x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - ★حجاب :| ★

★حجاب :| ★

یکشنبه 1 مرداد 1396 04:16 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?


این اتفاق دقیقا روزای آخر سال افتاد
من کلاس هفتم بودم
عاقا من توی مدرسه به معنی کامل زلزلم :|
به طوری که لقبم بزِ وحشیع :|
حداقل امسال اینجوری بودم
کلا انفجارم و همه رو می خندونم...
ولی جلوی معلما مثل گاو ساکت و خجالتیم :|
*****
روز یکشنبه بود
زنگ تفریح تموم شده بود و ما اومده بودیم توی کلاس
عاقا کلاس ما عین گاوداری میمونه :|
یعنی به طوری داغونیم که بچه ها از درو دیوار میرن بالا بعد از اون بالا خودشونو پرت می کنن روی سر یکی دیگه :|
می دونم می دونم :| بی شوخی بگم ، با حیوونا فرقی نداریم :|
همون طور که گفتم زنگ تفریح تموم شد و من همراه با دوستم "مبینا" داشتیم میومدیم تو کلاس.
زنگ آخر بود و ما مطالعات اجتماعی داشتیم(نفرین آمون بر مطالعات باد :/ )
در کلاسو که وا کردیم
با این صحنه رو به رو شدیم
چن تا از بچه ها رفته بودن پای کامپیوتر و داشتن توی گوگل فحش سرچ می کردن:|
چن نفر دیگه هم اون وسط داشتن میرقصیدن :|
دو نفر داشتن اَدای معلما رو در می اووردن ...
دپرست های کلاسم به افق زُل زده بودن :|
خرخونامونم سرشون تو کتاب بود :\
اکیپِ شاخامونم داشتن در مورد دوست پسراشون زر زر می کردن :|
(عاقا اینا ما رو کُشتن -_-)
یه نگا به اکیپ خودمون انداختم که عین همیشه رفته بودن چسبیده بودن به دیوار ، اون آخر کلاس و داشتن روی برگه کاریکاتور های معلما رو میکشیدن(ما هر روز همین کارو میکنیم و آخرشم برای اینکه کاغذ به طور کامل نابود بشه ، هر کسی یه قسمت کاغذو میخوره :| )
منو مبینا هم رفتیم پیششون...
همه چیز مثل همیشه بود تا اینکه یهویی خبر چین کلاسمون( اسما)اومد داخل
عاقا یَک دادی زد که پنجره های کلاس لرزیدن...
گفت : خفه شین ، یه لحظه زر نزنین ، زردُشت(معلم مطالعاتمون) گُمِمون کرده نمی دونه کودوم کلاسیم. ساکت باشین تا فکر کنه سر کلاس ما معلم هست و نیاد تو این کلاس.
عاقا هممون از خوشحالی مُردیم تا اینکه  تینا(خرخونمون) با عصبانت گفت :
ایش چتونه ، این همه واسه ی امتحان خوندم...
سارینا(از شاخامون) حرفشو قطع کرد و خواست یه چیزی بگه که بچه ها گفتن ساکت باشین
****
کلاس تقریبا ساکت بود و من داشت خوابم میبرد :|
واقعا داشت خوابم میبرد که سارا با دستش محکم زد تو سرم :'|
منم پریدم بش و دوتا فحش تحویلش دادم
(سارا از دوستای صمیمیمه)
عاقا همین کافی بود تا منو سارا باز وارد میدان جنگ بشیم :|
بیتا با دیدن ما شروع کرد به چرت و پرت گفتن :|
بیتا :
دلاوران مدرسه :|
مسعله این است...
بودن یا نبودن :|
در بیابانی خشک و خالی...
چه کسی برنده ی این نبرد است...
بهار یا سارا...
(کلا اینقد اینو گفته من حفظم :/)
من توی جیبم چهار تا کِرِم کاکاعو بود ( تبلتم این ع رو واسه ی کاکاعو نداره :'|)
یکی از کِرم کاکاعو ها رو وا کردم و پاشیدم روی هیکل سارا :|
سارا هم همین کارو با من کرد
باور کنین کلاس در عرض چن ثانیه پر از کِرم کاکاعو شده بود
یه نگاه به سارا انداختم
وای خدا چه افتضاحی به بار اوورده بودم
کلا سارایی وجود نداشت :|
همش کِرم کاکاعو بود
(البته سارا هم منو داغون کرده بود)
در همین لحظه در کلاس باز شد و ایناس (رفته بود آب بخوره :| )
اومد توی کلاس
یه نگا به من کرد و با وحشت گفت : عههه بهاررررر     ریدی به خودت؟؟؟ o-o
من :  =|
سارا : :/
بچه ها : *-*
ایناس : T~T
من : نه باو ، خوتو جم کن :| کِرِم کاکاعوعه
****
هیچی دیگه منو سارا از بس کاکاعویی بودیم مجبور شدیم چادر بپوشیم :|
(مدرسه ی ما شاهده ، برای همین مجبوریم با چادر بیایم :'|)
*****
عاقا هیچی نگذشت که زردشت اومد توی کلاس
(عو نخبه بالاخره بعد نیم ساعت فهمید کودوم کلاسیم :| )
زردشت یه نگاه به منو سارا انداخت بعد بهمون گفت که چرا چادر پوشیدین :|
منم جو گیر شدم مثل فرشته ها ژست گرفتم و بعدشم از جام بلند شدم نور لامپ خورده بود تو قیافم کلا صحنه ی معنویی به وجود اومده بود :|من با صدای غرورمندانه ای گفتم :
خانم ، ای معلم والا مقام
، به دلیل حجاب ما اینگونه با خود کرده ایم :|
حجاب ، حجاب همشون نوری در تاریکی است...
حجاب ، هویت آرامش است...
ما انسان های نیکوکاری هستیم 
عاقا اینا رو گفتم چن دقیقه کلاس سکوت شد :|
تازه فهمیدم چه چرندیاتی گفتم :'|
من : :'|
سارا :  :|
بچه ها : ۰-۰
زردشت :  @-@
 فک کنم همه تعجب کردن از اینکه کی داشت درمورد چی حرف میزد :|
منی که همیشه موهام تا توی دهنمع :|
*****
خب ممنون که وقت گذاشتی و اینو خوندی :)
ممنون میشم نظر بدی :)










دیدگاه : نـ ـظر :]
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1396 05:02 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر