x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★ - پــــــارک:|

پــــــارک:|

شنبه 31 تیر 1396 11:39 ب.ظ

نویسنده: ραяαѕтσσ .
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات طنز ?

من کلا آدم پایه ای نیستم:|همه میگن چرا خوب بذارین یه چیزی بگم:
من کلن خونِگیم!البته به جز مواقعی که حرف از هیجان و اینچیزا باشه:)
ولی خب دخترعمو گلسان همیشه تمام تلاششو میکنه که منو از خونه بیاره بیرون:|
و هربارم منو بدبخت بیچاره میکنه!
خلاصه جونم براتون بگه که با خانواده ی عموم اینا رفتیم پارک:|
گلسان یه داداش داره من خیلی دوسش دارم
انقده نازه
انقده بانمکه
هنوز نمیتونه خوب حرف بزنه
فکر کنم دوسه ماه دیگه ۵ سالش بشه:)
از اونجایی که من خعلی بچه هارو دوس دارم منه بدبختو گذاشتن مراقب داداشش باشم تا بازی کنه!اسم داداشش کیانه!
کیان هم هی از سرسره بالا میرفت!
من از بچگی بچه ی عاقلی بودم از اینکارا نمیکردم:|ولی هرچی به این کیان میگفتم بابا بیا پایین داری حق بقیه رو ضایع میکنی گوش نمیداد!هی مثل این منگلا از سرسره بالا میرفت اونایی که ازبالا میومدن میخوردن توی کیان بعد همشون میفتادن زیر:|
یعنیــــــــا!
بعد دوباره همشون باهم میرفتن بالا ..اعصابم خط خطی شده بود از بس به این بچه ها گفتم ازبالا بیاید پایین نه از پایین برید بالا!اصلشم همینه!
گلسان هم که خودشو گم و گور کرده بود!
یهو یه دختر خیلی کوچولوی نازی اومد گفت:خالــــــــه؟
منم گفتم بله عزیزم؟
گفت:خالــــه؟تو از خطر کردن میترسی؟
میخواستم خودمو خفه کنم!هی توی دلمبه گلسان فوش میدادم  بعد به دختر کوچولوئه گفتم:نه عزیزم!
دختره هم نگاه تاسف باری بهم انداخت و رفت!
منم با کیان وداع کردمو رفتم..توراه دوسه تا پسر ۹ ،۱۰ ساله دیدم که رهبرشون(:|) بلند بلند گفت:ایول!بچه ها این دوروبر پر دختره!بریم شماره بگیریم!
خب راستم میگفت!تو پارک بازی بچه ها بودیم!کلی دختر نه ۱۰ ساله اونجا بود!بعد پسره به من نگاهی انداخت و چشمک زد!
یعنیا!من قدم ۱۷۵ئه و اون تقریبا تا زیر کمرم بود!
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!
خلاصه برگشتم پیش مامانو بابام و بقیه..
*********
گلسان بعد شام گفت:اینجا کلی وسیله بازی هست بیا بریم تونل وحشت!
منم گفتم:نمیخوام:|
گلسان:هیچوقت پایه نیستی!مسخره!همیشه ..
منم دیدم الان تا خود فردا سرم غر میزنه قبول کردم!
خلاصه رفتیم توی تونل وحشت..نیم ساعت توی صف بودیم!منم هی بلند بلند میگفتم:مردم چقدر بیکارن!نیم ساعت..آخه!
تازه وسط صف رسیده بودیم!
بعد که کلی آدم بهم چشم غره رفتن منم خفه شدم
خلاصه بالاخره نوبت ما رسید 
میخواستیم بریم تو آقایی که پشت سر ما بود گفت ماهم با شما بیایم؟
اونا خانوادگی اومده بودن دوتا آقای بیست سی ساله با دوتا خانم که زنشون بودن و یه خانم که یکی از آقاها بهش میگفت مامان
خلاصه منم گفتم اینا همه سن بالان نمیترسن!
گلسان از اونجایی که قبلا ۱۰۰ دفعه اومده بود این تونل وحشت از همه جلوتر حرکت کرد و توی مه گم شد:|
خلاصه خیلی تاریک بود و رسیدیم به یه پیچ!
همه پشت سر من بودن!
من یه قدم میرفتم اونا یه قدم پشت سر من برمیداشتن!
خلاصه!یهو یه سر کنده شده افتاد توی روم!من شک شدم درنتیجه جیغ نکشیدم ولی پشت سریام یه جیغایی میکشیدن بیا و ببین!درحدی بود ک من سر کنده رو برداشتم گفتم:آقا باور کن مصنوعیه!
خلاصه رفتیم توی تاریکی و اوناهم پشت سر من بودن!گلسان هم مثل همیشه گم و گور شده بود!
و...بعدش..هنوزم از خاطرش اشک توی چشمام جمع میشه...
صدای آمدن اره برقی همانا و فرار وحشیانه ی پشت سریای من همانا!
یعنی له شدم اصلا کفشام پاره شد!خیلی وحشی بودن!
درنتیجه من افتادم زمین و بعد سریع شروع کردم به دویدن!
درواقع وقتی به کنارم نگاه کردم متوجه شدم که منو اون آقاهه که اره برقی داره داریم شونه شونه ی هم حرکت میکنیم!
بعد آقاهه که تازه متوجه من شده بود گفت:شما اول بفرما!
منم سریع دویدم و با قیافه ی این جنگ زده ها دویدم بیرون!
این داستان ادامه دارد...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مرداد 1396 06:51 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر