x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - ★نفرین شدگان :|★

★نفرین شدگان :|★

چهارشنبه 4 مرداد 1396 09:03 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات دوستانه ?




undefined



همین امسال ، روز شنبه بود
ما زنگ اول کاروفناوری داشتیم و زنگ دوم ورزش و زنگ سومم ریاضی
زنگ اول بود ، گروه ما همیشه ی خدا ته کلاس میشینه
"پاریابی " معلم کاروفناوری ، مشغول چرت و پرت گفتن بود
پاریابی : بچه ها باید غذاهای گیاهی بخورین تا سالم باشین :| مثلا همین دختر خودم (دخترش توی مدرسه به " سیبیل " معروفه :| فک کنم خودتون دلیلشو فهمیدین :'|)دخترم صبحانه سالاد میخوره ، ناهار گیاه میخوره ، عصرونه هم غذای گیاهی می خوره ، برای شامم فقط گیاه  :|
قیافه ی ما : -_-
مریم(طنز کلاسمون)از ته کلاس نیمکت آخر  داد زد " دختر خانم بزه" یهویی کلاس رفت رو هوا.
همه خندیدن و پاریابی عصبانی شد
خط کششو ورداشت و محکم کوبید روی میزش 
عخی بیچاره میزه :'|
‌یه نگاه به بیتا و سارا که نیمکت جلوی من نشسته بودن کردم.توی دست بیتا یه چیز چندش آور بود
نمی تونستم خوب ببینمش چون اون روز عینکمو نیاوورده بودم.
بالاخره زنگ خورد و ما ورزش داشتیم 
ما ببرای ورزش میریم باشگاه(در واقع از مدرسه با اتوبوس میریم)
*****
بعضی از بچه ها کیفاشونو ور داشتن و رفتن توی حیاط منتظر اتوبوس باشن
بعضیای دیگه هم دو سه دقیقه توی کلاس موندن تا از پاریابی سوالاشونو بپرسن
*****
چیزی که توی دست بیتا بود یه چراغ دربوداغونِ کثیف مثیف بود که همه جاش چست بود و روی یه تیکه چوب بود و با باطری شارژ می شد :|
واضح بگم :|
چرت ترین چیزی بود که در تمام عمرم دیده بودم :|
از بیتا پرسیدم که با این چیکار داره :|
اونم با خوشحالی گفت : اینو دیشب اختراع کردم :| و الانم اوردمش نشون پاریابی بدمش تا به گروهمون امتیاز بده 
من :  :|
بیتا : ♥°♥
حقیقتا وقتی قیافه ی سرشار از امید بیتا رو دیدم تصمیم گرفتم دلشو نشکونم :'|
من : واو چقد شگفت انگیز چقد هیجان انگیز :| این چه باحاله چیکار کردی که نور میده :| حتما الان نشون خانوم بدش
بیتا یهویی ذوق زده شد و رفت سمت خانوم
منو سارا هم پشت سرش اومدیم
بیتا با خنده : خانوم اینو من ساختم
قیافه ی پاریابی با دیدن اون چیز چندشه :  ۰-۰
پاریابی لبو لوچشو جم کرد و گفت : حالا این مثلا چیکار می کنه :/
بیتا : نور میده :|
پاریابی " پوفی" کرد و از کلاس رفت بیرون
ما : ۰-۰
بیتا : فک کنم خوشش اومد :|
منو سارا زدیم زیر خنده
همینجوری داشتیم می خندیدیم که تصمیم گرفتیم بریم توی حیاط منتظر اتوبوس باشیم
با خنده رفتیم توی حیاط ولی هیچکس توی حیاط نبود
سارا رفت بیرون و برگشت و گفت که بیرون هیچ اتوبوسی نیست
یه لحظه هنگ کردیم ولی بعد همه چیز مشخص شد....
ما از اتوبوس جا موندیم و بچه ها رفتن!
****
رفتیم توی دفتر 
من رفتم پیش " دوسیزه" 
یکی از معلمای مدرسس ولی نمیدونم چه کارس
قدش تقریبا ۱۵۰ cm :'|
من با خنده : خانوم ما از اتوبوس جا موندیم
اینو که گفتم دوسیزه یهویی قاطی کرد و یه دست زد توی گوش من :'|
گریم گرفت
دوسیزه : نگا چه پر رو با خنده هم به من میگن. بی فرهنگا
برای این کارتون دو نمره از انضباتتون کم میشه
پ.ن : یارو اینقد وحشیع :\
ما هم مثل کپک از دفتر زدیم بیرون
وی عار لشکر شکست خورده T~T
از دفتر که بیرون اومدیم من خودمو کشتم اینقد که گریه کردم :|
بعد از من بیتا هم گریه کرد 
بیتا با گریههه : همش تقصیر من بود... من اون چراغو اوردم...
من : آره همش تقصیر تو بود تویِ عووووضیییی
سارا : وا بهار تایید نکن
منو بیتا فقط گریه می کردیم و سارا هم هر چی از دهنش در میومد به دوسیزه می گفت
دیگه حدودا بیست دقیقه گذشت
ما رفتیم توی حیاط
سارا گفت گشنشه و میره سیب زمینی سرخ کرده از بوفه بگیره
باور کنین سارا اولین نفر رفت و ما اونو آخرین نفر توی صف میدیدیم :| بعدشم دیدیم بعد ۱۰ دقیقه سارا با قیافه ی شکست خورده برگشت
می دونین چی شده بود? همین که نوبت سارا شده بود سیب زمینی تموم شده بود :|
من خیر سرم اومدم شیرکاکاعومو باز کنم بخورم ، همین کی نی رو گذاشتم داخلش نی شکست و صد تیکه شد :| اون تیکه هاشم بعضیاش افتادن توی شیر کاکاعو :| اومدم نی رو بیرون بیارم که شیر کاکاعو از دستم افتاد و ریخت روی قیافه ی خشمگین سارا و بیتا :|
من : یا خیاررررررررر
عاقا  برای نجات جون خودم در رفتم :|
همینجوری داشتم می دویدم که پام گیر کرد به لبه ی صندلی های توی حیاط و مثل آب پهن شدم روی زمین :|
بلند شدم و قیافه ی بیتا رو دیدم با اون چراغش :'|
حدس بزنین چی شده بود :'|
شیر کاکاعو ی من فقط روی سارا و بیتا نریخته بود ، بلکه روی چراغ بیتا هم ریخته بود و اون دیگه کار نمی کرد :'|
****
باورمون نمی شد فقط برای یه لامپ به درد نخور این همه بدبختی کشیدیم :|
اون لامپ ما رو نفرین کرده بود :|
ما نفرین شدگان بودیم :|
و الانم که اون خراب شده بود نفرین از بین رفته بود :|
بعدش ما رو صدا زدن که بریم توی دفتر
ما هم سارا رو فرستادیم تا بره همه چیرو توضیح بده
سارا : خانم , ما میخواستیم چیزی رو که بیتا درست کرده به خانوم پاریابی نشون بدیم
بعدشم من خواستم برم وضو بگیرم آخه امروز واسه ی نماز وضو نگرفته بودم :|
می دونین من کلا خیلی نماز دوست دارم (عوه شت :|)
بعدش من برای نماز رفتم بیرون توی حیاط ولی بهار و بیتا موندن توی کلاس (عی بیشور داشت دروغ می گفت)
وقتی برگشتم دیدم بهار و بیتا توی حیاطن و گیج شده بودن که چرا هیچکی اینجا نیست
منم رفتم ارشادشون کردمو و گفتم که حتما جا موندیم
بعد هم دستامو بردم بالا و دعا کردم که خدایا چرا ما ، چرااا ، آخه چرااا
بعدش با خودم گفتم شاید اکه می رفتیم ورزشگاه سر راه تصادف می کردیمو میمردیم
در نهایت هر سه تامون خداوند تعالی رو برای این نعمت شکر کردیم
****
منو بیتا داشتیم پشت در از خنده میترکیدیم
من : وییی سارا عشقم دمت گرم
وقتی سارا با موفقیت اومد بیرون گفت که دوسیزه بهش گفته اینبار می بخشمتون ولی دیگه تکرار نشه
ما هم خوشحالللل اصن یه وضی بود :|
*******
وای چقد طولانی بود :'|
حق میدم اگه خسته شدین *-*







دیدگاه : ثـ ـابت :)
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 مرداد 1396 09:13 ب.ظ



]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر