تبلیغات
xx   Rainy world :)♡ - :"|
از اونی که دلشو شکوندیو سکوت کرد بترس ! اون ... حرفاشو به خدا گفت :)!

:"|

شنبه 5 خرداد 1397 12:23 ب.ظ

نویسنده: •♡~バーハル~♡•


سلام 
امروز امتحان علوم داشدم
افتضاح بود افتضاح :|
ده بشم صواااات :|
سوالات در حد کنکور بودن :|
همه اعتراض... :|
اصن روانی شدیم :|
حالا فقط سه تا امتحانم مونده که اصلا لازم نیست بخونم
املا زبان سبک :|
***
امروز تو راه خونه با سارا بودم :|
هی عر عر میکرد که کشنشه =|
منم گفدم باااش جهنمو ضرر بریم سوپری
رفتیم داخل سارا چارتا چیپس با یه انگشتش دو تا لواشک با اون انگشتش با بقیشونم یخمک و آلوچه گرفته بود
من دو تا انرژی زا و چارتا بستنی گرفته بودم
ینی کل سوپری به ما خیره شده بودن :|
بعد یهو سارا همه رو ریخت رو میز گفت حساب کن :|
نگاش کردم گفتم چی؟
گفت حساب کن من بیرون منتظرم
داشت میرفت گفتم صب با قیافه ی پوکر نگاش کردم گفتم پول نداری؟ :|
گفت نه :|
باز بهش خیره شدم 
با پوکر فیس گفت : تو که داری؟ :|
گفتم : معلومه که ن :|
هیچی دیگه ده ثانیه بدون پلک زدن به هم خیره شدیم و بعدشم دزدکی بدون سر و صدا از مغازه زدیم بیرون :|
فروشندهه هی داد میزد این بساط مال کیه :|
ماهم که دیگه زرمون برید :|



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 5 خرداد 1397 12:44 ب.ظ



]