x   ★خـ ـاطراتـ دو دوستـ★

•|...fix...|•

یکشنبه 25 تیر 1396 11:50 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...


undefined


هـ ـاے گایز

چطور مطورین؟

من بهار هسدم 

اینجا هم وب ماست

ما ، شادی و بهار هستیم

خب ما اینجا فقط از خاطرات 

و اتفاقات روزانمون می نویسیم

ما فعلا نویسنده نمی خوایم

پس درخواست ندین

دکمه های وبمون :







همین دیگه

راستی نظر : لینک + نظر

لوگوی وبمون :






دیدگاه : نـ ـظر مـ ـظر :]
آخرین ویرایش: جمعه 6 مرداد 1396 01:27 ب.ظ

میم :)♡

پنجشنبه 30 شهریور 1396 10:40 ق.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?




سلاممم *-*
و اینگونه مدیر اسکُلتان در میان انبوه ای از مه و جادو پدید می اید :||||
خب من اومد یه پست مسخره بذارم :|
که احتمالا ۹۹ درصدتون برخلاف من فکر کنین :|
خب مدرسه داره شروع میشه
و باید کلی بشینیم درس بخونم
صبحها ساعت ۶ از خواب بلند بشیم و بعدشم بریم مدرسه
و قیافه ی داغون معلما رو ببینیم
خانومم مقنعت
خانومم کفشات
خانومم موهات
خانمم مانتوت 
و کلی حرفای تکراری
بعدش بعد کلی خستگی زنگ تفریح بشه و همین که میخوای پاتو از کلاس بذاری بیرون زنگ بخوره
بازم حرفای تکراری معاون و مدیر
دیوونه بازیای دوستات
نمره ی امتحانا
گریه ی خرخونا برای ۱۹.۷۵
سگ شدن معلمای ریاضی :|
آبقندا :|
کلمه های جدا و چسپیده ی املا ها که نصف نمره ی مستمرمونو به باد فدا کشوندن :|
شادی  زنگ آخر
چهارشنبه ها 
تقلبای سر امتحانا
جک های بی مزه ی معلما
سوتی های بچه ها سر کلاس
کنسرت هامون...
بوی جوراب توی نمازخونه کع به هر کی نگا می کردی میگفت من همین امروز جورابمو شستم
اکیپ شاخا...
طنز کلاس...
اسمهای مستعار خودمون که دوستامون با عشق رومون گذاشتن
صف بوفه ^-^
زنگای ورزش...
اردوهامون...
"وغیره" هایی که وقتی ادامه ی جوابو بلد نبودیم می نوشتیم :|
و کلی خاطره های خوبی که با مدرسه ساختیم...
با دوستامون...
با معلمامون...
...........

مدرسه خیلی چیزا به ما داده
بهترین دوستامونو اونجا پیدا کردیم
بهترین روزامونو اونجا سپری کردیم
وبهترین آرزوهامونو اونجا ساختیم
سرنوشت هر شروعی به پایان میرسه
و وقتی اون روز برسه
فقط من می مونم و کمی خاطره ها ی خوب و یه دنیا دلتنگی
اون موقست که می فهمم زندگی یه خاطره بوده
اون لحظه فقط اشک می ریزم ...
اشک هامم آروم آروم میریزن...
ای کاش...
خاطره های خوب میساختم...



قدر مدرسه رو بدونیم :)♡





دیدگاه : نظراهای دوستام
آخرین ویرایش: پنجشنبه 30 شهریور 1396 11:29 ق.ظ

سوتی نده

یکشنبه 26 شهریور 1396 06:49 ب.ظ

نویسنده: ♡Liana♡
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
یه روز مث همیشه تو مدرسه بودیم.زنگ تفریح بود و توی حیاط با اکیپم نشسته بودیم.
داشتیم راجب اسمایی که به سلب ها نزدیک ترن بحث میکردیم که نوبت به هری استایلز رسید.
لی لی(خودم):به جان دختر دایی زشتم همینکه گذاشتم بدون کتک برا زین اسم نزدیک پیدا کنین خیلیه.دیگه عمرا اجازه بدم برا هری اسم نزدیک پیدا کنین،عمرااااااا:|
ستا:واااا مگه زی زی برا زین بده؟
لی لی(خودم):بله مگه بچم مسخره ی شماس که براش اسم گذاشتید؟
همه ی اکیپ به غیر از من::/
لی لی(خودم):والا:|
مهری:حالا تو راضی شو دیه.
لی لی(خودم):نچچچچچ.
ستی:بستنی و آلوچه مهمون من.
استار:اولن چه ربطی به بحث ما داره؟دوما چقد تفاهم بین این دوتا هست:/میخوای مسموممون کنی؟
ستی:اولن قانع شدم ربطی نداشت؛دوما بستنی رو اینجا بخورید آلوچرو خونه.
همه ی اکیپ به غیر از ستی:-_-
ستی:^_^
مهری:از بحث اصلی دور نشید.
پری: بحث اصلی چی هست؟
همه ی اکیپ به غیر از پری:O_O
لی لی(خودم):یا حضرت پشمک این آلزایمرم رد کرده:|~
پری:خب انقد از بحث اصلی دور میشید که من یادم میره.
ستی: احمق آلزایمری داشتیم برای سلبا اسم نزدیک پیدا میکردیم که نوبت به هری رسید ولی لیلیانا(اسم دوم مستعار من) اجازه نمیده براش اسم نزدیک پیدا کنیم چون اگه انتخاب کنیم جرمون میده.
پری:خب این و که خودمم میدونستم:/
ستی:چییییییی؟!!!!! عرررررررررررر ینی من تا الان داشتم زر میزدم؟!!!!!!
پری:فک کنم:/
ستی:انتر بوزینه...
خلاصه اینا هی داشتن دعوا میکردن که من پریدم وسط و گفتم:اگه میخواید برا هری بدون کتک اسم نزدیک پیدا کنید باید هرچی من میگم انجام بدید.
ستا:با اینکه سخته ولی باش.
بقیه ام موافقت کردن پس گفتم:به انتخابین.
ستی:هر هر.
همه ی اکیپ به غیر از ستی::/
ستی:واااااا چیه مگه هر هرم میشه دیه.
ستا:هات.
لی لی(خودم):لقبش و نگو اسم نزدیک.
مهری:خری.
لی لی(خودم):این میخوره.
پری: یسسسسسس.
آقا همون موقع زنگ خورد و ما بعد از کلی جنگولک بازی و فرار از مامورا برای رفتن به دستشویی رفتیم سر صف.
آقا تو صف هی داشتم درمورد خری فکر میکردم.خیلی خنده دار بود.وارد کلاس شدیم.این زنگ دینی داشتیم و ظهیر الدینی(فامیلیش خیلی به درسش میاد)ملقب به ظهیر لولو بعد از 5 دیقه وارد کلاس شد.
اول امتحان گرفت و ما طبق معمول با کلی روش تقلب که سراغ داشتیم حلش کردیم.
ورقه ها رو گرفت و شروع کرد به درس دادن.
شاید باورتون نشه ولی من هنوزم داشتم راجب خری فکر میکردم،خودمم نمیدونستم چرا!!!
یهو ظهیر لولو صدام زد:خانوم لیانا؟
آقا من انقد به خری فکر کرده بودم گفتم:جانم خری؟
کلاس رفت رو هوا که چه عرض کنم فضا.
تازه فهمیدم چه گندی زدم.
ظهیر لولو ام داشت از سرش دود بلند میشد.
سریع گفتم:ببخشید من میخواستم بگم هری گفتم خری.
هری گرلا که داشتن زمین و بعد این حرف من گاز میگرفتن.
ظهیر لولو ام معلوم بود داشت آتشفشان وجودش و خاموش میکرد پس گفت:دیگه تکرار نشه.
لی لی(خودم):چشم.
دیگه سعی کردم به خری فکر نکنم و به زر زرای ظهیر لولو گوش کنم.
میز کناری ما دو تا از به اصطلاح شاخامون نشسته بودن.یکیشون به شدت بد نفس میکشید.فک کنم سرما خورده بود چون نفساش خش دار بودن.
بعد از حدود 5 دیقه صبرم لبریز شد و روبهش داد زدم:نفس نکش.
اینبارم قهقهه های کلاس شروع شد.
تا قبل از اینکه ظهیر لولو منفجر بشه سریع گفتم:ببخشید ادامه بدید.
کلاس ساکت شد و دوباره ظهیر لولو با کلی چشم غره به من زر زراش و شروع کرد.
بعد از نیم ساعت دیگه استارم از نفس کشیدن دختره خسته شده بود.
هرکی جای من بود رگای اعصابش و پاره میکرد.
من سریع عصبی میشم و وقتی عصبی بشم زمان و مکان نمیشناسم.
اینبار با صدای بلند گفتم:نفس بکش.
دوباره کلاس به طرف من برگشت و همه دوباره به طرز وحشتناکی بلند خندیدن.
ظهیر لولو اول یه داد بلند زد که همه ساکت شدن و بعد گفت:خانوم لیانا شما چتونه؟؟!!یه بار میگین نفس بکش یه بار میگین نفس نکش.بهتره خودتون و به یه تیمارستان نشون بدین.
لی لی(خودم):نشون دادم قطع امید کردن.
باز کلاس رفت رو هوا و من به خاطر این حرفم تو افق محو شدم.
مهری در حین خنده برگشت سمت من و گفت:مگه تیمارستانم قطع امید میکنن؟!
لی لی(خودم):نمیکنن؟
مهری میخواست جوابم و بده که ظهیر لولو گفت:بیروووون.
خیلی ریلکس بلند شدم تا برم بیرون ولی تا خواستم برم زنگ خونه خورد.
با پررویی تمام گفتم:ببخشید الان زنگ خورد دفعه ی بعدی بیرونم کنین.
بازم همه خندیدن و ظهیر لولو سریع بلند شد و قبل از رفتنش گفت:نمره انضباطتون و جبران میکنم.
منم یه لبخند ژکوند زدم که ظهیر لولو سریع رفت بیرون.خلاصه سریع با اکیپم که داشتن از خنده روده بر میشدن از کلاس اومدیم بیرون.
پری:دستت درد نکنه حسابی شاد شدم.
لی لی(خودم):××× خوردی!!!
پری:ممنون-_-
همون دختره که به اصطلاح شاخ بود و من هی بهش میگفتم نفس بکش نفس نکش اومد و گفت:کم سوتی بده لی لی سوتی.
ستا:سوتی هفت جد و آبادته.
مهری:رادیوی خراب.
آقا ما با حرف مهری زدیم زیر خنده.
منم انگشت وسطم و براش نشون دادم.اونم که معلوم بود خیلی ضایع شده با اخم رفت.
ما ام به سمت خونه هامون حرکت کردیم.
________________________
خیلی دوستام و دوست دارم.بیخودم نمیگم که دوستای صمیمیمن چون عالین و همه جا پشتمن.
امیدوارم از خاطرم خوشتون اومده باشه.
نظر فراموش نشه گل گلیا^_^



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 شهریور 1396 07:22 ب.ظ

کمبود آهنگ

جمعه 24 شهریور 1396 06:21 ب.ظ

نویسنده: ♡Liana♡
سلام گلیا.
چطور مطورین؟!
مدرسه ها داره شروع میشه باهوشا(ضد حال:D)
آقا من یه مشکلی دارم×_×
میدونین کمبود آهنگ چیه؟
مشکل منم همینه.
همه ی آهنگام ته کشیده؛همشون و چشم بسته حفظم-_-
توروخدا هر آهنگی دارین چه خوشتون میاد ازش چه خوشتون نمیاد بهم معرفی کنین.
من زندگیم بدون آهنگ هیچ معنایی نداره:(
پ.ن 1:فقط لطفا همه ی آهنگایی که معرفی میکنین خارجی باشن،من ایرانی نمیگوشم.
پ.ن 2:اسم خوانندش یا گروهش و حتما بگید^_^
#فقط خارجی+اسم خواننده یا گروه پیلیز♥:)



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 25 شهریور 1396 02:29 ب.ظ

لــــبـــ ـ رودخـــ ـونـــه

پنجشنبه 23 شهریور 1396 07:01 ب.ظ

نویسنده: صـــدفــــــ :)❤ ....

های های بچه جونم^^

امروز با یه خاطه جذاب خدمت شما  هستم

چند روز پیش بود که ما با خالم اینا رفتیم لب رود خونه

اونجا فرش پهن کردیم و نشستیم

همون موقع من و دختر خالم شلوار بالا زن

پریدیم تو اب یوهوووووووووووووووووووووووو

اینقدر راه رفتیم تو اب که دیه جونمون سر اومد





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 28 شهریور 1396 02:00 ب.ظ

مسافرت خاطره ساز

شنبه 4 شهریور 1396 02:13 ب.ظ

نویسنده: Briar Beauty and Raven Queen
موضوع: خاطرات طنز ?
سلام
من دیانا یکی از نویسندگان این وب عالی هستم
امروز با اولین خاطرم اومدم که در رابطه با مسافرت رفتنمونه
کاملا هم واقعیه
خب حالا میریم سراغ خاطره
سه شنبه بود
من تازه از کلاس زبان برگشته بودم و نشسته بودم تا یه قهوه بخورم.
یهو خالم زنگ زد(اسم خالم ناهیده)
آره خلاصه
مامانم تلفنو برداشت
بعد کلی صحبت یهو خالم گفت :ما میخوایم بریم شمال،شما نمیاید?????
مامانم گفت:حالا ببینم چی میشه(مامانم همیشه همینو میگه):|
وقتی تلفنو قطع کرد رفت تو فکر
ازش پرسیدم چی شده????
مامان گفت:خالت گفته با هم دیگه بریم شمال
قیافه من اون موقع دیدنی بود
انگار کل دنیا رو بهم دادن
آخه ما سه سال بود نرفته بودیم شمال
میگید چرا?????
چون هر وقت میخواستیم بریم مامان بنده میگفتن جاده شلوغه
اما این دفعه باید قبول میکرد
اینقدر رو مغز مامانم راه رفتم تا بالاخره قبول کرد
اون موقع من رفتم چمدونمو جمع کنم
یعنی هرچی گیرم اومد برداشتم
از تل گرفته تا روفرشی
بالاخره سوار ماشین شدیم تا بریم دم خونه خالم تا با هم حرکت کنیم
تو راه شمال من همه رو با آهنگام دیوونه کردم
یعنی موبایل من پر بود از آهنگاى حامد همایون
کل روز داشتیم اونا رو گوش میدادیم
البته وسط آهنگا جنیفرلوپز هم پیدا میشد
بالاخره ساعت پنج عصر رسیدیم و رفتیم تا یه ویلا اجاره کنیم
رفتیم تو یه املاکی تا بهمون ویلا معرفی کنه
یه ویلایی بهمون معرفی کرد که نگو
خداییش عین کاخ شاه ساخته بودنش
بالاخره ویلا رو اجاره کردیم و وسایلمونو گذاشتیم توش تا بریم یکم بگردیم
خالمم گفت بریم پاساژ
قیافه من اون موقع:(〒︿〒)
اما همه به جز من این پیشنهاد رو قبول کردن
برای همین منم مجبور شدم برم
رفتن همانا و بیچاره شدن همان
یعنی ما دو تا پاساژ پنج طبقه ایرو گشتیم
واقعا پام بی حس شده بود
حالا مگه رضایت میدادن
بالاخره ساعت یک نصفه شب شد و ما از اون پاساژ بیرون اومدیم(هنوز جای شکرش باقیه)
گفتیم خب،حالا شام کجا بریم?????
هممون تصمیم گرفتیم بریم عطاویچ.....
این داستان ادامه دارد.....
دوستان اگه نظرات به بیست تا برسه قسمت دومم میزارم
فعلا بابای



دیدگاه : نظرات شما درباره این خاطره
آخرین ویرایش: چهارشنبه 8 شهریور 1396 02:05 ب.ظ

جنگ فندوم ها در مدرسه

شنبه 4 شهریور 1396 12:11 ق.ظ

نویسنده: ♡Liana♡
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
خب من توی پست اولم گفتم که بیلیبر،دایرکشنر،زیکوآد،هری گرل و سوییفتیم.
این خاطره ام مربوط میشه به این فندوما.
آقا اگه امتحانای ترم دو رو فاکتور بگیریم تقریبا آخرای سال بود:]
اکیپ ما که باهاشون آشنایی پیدا کردین،(اگه نمیدونین توی اکیپ ما کیا هستن و کنجکاوین که بدونین زنگ ریاضی خیس و بخونین اونجا توضیح دادم:D)مث همیشه بیکار و بی اعصاب بودیم و منتظر یه بهونه بودیم تا منفجر بشیم.
توی کلاس نشسته بودیم تا اینکه یه نفر بهونه دستمون داد.
یکی از پررو ترین،بیشعور ترین و حرص درار ترین دخترا توی کلاسمون که اسمش کیمیا بود اومد وسط کلاس و داد زد: اکسو بهترینه و ما اکسو الا بهترینیم.
آقا قبل از اینکه من منفجر بشم ستی که دایرکشنر بود بلند شد و گفت:هووووو بوقلمون تا وان دی هست اکسو بره سوسک بخوره.
کیمیا که عصبانی شده بود و فرقی با ما نداشت اومد سمت میز ستی و گفت:اکسو بهترینه وان دی کیه توروخدا.چندش ترین و بد صدا ترین گروه...
همین کافی بود که منفجر شم.
داد زدم و گفتم:هووووو هییییییی دو کلمه از مادر عروس.اون چشم بادومیا با اون صدای حال بهم زن برن مستراب سیفون و بکشم.(ببخشید زیادی عصبی بودم:/)
همین کافی بود که همه ی اکسو الا بیان سمت میز ما.
ما ام شروع کردیم به دعوا باهاشون.
اوضاع همینجوریش خراب بود تا اینکه یه سوییفتی پاشد و گفت:وان دی و اکسو به پای تیلور نمیرسن.
من و استار که هم سوییفتی بودیم هم دایرکشنر یه نگاه گنگ بهم انداختیم که یعنی:از کی دفاع کنیم؟)
ستی شروع کرد به دعوا با سوییفتیا.
نمیدونم یهو چیشد که پای بیلیبرا ام کشیده شد وسط.
دیگه داشت گریم میگرفت.
بلند گفتم:ابو المالی روح سرگردان اینا رو به تو میسپارم.
یهو همه ساکت شدن و اتفاقی که بعدش افتاد باعث شد به ××× خوردن بیفتم که چرا این حرف و زدم:^)
سرگروه بیلیبرا که اسمش عسل بود گفت:لی لی مگه تو بیلیبر نیستی؟!
لی لی(خودم):چرا.
عسل:خب بیا تو گروه ما دیگه.
قبل از اینکه من حرفی بزنم سرگروه دایرکشنرا که ستی بود گفت:لی لی ××× خورده بیاد گروه شما لی لی دایرکشنره.
لی لی(خودم):-_-خب من بیلیبرم هستم ستی.
ستی:که چی؟باید بیای تو گروه ما.
پانیذ سرگروه سوییفتیا گفت:لی لی تو مگه سوییفتی نیستی؟!
لی لی(خودم) با آه:آرههههه.
پانیذ:پس میای تو گروه ما.
لی لی (خودم):××× خوردم.
آقا اینا هی بحث میکردن که من برم پیش کی که ستا که هری گرله گفت:لی لی سرگروه هری گرلاس پس میاد پیش هری گرلا.
همه دادشون درومد.
فک نکنین خاطر خواه دارم تو کلاسمون چون پررو ام و با زبونم روی هرکسی رو کم میکنم همه میخوان برم تو گروهشون.
آقا خلاصه معلم هنوز نیومده بود و اینا پای زیکوآدای بدبخت و بی گناهم کشیدن وسط.
من اون بالا مث فرمانده ی جنگ وایساده بودم و از همه دفاع میکردم.(از بس آدم نیکیم من:!)
آقا تنها گروه هایی که باهاشون دعوا میکردم اکسو الا و سلنا تورا بودن.
خرخونامونم مث احمقا هی مارو نگاه میکردم.معلومه یا تا حالا آهنگ نگوشیدن یا حمید عسکری ای چیزی میگوشن:D)
جنگ داشت وحشتناک میشد.
من بدبختم هی از این گروه به اون گروه میرفتم و مث وکیل اون گروه ازشون دفاع میکردم.
دیگه کم کم داشت دعوا به جاهای باریک کشیده میشد به طوری که به خواننده های بدبخت فحش ناموسی میدادن!!
تا اینکه با باز شدن کلاس همه ساکت شدن و من برای اولین بار از دیدن خانوم اجتماعیمون شجاع خوشحال شدم.
همه ساکت شدن و رفتن نشستن چون شجاع فوق العاده سگ اخلاق بود و باید حتما میرفتی میشستی وگرنه نمره ی یه امتحانت و قشنگ جبران میکرد.(یعنی تا میتونست گند میزد به نمره ها:!)
همه نشستیم و من با نفرت به کیمیا نگاه کردم که اون به من یه نیشخند زد که قشنگ دوست داشتم اون لحظه خفش کنم!!(اکسو ال احمق:/\)
بعد از یک ساعت مهری که زیکوآد بود بهم نگاه کرد و گفت:لی لی خدایی یه روز اگه مجبور باشی یه فندوم و انتخاب کنی کودوم فندوم و انتخاب میکنی؟!
اون لحظه بود که میخواستم سرم و بکوبم به میز.
با چشمایی از عصبانیت سرخ شده گفتم:نمیدونم ایشالا تا اون روز سکته ی مغزی میکنم میمیرم.
مهری که متوجه ی وضعیتم شد خودش ساکت شد و ماجرای جنگ فندوم ها در اون روز بالاخره تموم شد.
______________________
امیدوارم خوشتون اومده باشه.
بگین فن کی یا کیا هستین و تو کودوم فندوم هستین.
فعلا بابای.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 شهریور 1396 07:27 ب.ظ

شــ ـب تـــ ـرس

جمعه 3 شهریور 1396 02:13 ق.ظ

نویسنده: صـــدفــــــ :)❤ ....
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات طنز ?

سلام :) اومدم با یه خاطره

این خاطره کاملا واقعی هست وهیچ دست کاری نشده

 پارسال شب بود طبق معلول ساعت 3 شب بود

ما چراغ هارو خاموش کردیم همه خوابیدن

(مامانم /بابام/ من و خواهرم سحر که باهم میخوابیم)

ما همیشه یه چراغ توی راهروی خونمون روشنه

ولی اون شب یادمون رفت چراغ رو خاموش کنیم x_x

ما خوابیدم بعد نیم ساعت دیدم یه صدایی میاد

یا خدااااااا کیه کسیه یا ما اوسکول شدیم#ـــــ#

بعد یه صدایی اومد یکی پاش مه میزخورد

وای مامان خواهرم دستشو رو دهنم گذاشته بود

واییییییییی بعد یه چراغی روشن خاموش شد

عین چراغ قوه خواهرم نمیذاشت رومو این ور کنم

بعد یکهو اجیم جیغغغ زد مامان مامام کمکککککککک

حالا مامانم یا خدااااااا چکار شده چرا جیغ میکشی

بابام ازون ور یعنی خو چرا جیغ میکشین زهرمون ترکید

آخه دزد اومده مامانم دزد چی بچه بابات میخواس بره دستشویی

در که باز بسته میشده عین چراغ قوه روشن خاموش میشده

اخه چراااا چراغو روشن نذاشتین بابات میخواست پاش بره رو

میززززززززززززز بابام بله درست میفرمایند مادرتان فرذندانم

قیافه من اون موقع -ـــــــــــــــــــ-

دیگه داستان تموم شد مامانم رفت خوابید ولی من بیدار بودم

وسر هی قور میزدم اخه بچه جان چرا داد میزنی نمیگی

اگه دزد باشه میاد مارو میکشه تا خفه شیمممم هان

اجیم: ترسیدم خوب:/

ازدست تو سحرووووووووووووووو اه

خوب دیگه داستان به پایان رسید  خداحافظ^^






دیدگاه : نـــ ـظــر^&^
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 02:33 ق.ظ

نـــــــویســـنده جـــدیـــد صدفـــــــ :)

جمعه 3 شهریور 1396 02:05 ق.ظ

نویسنده: صـــدفــــــ :)❤ ....

های های ^^

من صدف هسدم

از بهار جونم ممنون که من رو نویسنده کرده

امیدوارم پست های خوب و جالبی بزارم و بتونم شما رو شاد کنم

خوب تا پست بعدی بای ^..^



دیدگاه : نـــ ـظــر^&^
آخرین ویرایش: جمعه 3 شهریور 1396 02:11 ق.ظ

نویسنده جدید :)

چهارشنبه 1 شهریور 1396 03:36 ب.ظ

نویسنده: Briar Beauty and Raven Queen



سلام دوستان
 من نویسنده جدید این وب زیبا هستم 
 از شادی جان و بهاری واقعا متشکرم که منو به عنوان نویسنده وبشون قبول کردن 
اسم من دیانا هست و 12 سالمه
امیدوارم از خاطراتم خوشتون بیاد
تا دیداری دوباره بابای





دیدگاه : نظرات شما دوستان خوبم
آخرین ویرایش: پنجشنبه 2 شهریور 1396 03:22 ب.ظ

رودخونه ی نفرین شده

دوشنبه 30 مرداد 1396 06:50 ب.ظ

نویسنده: ♡Liana♡
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات غمگین ? خاطرات طنز ?
آقا ما برای تعطیلات عید یه 5 روز رفته بودیم بابلسر.
خانواده ی ما که 3 نفر بودن(من و مامانم و بابام)،عمه اینام که 4 نفر بودن(دختر عمم رومینا ملقب به رومی که همسن خودمه با داداشش رامین که 16 سالشه و عمم و شوهر عمم)،خاله اینام که 4 نفر بودن(دختر خالم ملیسا ملقب به ملی با داداشش میثم که 15 سالشه و خالم و شوهر خالم)و عمو اینام که اونا ام 4 نفر بودن(سارا و سینا که دوقلو ان و همسن مان ینی 14 سالشونه و عموم و زن عموم).
روز سوم بود و عصر بود که ما دخترا یعنی من و رومی و ملی و سارا تصمیم گرفتیم بریم جنگل.
جنگل یه کم از ما دور بود و بله و صد البته که ما میخواستیم زود بیایم:||
از مامانامون اجازه گرفتیم و هزار تا قول گرفتیم که زود بیایم.
مامان اینا گفتن که پسرا ام با ما بیان ولی مگه اینا پسرن؟!مگه غیرت دارن؟!پس نیومدن.
ما راه افتادیم به سمت جنگل و بعد از یه پیاده روی نسبتا طولانی وارد جنگل شدیم.
شاخه و برگا رو کنار میزدیم و جنگولک بازی درمیاوردیم.
رومی:لی لی بیاید بریم سمت رودخونه.
من با چشمای گرد شده برگشتم طرفش و گفتم:مگه اینجا رودخونه داره؟!!!!!!!
رومی:توقع داری نداشته باشه؟
سارا:خب کوجاس؟
رومی: نمیدونم بیاید بگردیم پیداش کنیم.
قیافه ی همه به غیر از رومی:×_×
رومی:^_^
پشت سر رومی راه افتادیم و گشتیم و گشتیم و مث سرخپوستا هی صدای آب میشنیدیم میدوییدیم اون طرف.
خسته شدیم و یه گوشه نشستیم.
غروب شده بود و هوا رو به تاریکی میرفت:)
ولی ما بازم از تلاش برای پیدا کردن رودخونه ی نفرین شده دست برنداشتیم.
ملی که از همه ترسو تر بود هی غر غر میکرد:بیاید بریم،داره شب میشه،گم شدیم و...)))
رومی:ای بابا ملی دو دیقه دندون رو جیگر بزار الان میرسیم.
بالاخره بعد از کلی گشتن رودخونرو پیدا کردیم و مث یاقیا جیغ کشیدیم و من و رومی پریدیم تو آب و بعد ما سارا پرید و بعد سارا ملی با ایش و افاده وارد آب شد.
حدود 20 دیقه بود که داشتیم آب بازی میکردیم که با صدای جیغ ملی ساکت شدیم.
رومی:چه شده است؟
ملی:تغییری تو دور و برتون حس نمیکنین؟
بعله من اصن کسی رو نمیدیدم!!!!
سریع از آب بیرون اومدیم و به سمت گوشیامون رفتیم.
مث این فیلم ترسناکا آنتن نمیدادن٬و ما این واقعیت و قبول کردیم که توی این جنگل تاریک گم شدیم:::}}}
دوباره ملی مث پیرزنا شروع کرد به غر غر و سرزنش کردن ما:بفرما دیدین گفتم گم شدیم؟!،رومی بمیری با این رودخونت!!!!و...))
سارا:اوووو خواهر من آروم باش راه و پیدا میکنیم دیگه چقد نق میزنی!!!
ملی:-_-
راه افتادیم و فلشرای گوشیامون و روشن کردیم و گشتیم دنبال راه نجات.
همینجوری داشتیم راه میرفتیم که دیدم دیگه نمیتونم حرکت کنم.
زیر پام و نگاه کردم.
چیز خاصی نبود که یهو با جیغ سارا خاص شد:واااااای پات رفته تو مرداب!!!!
رومی:شلوغ نکن مرداب نیست بابا گله.
لی لی(خودم):بابا بیاید من و نجات بدید.
ملی سریع مث جن زده ها اومد طرفم و سعی کرد بکشم بیرون ولی نمیشد.
رومی و سارا ام اومدن کمکم ولی نمیشد.
دیگه داشتم فاتحم و میخوندم و وصیتام و میخوندم و ملیم زار زار گریه میکرد.
دیگه باورم شده بود دارم میمیرم و خودمم داشت گریم میگرفت.
رومی و سارا ام هنوز از تلاش دست برنداشته بودن که یهو یه صدای آشنا شنیدیم.
بعله میثم.
همه خوشحال شدیم و جیغ کشیدیم.
رامین و میثم با هم اومدن و وقتی من و دیدن دوییدن طرفم.
میثم یه دستم و گرفت و رامین یه دستم و محکم کشیدنم بیرون.
آقا انگار به ملی برق وصل کرده بودن!!دویید طرفم و کلی زدم.
میثم:پس داشتی میمردی نه؟
و یه لبخند شیطانی زد.
لی لی(خودم):خفه شو ببینم.
رومی:ساکت شین بیاین بریم که دیر شد.
با کمک میثم و رامین راه خروج و پیدا کردیم و به طرف خونه رفتیم و دیگه قول دادیم پشت سر رومی راه نیوفتیم.
مامان اینامون وقتی قضیرو فهمیدن دیگه مارو از هرچی بیرون رفتن مجردی بود منع کردن.
پ.ن:آخرم نفهمیدم تو مرداب رفته بودم یا گل-_-
____________________________
نظر پیلیز^_^
چطور بود؟
من که با یادآوری این خاطرات هم خندیدم هم ناراحت شدم.
خب فعلا بابای...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 شهریور 1396 07:48 ب.ظ

درخواست مادربزرگ :|

دوشنبه 30 مرداد 1396 04:47 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات وحشتناک ? خاطرات دوستانه ?



سلاممم ^-^
دوستان چن روز پیش یه اتفاقی افتاد که دلم نیومد نذارم :|
و...
گذاشتم :|
خب طولانیه اما ممنون می شم بخونین ^-^♡

****

همین دیروز ساعت ۸-۹ شب بود
من همراه با پسردایی ها و دختر دایی هام به اسم های : علی،رضا،فاطمه،هلیا،آرمین و خودم ، بهار داشتیم بازی گروهی با گوشی می کردیم.
طبق معمول منو فاطی و هلیا یه تیم بودیم و علی و رضا و آرمین هم یه تیم.
****
یهویی سرو کله ی مامان بزرگم با یه شمع کوچولو و یه کلید پیدا شد. مامان بزرگم اومد توی اتاق و گفت که این بنو بساتمونو جمع کنیم (منظورش با گوشیامون بود) ما هم فورا جلوی مامان بزرگمون زانو زدیم و خودمونو کشتیم تا اجازه بده فقط فقط یه دقیقه ی دیگه با گوشیامون باشیم تا آخرین دردودل هامونو بهشون بگیم :| و اما مادربزرگ... او همچون انسان بی رحمی با لگد پخش زمینمان کرد و همانطور که اخم چهره اش را پوشانده بود به ما لقب پخمه و بچه مجازی داد. او باز هم دست از کارهایش بر نداشت ... آوایش را بلند کرد و به طوری که گوشهایمان کَر شوند گفت : من همسن شما بودم...
علی نذاشت حرفشو ادامه بده و گفت : یه خونه رو تنهایی اداره می کردم.(اصن این مامان بزرگ ما تنها حرفی رو که بیشتر از کلمه ی" پخمه ها" به ما زده ، همین جمله ای که علی گفت بوده:|)
مامان بزرگم گوشیامونو گرفت و گذاشتشون توی اتاق خودش و در اتاق رو هم قفل کرد :| بعدش شمعی که دستش بود رو به من داد و کلید رو هم به رضا داد. به هممون گفت که وقتشه بزرگ بشیم و کار کنیم.
قیافه های ما : *^*
مامان بزرگ : -_-
بعدش به کلید توی دست رضا اشاره کرد و گفت که : صبریه(مامانِ مامان بزرگمه. اسمش تو حلقم ... :| حدودا صد سالشع :| ولی خعلی شادابه. بعد ما توی همین سن نوجوونی عین پیرهای ۷۰ ساله میزنیم) خب خلاصه مامان بزرگم بهمون گفت که مامانش رفته خونه ی پسرش و یادش رفته در خونشونو قفد کنه الانم به من زنگ زده که این کلیدو به شما ها بدم تا برین خونش و در خونه رو قفل کنین.در ضمن یادتون نره خونش رو هم تمیز کنین. وقتشه یکم روی نظافتتون کار کنین.
این حرف به قدری بد بود که اشک توی چشمای هلیا جمع شد :|
خب بعدشم به شمع توی دست من نگاهی انداخت و یه کبرزت بهم داد و گفت وقتی رفتین اونجا نور نیست چون الان شبه برای همینم شمع روشن می کنین .
رضا هیجان زده شد و گفت : خب چه کاریه باو . گوشیمو بده فلشرشو روشن کنم. اینجوری بهتره. D:


گلاب به روتون بعدش مامان بزرگم بلایی سر رضا اورد که هنوز هم وقتی یادش می ندازی بغض گلوشو می گیره... :|
خلاصه ما راه افتادیم ساعت تقریبا ۱۰ شده بود. خونه ی مامان مامان بزرگم دو کوچه پایین تر از خونه مامان بزرگمع و واقعا جای خلوت و ترسناکیه. یه طرفش یه خونه ی قدیمیه که کسی توش نیست و یه طرف دیگش کوهه و جاده خاکیه(ینی شهر دیگه تموم میشه. تازه بدترینش اینجاست که اگه از اون جاده خاکیه یکم بالاتر بری به قبرستون میرسی) سن های ما هم همگی از ۱۲ تا ۱۶ سال بودن.
شمع دست من بود و کبریت دست فاطی. به خونه ی مامان مامان بزرگمون که رسیدیم فاطی خیر سرش اومد شمع رو روشن کنه. هر کاری می کردیم کبریت روشن نمی شد چون خیس بود :||| بالاخره بعد یه ربع یه کبریت روشن شد و ما هم کلی ذوق زده شدیم.
خب قضیه سخت تر از چیزی بود که فکر می کردیم.
در خونه بسته بود و این یعنی اینکه یکی باید از دیوار می رفت بالا میرفت و بعد میپرید توی خونه و بعدشم درو برای بقیا وا می کرد.
بعد از ۵ دقیقه به این نتیجه رسیدیم که علی بره روی کول رضا و بعدشم ایتجوری بره بالای خونه و بپره توی خونه(چون رضا خییییلی بلنده). خب وقتی علی داشت از رضا میرفت بالا یه مردی داشت از توی خیابون رد میشد و علی و رضا رو دیده بود و طبیعتا فکر کرده بود که دزدن@-@
دوید به سمت ما ، پای رضا رو کشید... رضا افتاد .... علیم افتاد روی رضا
منو فاطی و هلیا و آرمین در رفتیم(اصن خودمون خودمونو ضایع کردیم الکی :| )
مرده افتاد دنبال ما. رضا داد زد وایسا وایسا اینجا خونه ی مامان بزرگمه. ما دزد نیستیم. به خدا دزد نیستیم.اینم کلید خونست نگا کن.خلاصه با تلاش های رضا مرده همه چیو فهمید. علی هم فورا با یارو مرده دوست شد و شمارشو گرفت :| اونم از ما معذرت خواهی کرد. رفت بالای دیوار و درو وا کرد و بعد رفت.
ساعت دیگه ۱۱ شده بود. ما رفتیم توی خونه. خونه رو تمیز کردیم. درو خونه رو قفل کردیم. اومدیم برگردیم که احساس کردم توی خونه یه چیزی تکون میخوره.به هلیا گفتم اون گفت چیزی نمیبیمه . منم فک کردم توهم زدم. دیگه تقریبا از خونه بیرون زده
بودیم که فاطی جیغ کشید. هممونم اومدیم ببینیمچی شده
فاطی گفت از توی خونه صدا میاد. راست می گفت.انگار کسی داشت با چاقو روی سنگ یا یه همچین چیزی می زد.
هممون ساکت موندیم. آرمین لباس علو کشید گفت بی خیال بیاین بریم.علی سرشو تکون داد گفت فقط آروم...
داشتیم با ترس و لرز می رفتیم بیرون که بهویی صدای در زدن از خونه اومد. یعنی یکی داشت با دستش روی در شیشه ای خونه میزد.
وای کم مونده بود غش کنم.اصن سرم گیج می رفت.علی بزرگ ترینمون بود(البته اول علی بزرگتره و بعدش فاطی و بعد رضا و بعدشم من و بعد هم هلیا و آرمین)
علی رفت ببینه چی به چیه.
منو فاطی چسبیده بودیم به هم
آروم آروم میرفت جلو و یه چیزی که من نمی دونم زمزمه می کرد.
کم کم به در خونه رسید
یهویی بدون ابنکه حرفی بزنه به در خیره شد
چن ثانیه خشکش زده بود
منم که زیااااادی فیلم ترسناک دیده بودم
به بقیه گفتم الان جن میره تو جلدش فقط در برین
جماعتم در رفتن :|
همه چیز آروم بود و فقط صدای تپش قلبامون میوومد @-@
بهویی علی بلند بلند خندید
ما هم که اون لحظه واقعا مُردیم
وقتی علی خندید هلیا کم مونده بود غش کنه
اینقد ترسیده بودیم که نمی تونیتیم از جاهامون تکون بخوریم.
علی روشو برگردوند...
وای من سکته زدم @-@
یه لبخند گشاااااد روی صورتش بود.
من دیگه مطمعن بودم این علی واقعی نیست...
یکی دو ثانیه سکوت بود که یهویی علی از حالت ترسناکی که گرفته بود در اومد و گفت رضاعه رضاعه.
ما : کی ، چی
علی : رضا . و بازهم خندید.
با اومدیم پیش علی و بعد فهمیدیم چی شده :|
روح توی خونه نبوده
بلکه این پسردایی احمق من یعنی رضا :| وقتی خونه رو تمیز می کردیم رفته دستشویی و بعد ما از خونه بیرون اومدیم و اون توی دستشویی جامونده :| ما درو قفل کردیم و اینم با مشت کوبیده به در تا بگه من جاموندم :|
هیچی دیگه
فاطی (خواهر دوقلوی رضاعه) اینقد رضا رو زد که این بدبخت دیگه نمی تونه حرفی بر خلاف میل فاطی بزنه :|
و اینگونه بود که ما تصمیم گرفتیم هیچوقت به خونه ی مامان بزرگِ بزرگمون بر نگردیم :| یا اگه بر می گردیم با رضا برنگردیم :|

♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

تا بدبختیای دیگه بدرود :"|
#نظر... *^*



دیدگاه : نظرای دوستای گلم
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 مرداد 1396 04:52 ب.ظ

انصراف :((

یکشنبه 29 مرداد 1396 07:01 ب.ظ

نویسنده: ✦Minami Eli✧

http://uupload.ir/files/7v9e_ezgif.com-video-to-gif.gif

هایع گایز :(

هر دقیقه ای که میگذره ما به مدارس نزدیک و نزدیک تر میشیم :|

منم که 1 مهر نمیرم که :/

شنبه مدرسه ی بنده آغاز میشه

واسع همین خواستم اعلام کنم که دیع نمیتونم اینجا آپ کنم :(

من کلا معتقدم اگه میخوایی جایی نویسنده بشی یا فعال باش یا اصلا نویسندش نشو :"|

برمبنای همین اعتقادم از اونجایی که دیع نمیتونم اینجا آپ کنم میخوام که انصراف بدم...

ایشااله سال بعد با خاطرات جدیدتر و خنده دار تر برمیگردم

گومه آجی بهار :((

امیدوارم از خاطره هام خوشتون اومده باشه ^^

مینا...سایونارا :(



دیدگاه : خداحافظ :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 مرداد 1396 07:49 ب.ظ

زنگ ریاضی خیس

یکشنبه 29 مرداد 1396 11:22 ق.ظ

نویسنده: ♡Liana♡
موضوع: خاطرات دوستانه ? خاطرات طنز ?
وسطای سال بود و درسا سنگین بود.
چهارشنبه بود و ما بالاخره بعد 4 روز نفرت انگیز با درسای نفرت انگیز تر ورزش داشتیم:)
زنگ تفریح بود و ما داشتیم برای زنگ ورزشمون برنامه میریختیم:}
توی اکیپ ما 6 نفر هستن که یکیش خودم یعنی لی لی(لیانا)،ستی(ستایش)،استار(ستاره)،ستا(یه ستایش دیگه)،مهری(مهرانا) و پری(پریسا) بودیم.
همه خسته بودیم و هیچی به ذهنمون نمیرسید.
ستا:بیاید کلاسا رو کثیف کنیم.(تعجب نکنین کار هرروزمونه.)
لی لی(خودم):نه بابا بیاید یه کار هیجان انگیز تر انجام بدیم.
بعد حدود 5 دیقه ی طولانی یهو ستی مث جن زده ها از جاش پاشد و گفت:بادکنک بادکنک!!!!
همه با چشمای گرد شده بهش نگاه میکردیم که مهری گفت:بادکنک کیه؟!
استار:احمق جان مگه بادکنک آدمه که میگی کیه؟
مهری:حالا هر چی...
لی لی(خودم):دو دیقه سکوت اختیار کنین تا ببینیم چی میگه بگو ستی بادکنک چی؟
ستی:ای بابا چه خری هستین شما بیاید بریم بادکنک بخریم زنگ ورزش پر آبشون کنیم بعد بترکونیمشون.
پری:خب چرا از اول نمیگی فکر کردم چی شد!!!!
همه با نظر ستی یه لبخند شیطانی زدیم و سریع از جامون پاشدیم و به طرف بوفه دوییدیم.
مدرسه ی ما خیلی بزرگه و 4 تا حیاط داره که بوفه تو حیاط دومش قرار داره،ما ام حیاط چهارم بودیم و زنگ تا 5 دیقه ی دیگه میخورد برای همین تا میتونستیم تند دوییدیم.
بالاخره رسیدیم به بوفه که نسبتا خلوت بود.
سریع پولامون و رو هم گذاشتیم و پری رفت تا بادکنک بخره.
ما ام رو زمین نشسته بودیم و نفس نفس میزدیم.
بالاخره پری جان با کلی بادکنک رنگی رنگی تشریف فرما شدن.
36 تا بادکنک بود بنابراین به هر کی 6 تا میرسید.
بعد از تقسیم بادکنکا رفتیم حیاط اول چون میدونستیم همین موقع هاس که زنگ بخوره.
بعله تا ما رسیدیم حیاط اول زنگ خورده بود.
سریع صف بستیم و منتظر شدیم تا ناظم بیشعورمون فرمان رفتن به کلاس و بده.
تو صف هی جنگولک بازی در میاوردیم و مامورا رو دست مینداختیم.
رفتیم کلاس و طبق معمول سه تا میز آخر مال ما بود.
من و استار میز آخر میشستیم،ستی و ستا جلوی ما و پری و مهری جلوی اونا.
همه خوشحال بودیم و داشتیم شلوارامون و عوض میکردیم که خبرچین کلاسمون روژینا ملقب به رژی خبرچین وارد کلاس شد و مث کلاغ شروع به گفتن حرفای ناخوشایندی کرد:بچه ها بدبخت شدیم.
همه ی کلاس با فریاد:چراااااااا؟!!!!!!!!
رژی خبرچین:این زنگ ورزش نداریم.
همه ی کلاس دوباره:چرااااااا؟!!!!!!
رژی خبرچین:احمدی(معلم ورزشمون) یه کاری براش پیش اومده قراره ابراهیمی(معلم ریاضیمون)بیاد سر کلاسمون.
آقا اون لحظه قیافه ها دیدنی بود همه نزدیک بود گریه کنیم.
خرخونامون که کلا دوست داشتی خفشون کنی از بس شاد شدن.
آقا خلاصه رژی خبرچین نشست سر جاش و همه با قیافه های ناراحت و غمگین به جز خرخونامون ساکت نشستیم سر جامون.
بعد از چند لحظه ابراهیمی با شادی اومد و مث مجریای سرصبح که دوس داری خفشون کنی گفت:سلام بچه ها!!
ما ام با ناراحتی بازم میگم به جز خرخونامون گفتیم:سلام.
ابراهیمیم که فهمیده بود ما میدونیم چرا اینجاس بدون هیچ حرف دیگه ای رفت و نشست رو صندلی.
نفرینای استار دیدنی بود:الهی رو صندلی میخ باشه،الهی صندلی بشکنه چوبش بره تو همه جات و...
منم سرم و گذاشته بودم و رو میز و هر هر میخندیدم.
خلاصه ابراهیمی حتی به خودش زحمت نداد یه کم حالمون و بپرسه.
همون اول شروع کرد به درس دادن:دخترای گلم...
خلاصه هرچی بیشتر پیش میرفت اکیپ ما بیشتر تا مرز خواب میرفتن.
یهو یه فکری به ذهنم رسید و آروم جوری که استار بشنوه گفتم:بیا به بهونه ی دستشویی بریم تو حیاط و بادکنکا رو بترکونیم.
قیافه ی ناراحت استار یهو شاد شد و سر تکون داد.
به بقیه ی اکیپم گفتم و همه موافقت کردن.
ابراهیمی حدودا کم داشت برا همین راحت تر میتونستیم سرش کلاه بزاریم.
لی لی(خودم):خانوم اجازه؟
ابراهیمی:بله؟
لی لی(خودم):میشه بریم دستشویی؟
ابراهیمی:باشه برو.
یه چشمک به بقیه ی اکیپ زدم و راه افتادم به طرف در.
تو راهرو منتظر بچه ها بودم.
بعد از 10 دیقه همه حاضر و آماده تو حیاط بودیم.
سریع به طرف آبخوری رفتیم و اولین بادکنکامون و آب کردیم و شتلق.
زمین خیس خیس شد.
با خوشحالی بعدی رو آب کردیم ولی اینبار نزدیم زمین به روی مبارک خودمون زدیم.
داشتیم پنجمین بادکنک و آب میکردیم که یهو یکی با داد ما رو از جامون پروند.
بله درست فکر میکردم ابراهیمی با قیافه ی وحشتناک و به قول پری برزخی داشت به طرف ما میومد.
آقا ما همونجا خشکمون زده بود و داشتیم به اومدن ابراهیمی نگاه میکردیم چون هیچ چیز قابل دفاعی برای خودمون پیدا نکردیم!!!از شانس ما همه ی بادکنکای باقی موندمون سوراخ بودن وگرنه الان رو کله ی ابراهیمی ترکیده بودن و ما ام الفرار بودیم.
ینی بد شانسی از این بدتر؟!!!
ستی:پولم و از لوز المعده ی کثیفش میکشم بیرون.
ستا:مگه پول میره تو لوز المعده؟!!!!!
ستی:شاید،الان عصبیم کم زر بزن.
ستا:خیلی متشکرم-_-
ابراهیمی اومد طرف ما و یه دادی زد که وحشت کردیم:که رفتید دستشویی نه؟؟!!این چه کار زشتیه؟!
پاشید بیاید سر کلاس.
آقا مارو نگاه میکردی لشکر موش های اب کشیده شده بودیم.
سریع وارد کلاس شدیم که خنده ی همه هوا رفت.
ما ام سریع رفتیم سرکلاس و تا آخر کلاس درگیر این بودیم که آب مانتو هامون و خشک کنیم و این زنگ ریاضی به زنگ ریاضی خیس تبدیل شد.
_______________________
نظر یادتون نره.
امیدوارم تونسته باشم بخندونمتون.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 27 شهریور 1396 08:14 ب.ظ

Hello Everybody

یکشنبه 29 مرداد 1396 01:25 ق.ظ

نویسنده: ♡Liana♡
اهم اهم
این جانب نویسنده ی جدید هستم در خدمت شما
لیانا ملقب به لی لی و گاهی اوقات لیلیانا
آقا ما اینجا عضو شدیم که از خاطراتمون براتون بگیم
امسال میرم کلاس هشتم
خب خب به عرضتون میرسونم یه ماه دیگه شما و خود من باید برگردیم به زندان(مدرسه=/)
اَخییییی ناراحت شدین؟
ببخشید ولی حقیقت تلخه:(
قیافه ی خرخونا موقع خوندن این پست دیدنیه
خب همین دیگه فقط خواستم بگم نویسنده ی جدیدم نمیدونم چرا انقد حرف زدم:=}
از بهاری جونم هم تشکر میکنم که من و عضو وب خوشگلش کرد
در ضمن من یه سوییفتی،بیلیبر،دایرکشنر،زیکوآد و هری گرل هستم و از همشون تا جون دارم دفاع میکنم
تا خاطره ی اولم بای بای



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 26 شهریور 1396 08:56 ب.ظ

جنگل رفتن

سه شنبه 24 مرداد 1396 08:58 ب.ظ

نویسنده: ⇜❥※Bahar※❥⇝ دوستمـ تا ابد رفت...
موضوع: خاطرات طنز ?


عید ۹۶ بود
ما برای تفریح یه پنج روز رفته بودیم یه روستایی توی شمال.
همه چیز خوب بود تا اینکه منو دختر داییم تصمیم گرفتیم بریم توی روستا یه دوری بزنیم :|
از مامانم اجازه گرفتم و اونم گفت باش . ما هم راه افتادیم. یهویی عمم و دوستش جلومون ظاهر شدن و گفتن که ما هم باهاتون میایم.
وای عاقا این دوست عمم اینقد شاخ بود :| از اون اشرافیای تهران بود :| خعلی سوسول بود... بعد من :|
من از اونام که حاضره توی گِل و مِل شنا کنه تا بگم خعلی آسم :|
عمم زیر لبی بهم گفت سوتی موتی نده . منم با غرور گفتم : کی من .هه منو سوتی دادن‌اصلا محاله من کی سوتی دادم آخه شما یادتونه؟
عمم و دختر داییم اون لحظه قشنگ پوکر فیس بودن.
****
خب راه افتادیم
باید میرفتیم اونور جاده تا بریم توی جنگل
ظاهرا چن ساعت پیش بارون باریده بود برای همینم همه جا از گِل و خاک پر بود . خلاصه عمم و دوستش جلو تر از ما راه افتادن ما هم پشت سرشون بودیم.
داشتیم راه میرفتیم که من احساس کردم خعلی وزنم سنگین شده... چند قدم برداشتم دیدم دیگه راه رفتن برام سخته. هنوز هم هیچی برام مهم نبود تا اینکه احساس کردم دیگه نمی تونم راه برم.
رومو برگردوندم دیدم نه خبری از عمم هست نه از دوستش.
(اسم دختر داییم فاطمه هستش من بش می گم فاطی)نگا کردم دیدم کلا گم شدم :| پایینو که یه نگا انداختم... کم مونده بود سکته کنم...
من...
توی گِلا گیر کرده بودم@-@یعنی باور کنین تا مچ توی گلا بودم @-@ ترسیدمو جیغ کشیدم بعد دیدم‌یه صدایی از توی درختا میاد...
سرمو برگردوندم دیدم دختر داییم رفته روی درخت خودشو آویزون کرده :| من : نمردیمو حیوون شدنتو دیدیم :|
فاطی : وعی نجاتم بده
من: باو خودمم گیر کردم. داش فازت چی بود رفتی اون بالا؟ :/
فاطی : پام تو گل گیر کرد اومدم پامو در بیارم با تموم نیروم پامو تکون دادم کفشم پرتاب شد رفت بالای درخت گیر کرد منم رفتم بیارمش دیگع ._.


باور کنین باورم نمی شد که این همه اتفاق افتاده و من هیچی نفهمیدم
به فاطی گفتم که عمه و آتانا (دوست عمم)کجان
اونم گفت که نمی دونه *-*
یهویی صدای " ایش "نازک و دخترونه ای اومد و از بین درختا آتانا رو دیدم کع داشت به سمت من میومد.برگا رو با نوک انگشتاش کنار می زد :|با لبخند یه نگا بم انداخت و همینطور که نگاش داشت به سمت پاهای گیرکرده ی من توی گل می رفت لبخندشم محو تر می شد و به اخم تغییر می کرد.
آتانا : ویی چت شده تو...آزیییییی(منظورش با عمم بود)عمم اومد و با کمک اون من از مرگ توسط گِل نجات پیدا کردم.
ما به راهمون ادامه دادیم و طبق معمول عمم و آتانا با سلفی خودشونو مشغول کرده بودن و منو فاطی با گیر کردن توی گِل مبارزه می کردیم :| یعنی تفاوت وضعیت منو خفع کردع بود... :|
خب بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم...
از توی جنگل که بیرون اومدیم و رفتیم توی جاده منو فاطی خشکمون زد :| وای باید میدیدین که چقد گِلی شده بودیم...
کفشامون که کلا دو تا گِل محسوب می شدن :| شلوارامونم که بماند :| ولی من موندم که چه جوری صورتامون گلی شده بود...
خب خلاصه عمم دید که وضعیت منو فاطی اورژانسیه پس فرستادمون توی خونه ی یه پیره زنی که بریم لباساو کفشامونو بشوریم :| (ما اصلا اون پیرزنه رو نمی شناختیم و مطمعنم اونم در مورد ما همین حسو داشت :||| )
بالاخره رفتیم توی خونه ی یکی از دوستای بابام(در واقع اون دوست بابام یه خونه ی خالی توی اون روستا داشت که کلیدشو داده بود به بابام ما هم که هشت هفت نفری چپیده بودیم توی اون خونه )
آتانا و عمم نشستن باهم عکسا رو که گرفتن ببینن.منو فاطی هم بهشون ملحق شدیم
وعی وقتی عکسیا رو دیدیم عمم میخواست خفم کنه
چون هر چی ینی هر چی عکس گرفته بودن منو فاطی هم اتفاقی توشون افتاده بودیم اونم در وضعیت خعلی بدی...
مثلا توی یه عکس من بودم که داشتم با دستام گِل روی کفشامو پاک می کردم و توی عکس بعدی همون دست روی صورتم بود :|
و اینگونه بود که فهمیدم چرا صورتم گلی شده بوده... :|
داخل یه عکس دیگه منو فاطی بودیم که پاهامونو چسبونده بودیم روی درخت تا گِلِ روشونو پاک کنیم :| یا مثلا توی بعضی عکسا ما در حال صحبت کردن بودیم و عکس گرفته شده بود... فک کنم لازم به توصیف قیافه هامون توی عکسا نباشه :|||
داخل چنتا عکس هم منو فاطی سینه خیز روی زمین بودیم و داشتیم دنبال سنگ می کشتیم تا کفشامونو تمیز کنیم :|
خلاصه خعلی روز بدی بود...




خب ممنون که خوندی!اینا همش واقعیت بود ^^
ممنون میشم با نظر خوشحاووولم بتونی^-^



دیدگاه : نظرای دوستای گلم
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 مرداد 1396 09:02 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 3 1 2 3
]   کد حرفه ای قفل کردن کامل راست کلیک
فاتولز – جدیدترین ابزار رایگان وبمستر