x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - خریدن دفترچه :)

خریدن دفترچه :)

سه شنبه 3 مرداد 1396 06:18 ب.ظ

نویسنده: ✦Minami Eli✧
موضوع: خاطرات طنز ?

http://uupload.ir/files/vwa3_ws9f_ab2.gif

عاقا ما کلاس پنجم بودیم، معلم اجتماعیمون با معلم ورزشمون یکی بود
ولی انقدرررررررررر مهربون بود :|
 یعنی قشنگ میتونستی جلوش تقلب کنی و این حرفا :|

تو مدرسمون هم یه بوفه داشتیم که چندوقتی بود یه دفترچه چشممو گرفته بود هعی میخواستم بخرم نمیشد @__@
کل مدرسه هم میدونستن چشممو اون گرفته #_# آخع کم پیدا میشد چیزی چشممو بگیره و
بخرمش :|
تازه اومده بودیم تو کلاس یهکو یه دختره (اسمش زهرا بود) تازه رسیده بود کلاس جلویی من بود
تا نشست گفت: آتی بدو اگه به خودت نجنبی می خرنش :|
گفتم: چیو؟
گفت: عشقتو :| یکی از مادرا اومده بود میخواست بخرتش :|
عاقا منو میگی یهکو حس آتیشین کل وجودمو فرا گرفت #__# به بغل دستیم (بهترین دوستم تو کل دبستان...اسمشم سما بود ^^) گفتم اونم گفت بیا نقشه بکشیم :|
نوع درس دادن خانوممون اینجوری بود که مثلا درسمون راجع به مامون عباسی بود بعد یهکو از امام رضا (ع) میرفــــــــــــــــــــــــــــــت تا به جنگ جهانی میرسید T__T
من نمیفهمم چطوری میرسید به جنگ جهانی؟؟ D__D بعد وقتی میگفتیم تو درسمون نیست میگفت اشکال نداره بعدا به دردتون میخوره :|||
داشت درسو توضیح میداد...ماهم اصلااااااااااا به حرفش گوش نمیکردیم داشتیم نقشه میکشیدیم :|
عاقا یک چیزی به ذهن من خطور کرد که اگه سر امتحان همچین چیزی به ذهنم میرسید 20 میشدم O__O یعنی شجاعتو ببین خدایی :||
اتودمو ورداشتم جوری رو دستم خراش دادم انگار واقعا زخم شده بود @__@
(عاقا فکر بد نکنید خب بچه بودم :"|)
عاقا خلاصه سما با نگرانی الکی گفت: واییییییی خانم دست آتوسا رو ببینید :|
کـــــــــــــل کلاس اومدن دور من جمع شدن P___P خانوممونم از اینایی بودش که جوون بود و زیاد تجربه نداشت...یک جیغیییییییییییییییییییییییییی زد به جان خودم من وقتی روح ببینم اونجوری جیغ نمیزنم X__X
با کلی نگرانی دستمو آروم تو یه باند پیچید و همه بچه ها هم داشتن از خنده زمینو گاز میزدن :|
با ترس و لرز به سما گفت: اینو ببر دفتر دستشو چسب زخم بزنن :|
با کلی سلام و صلوات ما رو تا دم کلاس بدرقه کرد

ما هم تا از دید خانوممون دور شدیم شروع کردیم به دویدن و بالا و پایین پریدن که آخ جووون کلک زدیم بهش :|
به سمت بوفه پرواز کردیم گفتم الان دیگه مال خودم میشیییییییییییی :"|
عاقا سر راه ناظم راهمونو گرفت: کجــــــــــــــــــــــا؟؟
سما هم خیلیییییییییییییی ریلکس دستمو بهش نشون داد X__X اونم گفت بابا این چه زخمیه برو دستتو آب بزن برو کلاست :||
خلاصــــــــــــــــــــــه....دنیا دست به دست هم داد ما نریم بوفه :__:
20 دقیقه...30 دقیقه...40 دقیقه...
ما تو حیاط وایسادیم چون خانوم ریاضیمون تو بوفه بود داشت با مسئولش حرف میزد اگه جلوش ظاهر میشدیم قطعا اعداممون میکرد "-"
ما همون جا موندیم و زنگ خورد :|...
بلاخره رفدیم بوفه داشت از شلوغی منفجر میشد ._.
دوباره زنگ خورد رفتیم کلاس باز هم همان آش و همان کاسه -__-
ولی معلم زرنگ شده بود این سری گول نخورد R__R
خلاصه زنگ خونه خورد بلاخره تونستیم بریم بوفه...تا بهش دفترچه رو گفتیم...
حدس بزنید چی گفتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟؟؟
-یه خانمی زنگ اول اومده بود ازش خوشش اومد خریدش :"|
من: @___@
سما: V__V
مسئول بوفه: :"|
خانم ریاضیمون که دفترچه رو خریده:




تا خاطره ی بعد منتظر باشید ^^




دیدگاه : نظرتو بگو :)
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مرداد 1396 07:26 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر