊รнαδï⇈↶❥
عاقا بسم الله :||||
تهران بودیم ...
منو مامانم و بابام رفته بودیم تهران خونه خالم
رفتیم پارک دریاچه 
خیره سرمون تونل وحشت میخواستیم بریم
یه گروهی جلومون چن تادخدرو پسر بودن تا رفتن تو یکیشون کوبید به در یارو ام
درو بازکرد اوردش بیرون بابام به دخدره گفت چی شده دخدرم گفت یارو خیلی بی ادب بود :|||||
بابام به ما گفت منم باتون میام
پ.ن:قرار بود فقد منو دوتا عز دختر خاله هام بریم
عاقا هیچی وارد شدیم و من مثه شپش چسبیده بودم به بابام تینا رو فرستادیم جلو اتوسا هم پشته سرمون پا گوشیش داشت چت میکرد
من که اصن کلا چشام بسته بود فقد هر وخت بقیه جیغ میزدن منم بشون ملحق میشدم :||||
یهو احساس کردم یه صدای عربده میشنوم و اون حسه گرمایی که داشتم دیگه نیست
چشامو باز کردم دیدم تینا و بابام مثه یوزپلنگه افریقایی دارن فرار میکنن :/
عاقا چشامو بستم دهنمو وا کردم مثه خر جیغ کشیدم 
یارو اره برقیم کنارم بود داشتم سکته ناقص میزدم
عاقا نیم ساعت داشتم جیغ میزدم که یارو نقابشو برداشت گفت خانوم
علافون کردی دوساعته بیا ردشو برو دیگه :||
گفتم اصن به توچه پول دادم هر کاری خواستم میکنم
هیچی دیگه یه جوری دویدم که پاهامو
اصن حس نمی کردم
من : باباااااااااا
تینا : ببخشید میاید یه سلفی بگیریم
اتوسا : بچه ها کجایید 
من : باباااااااااااااااااااا
بابام : جانم دخت ت ررم بیا من مثه شیر عههههههه
مثه شیر پشتتم
من : میگم بابا اگه میترسی بیام پیشت ؟ :||
اتوسا : دوستان من واقن گم شدم
تینا : ایییی دسم گیر کرد
اتوسا : بابا تینایه هر*ه ج**ه لا*ی بیا منو عز اینجا ببر
تینا : برو بابا تحفه ای
اتوسا : شادی کجایی ؟
من : نمی دونم 
بابام : راهو پیدا کردم
تینا : من میرم اتوسا رو پیدا کنم
من : خرمشهر ازاد شد :|||
هیچی دیگه مثه جنگ زده ها عز تونل وحشت زدیم بیرون 
بابام به مامانم : اصن ترس نداشت چی بود خیره سرشون تونل وحشت زدن
تینا : خاله ببین علی عاقا یه جوری جیغ میزد که عوامل ترسناک عز شعاع هزار متریشم نمی خواستن رد شن :/
من : هه :|||
ایام به کام 
بای بای :||



دیدگاه : نَظَر :|
آخرین ویرایش: جمعه 13 مرداد 1396 11:10 ق.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر