تبلیغات
▪°♡~•かわいい世界•~♡°▪

•|...fix...|•

دوشنبه 26 تیر 1396♦ 12:50 ق.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


undefined


کُنیچیوااا

 او گِن کیدسکا؟

واتاشیوا بهار دِس :||| 

به وبم خوش اومدی

این وب قبلا مخصوص خاطرات بود 

 و منم از تنها چیزی که آپ میکردم خاطره بود

 اما الان از هرچیزی که فک کنی آپ میشه 

از دلنوشته گرفته تا معرفی فیلم و انیمه

قوانین و مرور میکنم :

1-دعوا ممنوع ، من با همه دوستم ^-^
2- فحش دادن آزاده ولی از سر دعوا فحش ندین :|
3-نویسنده نمیخوام و همه ی نویسنده هامو پاکیدم
4- لینک = لینک
5- نظر = نظر
6-کپی ممنوع

 بهترین دوستام : 
(به ترتیب نیست :|)
مزهااااااد
عاتی [مینامی الی]
هلیا
الاله
دیانا
 راسدی اگه مشکلی دارین و یا چیزیو میخواین به کسی بگین ولی نمی تونین ، میتونین روی من حساب کنین

دکمه های وب :





همین دیگه


لوگوی وب :

کلیک کن داداچم ^-^


   

همینجوری یهویی :)~♡

چهارشنبه 29 فروردین 1397♦ 11:46 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


های *^*
امتحانای پیش ترم شرو شدن دیه... :"|
باید مث خررررر بخونیم T^T
چخبرا؟ :|~
اومدم همینجوری یهویی بگم 
بابت همه چیز ممنون...
اینکه تنهام نذاشتین 
اینکه کنارم موندین
اینکه باعث شدین احساس کنم برا یکی مهمم
اینکه امیدوار شدم 
آخه خودتون که خوب میدونین عمر زمون خودشو مدیون صدای امیده...
شما امیدم بودین :)♡
نمی دونم چجوری باید جبران کنم ...
اصن نمی دونم میتونم چیزی باشم که برام بودین...
~ILU~



   

یه سوال...

پنجشنبه 16 فروردین 1397♦ 08:36 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


های 
من چن وقتی میشه خودمو کشدم از بس انیمه ی عاشقانه دیدم :|
میپرسین چرا
خب راسدش نمی دونم عشق چیه میخوام بفهمم :||||||
اصن فک نکنم وجود داشته باشه
بیشوخی اگه عاشق شدین عشق رو توصیف کنید :|
سوال فنی حرفه ای سال آخرتون :|
نه خدایی بگین  
در حد یه کلمه هم باشه عیبی نداره ._.
از دوستم سها پرسیدم فاک گرفت جلوم :|
از مبینا پرسیدم گفت وجود نداره 



   

عید من... :|

چهارشنبه 15 فروردین 1397♦ 02:26 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


عید کجا رفتین ؟ :|
الان همه میان میگن رفتن خارج ._.
ولی خااااب من که با نهایت انگیره میگم :
عاقا ما رفتیم تو یه روستایی توی استان ایلام :|
کلا هر عید میریم تو روستا :"|
بعد لشکریم میریم :|
اسمشم عَلیشَروان بود :|
ینی من به شخصه چارده روز تموم شاهد شیردوشیدن گاو بودم :|
منو دختر داییم رفتیم توی یه جایییش اسمش خُره تاو بود :|
صدتا سلفی گرفتیم اومدیم خونه دیدیم توی همه ی عکسا یه "خر"ی که به ظاهر در حال خوردن بوده پشت ما افتاده :| ینی ریده شد به انگیزمون
حالا دوتا فیلم ترسناک با بچه های فامیل دیدیم....... 
اسماشون :
فاطمه دختر داییم 17 سالشه
رضا داداش فاطی 17 سالشه
مهدی 13 سالشه
علی پسر داییم 17 سالشه اینم
آرمین داداشم 12 سالشه
زهره 20 سالشه
عاقا منو فاطی پیش هم جلو نشستیم پشتمونم رضا و مهدی
بعد کنار من آرمین کنار آرمینم علی بعد زهره
بعد که فیلم شرو شد علی نقش ارشادو داشت :|
 تا یه پسر و دختر یه زنو مرد یه خر نر و خر مونث میومدن توی کادر فیلم ،
سریععع پاشو میذاش رو کامپیوتر :|
آرمینم یه اسپینر نابود دستش بود وقتی سکوت کامل بود صدای خر خر اسپینرش به چیزمون میداد :|
رضا هم هر چی میشد یه جنی روحی چیزی میومد رو صفحه سریع : یا ممدحسن :||
مهدیم هر جای فیلم ترسناک بود منو هول میداد بهم شک وارد میشد :|
فاطی...
فاطی جاهایی میترسید که اصن ترس نداشدن 
مثلا کالسکه ی بچه ه آروووووووم خورد به دیوار
فاطی ده متر رفت هوا برگشت خورد به من من خوردم به آرمین و تا آخر :|
اصن شک الکتریکی وارد میکنه :\
زهره هم موهاش بلنده از اول فیلم تا اخرش موهاش جلو چشاش بود :/
یه فامیل دیگه داریم اسمش ذکراست :|
موهاش فرررر ویزه بعد درااااااز و لاغره :|
هر دو ثانیه یه بار میومد تو اتاق مارو آگاه میکرد : ترسناکه هااا ترسناکه  :|

اصن من دیگه با اینا فیلم نمیبینم -__-



   

اعصابم در حلق گاو...بخونید

یکشنبه 29 بهمن 1396♦ 05:57 ب.ظ♦ °•°•°ArezoOo°•°•° ♦


منو خواعرم داشتیم سبزی پاک میکردیم...(من اصلا حوصله نداشتم 

فقط برای بستن دهن خواهرم مثلا داشتم پاک میکردم...)

من یه کِرم دیدم توش حالم بهم خورد جیغ زدم.

خواهرم گفت:گمشو نمیخواد پاک کنی...

منم گفتم:گم میشم ریختتو نبینم...عیوضی...

چقد این رو داره...

بعدش رفتم اماده شدم اس دادم به الناز...

-دارم میام خونتون...خواهرم ریده به اعصابم...

ج داد:من خونم بیا...

رفتم لباسامو عوض کردم از خونه زدم بیرون...

خونشون یکم دوره...من رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم 

و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم 

و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم 

و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم و رفتم

تا رسیدم به یه سوپری...

هوس بستنی کردم رفتم یه بستنی قیفی خریدم اومدم بیرون...

همینجور داشتم میخوردم...یه پسره اومد گف:خانومی یخورده 

به ما هم بده دلمون خنک شه...

منم هیچی نگفتم چون میدونستم اگه چیزی بگم بیشتر گیر میده...

ولی اشغال ول کن نیس...
 
رفت دوباره اومد:خانومی دارم باهات حرف میزنمااا...چرا جوابمو 

نمیدی...ارزو خانم...بستنیتو نمیدی به من...

اینو شنیدم خیلی...اون روم بالا اومد...اصا عوضی اون اسممو از 

کجا میدونس...

بعد...

یه کاری کردم...

بستنیمو پرت کردم تو صورتش...

(میگم وحشی و خشن شدم این روزا)

گفتم:بگیر عوضی گدا...بستنی ندیده گوه...اشغال بیشعور...

بازم ول کن نیس...

میگه:وااااااااااااای خانومی چقد خشن...

بعدش یه پسره ی دیگه اومد یه چیزی تو گوشش گف(بی ادب 

نمیدونه نباید تو جمع درگوشی صحبت کنه...) یچیزی بهش گف

پشت گردونشو گرفت بردش...

جونور کثیف و عجیبی هستن این پسرا...(البته شامل بازیگر مورد 

علاقم نمیشه...اون که عشقه...)

بعدش سریع رفتم در خونه النازینا در زدم ۱ ساعت واستادم درو باز 

نمیکردن...

با خودم گفتم:مگ الناز نگفت من خونم بیا..

گوشیمو در اوردم اس هامونو خوندم:

من:دارم میام خونتون...خواهرم ریده به اعصابم...

الناز چی گفته بعد؟؟!!!

من بیرونم نیا...

من اشتباه دیدم...

دیگه هنگ کردم اصا...

یه فوش که بهتره اینجا ننویسم دادم به الناز...

دوباره یه ساعت برگشتم رفتم خونه...

شل و پل بودم...

رفتم تو اتاقم...

فقط مشت میکوبیدم به بالش...

ولی تخلیه نمیشدم...

یه توپ بود پرتش کردم خورد به ساعت دیواری افتاد خراب شد...

شوت زدم به پایه تخت پام داغون شد عصبانی تر شدم...

تبلتمو کوبیدم زمین ال سی دیش شکست...

(۲ تا تبلت دارم یه ۷ اینچ یه ۱۰ اینچ... ۷ اینچی رو لت و پارش کردم)

باز دوباره عصبانی تر بودم...

(تبلتم الان تعمیرگاهه...)

لیوان پلاستیکی توش نوشابه خورده بودم شکوندم...

دفتر خاطراتمو پرت کردم افتاد پشت کمد...

مشت زدم تو آینه شکست!!!

جمش کردم...

رفتم پای اون یکی تبلت که سالم بود به برادرم فوش های رکیک 

فرستادم...

گف:چته؟

گفتم:تبلت ۷ اینچی رو شکوندم...

بلاکش کردم...

هنو خییییییییییییییییییییلی عصبانی بودم...

پرگار برداشتم اون طرفشو که سوزن داش دو بار کوبیدم تو دستم...

سوزنش کلفت بود شر شر خون میومد از دستم...

عین جای نیش خوناشام شده...

اخرش دستمو شستم رفتم کپه مرگمو گذاشتم خوابیدم...

ولی تو خواب اعصاب نداشتم وقتی پا شدم رو زمین بخش بودم...

°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°



   

عنوان نمیخواد

یکشنبه 22 بهمن 1396♦ 08:31 ب.ظ♦ °•°•°ArezoOo°•°•° ♦

کنیچیوا مینا سان !

او گن کیدسکا ؟؟
ببخشید پست نمیذارم
آخه...هیچ اتفاق خاصی نمیوفته...
حالا یه اتفاق افتاد...
خیلی بد بود...
بعضی جاهاش...
خب...ماجرا از این قرار بوعد:
صب با لگدای مادر از خواب پا شدیم...
رفتیم آماده شدیم...
بعدش به زور مامی یه لقمه بهم خروند...
سرویس بوووووووووووووقید...
رفتم سوار شدم الناز (دوستم) هم کنارم بود...
یادم نمیاد چی گف من روم به پنجره بود می خندیدم...
یه پسره ی GOOOOOH منو دید...
یه لبخند زد...
بهش FUCK دادم...   ://////
دید...   :||||
برام مهم نیس دید یا ندید ناراحت شد نشد...
رفتیم رسیدیم مدرسع...
رفتم نشستم جام...
دبیر گرامی و قرانقدر...
یه عکس آورد نشون داد گف بکشین من علان میام...
همییییییییییییییشه خدا کارش همینه...   :////
میره تا یک ساعت نمیاد...
ع.و.ض.ی...
ولی به نکبتی دبیر علوم نمیرسه...
دبیر رف...
من الناز ور میرفتیم با نقاشیمون...
سارا(یکی دیگه از دوزتام)...
چرخید از پشت گفت : آرزو . الناز ببینین...
یابو به جا اینکه نقاشی بکشه...
اسم عشقای ملت رو نوشته...  :○
مثلا...
لیلی...
مجنون رو دوزت داره...
نوشته:
لیلی=مجنون...
حالا نوشته...
فلانی = فلانی
فلانی = فلانی
الناز = محمد گلزاده (گلزارو نوشته بود گلزاده واااااااااااااایییییی)
النازو دیدم گفتم :پخخخخخخخخخ...
یه دونه پس کله ای خوردم...
بعدش
آرزو ( که منم ) : عشق کره ایش که اسمشو نمیگه...
من جوووووووووش عاوردم...
( عاقو یه مدت طرفدار لی جونگ سوک بودم...الان نیستم :)  اسمشو نمیگفتم...نمیدونم چرا )
خب من جوووووشششششششششش عاوردم...
گفتم:سااااارااااااااااا ؟؟؟!!!!!
تازه واس خودش نوشته هیچ...
میدونم خودش یکیو دوس داره...هاها!
بهش گفتم لوت میدم...
بعدش دیدم سارا و بچه عای کلاس خیلی ساکتن...
سرمو آوردم بالا...
دبیر قششششششششنگ واستاده بالا سرم...
از اون نگاها داش...
من مث کچ شده بودم...
برگرو گرفت از دستم...
سارا جییییییییییییییغ:خانم بخدا بازی می کردیم...
دبیر:صبر کن اینو به مدیر نشون بدم...
برگرو گذاشت لای دفتر کلاسی...
چند دقیقه بالاسرمون ایستاد من اصلا استرس میمردم...
یکی خدا خیرش بده اومد در زد یچی گف دبیر رفت...
همین که دیر رف بیرون سارا از جاش بلند شد رف دفتر کلاسی رو باز کرد برگرو برداشت ریز ریز کرد چپوند تو حلقش جویدش تف کرد تو سطل...
اومد نشست گفتم سارا اون دو روز دیگه برگرو میخواااد چیییییییکاااار میکنی تو؟؟
گف یادش میره...
من:×_×
همه با غم و اندوه نقاشیامونو کشیدیم...
بعدش اومد جم کرد نقاشیارو رفت...
زنگ خورد از در رفتیم بیرون زنگ کلاس خورد...
اومدیم نشستیم...
امتحان علوم داشتیم...
دبیر عزیز علوم اومد...
برگه هارو پخش کرد...
چند دقیقه گذشت...
دبیرم که ماشالا بزنم به تخته 800 تا چشم داره...
2 تا بدبختو دید که دارن تقلب میکنن...
خودکار قرمز یه 0 واسشون گذاشت...
بدبختا هم گریه و زارییییی:خانم بخدا بار اخر...بخدا دیگه نمیکنم...
دبیرم قبول نمیکرد...
البت ما هم تقلب میکردیم...
ولی تقلب ما از نوع مدرن و جدید بود و لو نرفتیم...
من برگمو دادم رفتم بیرون...
کلاس هفتما هم انگار امتحان داشتن...
چنتاشون داده بودن...
بعدش یکیشون مث پلنگ پرید جلوم گف:برام یه آیاتو می کشی؟؟(من عاشق آیاتو بودم ولی به این نتیجه رسیدم که از آیاتو خوشم نمیاد)(خودم نمیدونم چی گفتم :/  )
من نمیدونم اونا از کجااا فهمیدن من اوتاکو ام و انیمه عاشقان شیطانی دیدم و بلدم نقاشی بکشم...
من:⊙-⊙
بعدش گفتم باوش...
( از هنر بدم میاد ولی گرافیک رو دوست دارم...برای همین خوب میتونم شخصیت های کارتونی و...بکشم)
زنگ بعدش ورزش داشتیم...الناز هم اومد بیرون...
دبیر ورزش نداریم برای همین آزااااااادیم. 
خب من با دوستم الناز یه نیم ساعتی دور خودمون چرخیدیم اخرش حوصلمون سر رفت و رفتیم تو کتابخونه گشتیم تا یه کتاب باحال پیدا کنیم ولی هیچی نبود.
بعدش توی کمد ها یچیزایی پیدا کردیم...
یه تنگ بود توش خرت و پرت ریخته بودن...
خالیش کردیم...
الناز یه گل سر(من موندم گل سر تو مدرسه؟...)برداشت و گفت اینا اینجا چیکاد میکنن؟؟!!
صدای پا میومد...
من الناز سریییییییع داشتیم خرت و پرتا رو جم میکردیم....
زیاد بود جم نمیشد...
دستگیره اومد پایین و معاون وارد شد...
من و الناز سریع واستادیم دستامونو پشت سرمون قایم کردیم...
معاون:شما دارین چیکار میکنین؟؟
من:داشتیم...نگاه میکردیم (معاونمون خیلی ترسناکه نمیدوستم چی بگم)
بعدش دیگه هیچی...
.....................................
تنبیه شدیم کللللللللللللللللللل کتابخونه رو تمیز کنیم...
زنگ ورزشمون به همین کارا گذشت...
بدبخت به من میگن...

   

عاقا من چرا اینقد بدبختم :| ؟ نه چرا واقن؟ :|

جمعه 20 بهمن 1396♦ 01:09 ق.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦






سرکلاس فناوری بودیم :|| (:||||||)
همین چارشنبه
منو سارا پیش هم نیمکت اخر نشسته بودیم
من یه قیچی دستم بود
معلممون هی حرف زد هی حرف زد منم حوصلم سر رفت :"|
اصن نمی فهمیدم چی میگه :"|
هی داشت در مورد روش نگهداری بلدرچین میگفت :|
نه خدایی این به چه درد من میخوره ؟ :|
بگذریم
جوگیر شدم به سارا گفتم بیا مقنعه ی فاطمه رو (نیمکت جلوییمون نشسته بود) ببریم :|
اونم که قشنگ مشخص بود حوصله ی درس گوش دادنو نداره یه لبخند از سمت چپ صورتش تا سمت راست صورتش زد :|
عاقا بعد ما اومدیم به اندازه ی ۲ میلی متر مقنعشو ببریم که نفهمه بریده شده
سارا قرار بود ببرتش
هی قیچیو میوردیم هر کاری می کردیم پاره نمیشد مقنعش :|
اصن روانی شدیم اعصابمون خورد شد قاطی کردیم :|
من قیچیو از دست سارا گرفتم با عصبانیت گفتم اهه خعک بر سرت بده من
قیچیو گرفتم که دو میلیمتر از مقنعه ی فاطمه رو کوتاه کنم که همون لحظه معلممون ظاهرا فهمیده بود به درس گوش نمی دیم گفت : سارا عزیزم لطفا برامون توضیح بده نکات رعایت نظافت بلدرچینو :|||||
سارا هم بلند شد هی "ام ام " کرد
منم ترسیدم گفتم الان از منم میپرسه
(اخه منم بلد نبودم دیگه)
استرس گرفتم قیچیو فشار داد...
عاقا یهو یه صدای " قچ" بلندی اومد...
نگا کردم دیدم حدود ۱۵ سانتی متر از مقنعه ی فاطمه رو بریدم :|
هیچی دیگه سریع قیچیو گرفتم زیر میز گذاشتم
همون زنگ فازگرفته بودیم بدجووووور
رفتیم جلد چیپسو اوردیم یه قلب ازش بریدیم با چسب رازی چسبوندیم به مقنعه ی فاطمه بعد سارا با گچ های نیمکت گند زد به مقنعه ی فاطمه :|
عاقا کلااااااا ریدیم بهش :|
بعد سارا جوگیر شده بود رفت مستقیم به 
فاطمه گفت مقنعت پاره شده
منم گفتم وااا راست میگه شاید گیر‌کرده به میزی جایی
بعد هی منو سارا عین احمقا میخندیدیم :||||
فاطمه گفت کار کودومتون بوده
سارا هم مستقیم به من اشاره کرد
هیچی دیگه فاطمه گفت به مدیرمون شکایتم میکنه ^-^
***
همین دو ساعت پیش اومدم برم تو حموم پام گیر کرد به لبه ی در با دماغ افتادم تو تشت آب بعد تشته سر خورد با کله رفتم تو دیوار :| ینی یطع نخاع شدم جون شما :| الان احساس می کنم مغزم باز شدهباهوش تر شدم :|



   

لو رفتن سها توسط منو سارا :|~

یکشنبه 15 بهمن 1396♦ 10:00 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦




معلم دینیمون خییییییییییییییلی ترسناکه :|
بطوری که توی تخته مارو میبینه
بعد این وسط دوستم سها از ایناست که از هر روش تقلبی استفاده می کنه
معلم دینیمون زنگ تفریحا از کلاس نمیره بیرون
***
ریاضی داشدیم و بعدش دینی
وقتی زنگ ریاضی تموم شد ما وسایلمونو جم کردیم و رفتیم تو کلاس دینی عربی ۲
ما همیشه پاتوقمون آخر کلاس سمت چپه
من نیمکت اخرم
کیفامونو گذاشتیم
سها و بیتا و مبینا رفتین بیرون . منو سارا موندیم تو کلاس
اومدیم بریم بیرون که من دیدم کتاب سها روی نیمکتشه
بَرش داشدم که بخونم دینی رو
همینکه کتابو باز کردم از وسط کتاب دو تا دستمال کاغذی افتاد رو زمین
برشون داشتم . سها با قرمز روشون خیلی ریز نوشته بود
به سارا گفتم اینا چین
سارا هم بلند گفت : تقلبیای سهاعن واسه این زنگ. بذار سر جاشون
منم گذاشتمشون لا کتاب و رفتیم بیرون.
زنگ تفریح تموم شدو منو سارا و مبینا و بیتا و سها اومدیم تو کلاس
امتحان دینیو که دادیم یهو دیدیم معلممون اومد گفت : واسه ی امتحانای مستمر کلاس شما رو جدا می کنم
همه هم با تعجب نگا کردن گفتن چرا بین ما و بقیه ی کلاسا همیشه تبعیض ...
معلممون گفت : همین که گفتم
بچه هاهم جوگیر شدن هی میگفتن ینی ما ادم نیستیم چرا هیچوقت به ما احترام نمیذارینو...
آقا یهو دیدم خانم رفت زیپ کیفشو وا کرد دو تا دستمال کاغذی اورد بیرون...........
آقا قیافه ی منو سارا و سها: *-*
هیچی دیگه من در اولین نگا فهمیدم تقلبیای سهاعن :|
عاقا سکوت بود چن لحظه
معلممون دستمالارو گرف بالا گفت : خوب نگا کنین. این متعلق به کلاس شماست. قسم می خورم میدونم مال کودوم دانش آموزه. :|||| اینو همینجوری میرم تحویل شورای معلم ها میدم تا اون دانش آموز بدونه مدرسه شهر هرت نیست. قانون داره
عاقا من خندم گرفته بود :|~
داشدم میپوکیدم
بعد یه نگا به سارا کردم اون وضعش از من داغون تر بود
سها لال شده بود اصن
بعد منو سارا یه نگا به سها انداختیم...نمی دونم چرا با نگاه ما همه ی سرها رو به سها چرخید :| هیچی دیگه همه فهمیدن کار سها بوده
همیشه حکایت منو سارا همینه :|
هرکی باهامون دوست میشه دونفری بدبختش می کنیم :|
کل قضیه همین بود : وقتی من دستمالارو پیدا کردم به سارا گفدم اینا چین سارا هم گفت تقلبیای سهاعن. اون موقع ما کلا فراموش کرده بودیم خانم تو کلاسه.البته بچه ها دورو برش بودن داشدن باش حرف میزدن ولی این معلمه حواسش خیلی جمه :|~
تا شاهکاری دیگر بدرود :|~♡



   

کمک :"|

یکشنبه 15 بهمن 1396♦ 09:47 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦





سلع :"|
من موخوام زیرنویسارو رو انیمه بذارم :|
ولی هر کارررری ماکنم نم تانم :"|
با km player یا mx player
برا اندروید
کسی هست بلد باشه؟
ممنون میشم کمکم کنین :"|♡
تجکر :"|~
عاریگاتو :|~


   

اوجِ اوجِ اوجِ فاجعه .... :||||| بخونین

چهارشنبه 27 دی 1396♦ 05:12 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



وای اصن می خوام بگم خندم میگیره :"|
امروز بود...
مدرسه تموم که شد منو سارا و سها در راه برگشت به خونه اوقاتمونو میگذروندیم ^-^
بعد من مامانم بعضی وقتا میاد دنبالم
امروزم قرار بود بیاد دنبالم
منم منتظرش بودم
دم مدرسه ایستاده بودم 
ماشین مامانم مشکیه
بعد من عینکم رو چشام نبود
منم بدون عینک که خدارو شکر کور خالصم هیچی نمی بینم :|
نگا کردم دیدم یه ماشین مشکی دم مدرسه ایستاده
هی تلاش کردم شماره پلاکشو ببینم که بفهمم مامانمه یا نه
هر کاری می کردم نمی تونستم ببینم بعد به چشمم فشار اومد چشام درد گرفت آب از چشم اومد کلا دیگه هیچی نمیدیم :|||
گفدم کی حوصله داره حتما مامانمه
 دویدم با شادابی رفتم در ماشینو وا کردم نشستم رو صندلی کنار راننده
با خوشحالی یه نگا انداختم به "مامانم" 
ینی جا خوردم :||||||||||
یه پسره تو ماشین نشسته بود بش می خورد ۱۸ -۱۹ سالش باشه :"|||
یارو چشاش گرد شده بود :| از تعجبااا :/
منم هی مث اسکولا نگاش کردم :|(شُک بم وارد شده بود)
ینی ۵ ثانیه خوب خوب بهم خیره شدیم یهو من که تازه فهمیدم چی شده عین الاغ جیغ جیغ راه انداختم :||||||| با کیفم زدم تو سرش درو وا کردم رفتم بیرون ماشین :|
بعد داد زد گفت : خانم مزاحم میشی چرا دیگه میزنی
ینی فک کنم هیچکاری نکرده باشم با کیف قطع نخاعش کردم :|
بعد پوکیدم اینقد خندیدم :|
ناگاه یادم افتاد که شتتتتت کیفم هنوز تو ماشینشه *-*
هیچی دیگه رفتم با نهایت غرور ، نگاشم نکردم گفتم : ببخشید میشه کیفمو...
اونم گفت : بله چشم ، بعد کیفمو بم داد
هنوزم تو شُک به سر می برد :|
منم یه ساعت تموم روده بر شدم اینقد که خندیدم
بعد اوج فاجعه کجاست....
هیچ اتفاق خاصی نیوفتادهاااا
ولی به کلی فراموش کرده بودم دم در مدرسم :|
هیچی دیگه حالا بچه ها گیر داده بودن این کی بود رفتی تو ماشینش مخشو زدی "شیطون" :|||||||||||||||
عاقا حالا بیا اینو جم کن
نیم ساعت دادو بیداد راه انداختم که همش سوءتفاهم بود بابا سوءتفاهممممم
خداروشکر مامانم ندید... :| وگر نه کلا باید از زمین کوچ می کردم :|
بچه ها هنوزم تو اینستا دری وری میگن :|
میترسم شنبه برم مدرسه یه مشت شایعه بشنوم :"|
***
عاقا ناموصن اینا اتفاق افتادا :| آخه بعضیا تو خصوصی چرت مینویسن برام :"| من اینایی که مینویسم میذارم عین واقعیتن . خیلی دوست دارم زندگیمو با خاطره پر کنم . برای همین همیشه میخوام در هر شرایطی خاطره بسازم.
***
کامنت پلیزززززز :"|

♡♡♡


   

اردوی مدرسه :|

یکشنبه 24 دی 1396♦ 03:16 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



سلعام ^-^
اردوی توی مدرسه داشتیم :|||
می دونم واقعا مسخرس :|
ولی بد نبود و خلاصه خوش گذشت :|
اول اینکه طبیعتا بچه ها گوشی اورده بودن
منم میخواستم بیارما ولی وقتی به کارنامه ی درخشان " شانس " م مینگریستم کلا نظرم تغییر می کرد :|
خب خلاصه من باید به سفارش " سُها" نوشابه پپسی میووردم :/
طبق معمول منو سارا و سها و بیتا و مبینا رفتیم جای همیشگیمون ینی حیاط پشتی مدرسه
من رفتم بروشور ها رو بدم به معلم دینیمون
وقتی برگشتم با این صحنه رو به رو شدم :
سارا : هووووی آشغااال خودت پهنش کن
بیتا : ریدی بشششش
سها : وااای جرش ندین بدبخت میشم
مبینا : ***
خب کل قضیه این بود که روانداز سها رو هی اینورو اونور پرت میکردن :/
سها در اون لحظه :


خلاصه ما نشستیم
بعد همون اول صبحی من آویزون شده بودم به مبینا که سردمه یکم بره اونور تر که بیام وسط بشینم
اونم با هزار بدبختی قبول کرد
منم رفتم چپیدم وسط سارا و مبینا
پفک و چیپس و آلوچه و اسنک و ... همه رو انداختن روی من
ینی من فقط دماغم مشخص بود که اونم لطف کردن تا " خفه نشم " :|
بعد چن دقیقه معاونمون با چادر اومد 
یه نگا به من انداخت بعد گفت : این چ وضعشه
من : هیچی نقش میزناهارخوری رو ایفا می کنم
اونم اومد گفت باید از این صحنه عکس بگیره :||||||||
من : نه خانم تو رو خدا بحث مرگ و زندگیع ...
اونم اومد در موقعی که من داشتم حرف میزدم چن تا عکس گرفت.... 
دیگه قیافه رو تصور کنید :|
بعد با خوشحالی میگه : فردا میذاریمش روی تخته ی مدرسه D:
* تخته ی مدرسه دقیقا ورودی مدرسس :|
بعد من : خداروشکر اصلام در دید همگان قرار نداره :|
معاونمون : مشکلی داری عکست بیوفته؟
من : نه ، مشکلم با اینه که با این " قیافه " عکسم بیوفته :|
سارا : بی خیال فوقش فردا با پرگار میایم جای صورتتو می بریم :|
*همیشه همین کارو می کنیم...
معاونمون رفت بعد ما هم هی چرتو پرت گفدیمو فقط خندیدم
ینی اینقد خندیدیم که گلوم درد گرفت :|
بعد از چن ساعت احساس کردیم از پشت مدرسه صدای خنده میاد
رفتیم پشت مدرسه سرک کشیدیم دیدم چن تا از بچه های کلاسمون رفته بودن اونجا و ظاهرا کلیم داشت بهشون خوش میگذشت...
*پشت مدرسه ممنوعه :/
بعد ما هم اومدیم گفتیم شما اینجایین عه D:
اونا خیلی خوش بحالشون بود...
گوشی اورده بودن با هندزفری و هدفون ، نتم که داشتن  ♡•♡
شیش هف نفر بودن :
آیلا ، مهرانه ، پارمیدا ، سارینا ، یلدا ، یکتا ، آرمیتا
لم داده بودن یه گوشه تو تلگ بودن ...
*پپسی منو هم آخرش اونا خوردن :"|
بعد خلاصه مهرانه گفت که بریم بادیگاردشون باشیم که اگه معلمی چیزی اومد حیاط پشتی ما به مهرانه اینا خبر بدیم که اوناهم در برن
ماهم گفتیم چی بهمون میرسه اگه اینکارا رو کنیم
اوناهم گفتن سر امتحان تقلب میرسونن بهمون :|
من : :|
بیتا و سارا و مبینا و سها خیلی ذوق زده شدنو قبول کردن :|
*من تا حالا تقلب نکردم و هرگزم تقلب نخواهم کرد :\
اینجوری بگم که ما بادیگارد اونا شدیم
بعد از ۲۰ دقیقه که ما مشغول خندیدن بودیم یه نفر گفت : ببخشید
عین پوکرا نگاش کردیم 
 چن ثانیه زل زدیم بهش
خیلی قیافش آشنا بود
بعد از لحظه ها تفکر جا خوردیم ... کلا هول کردیم...
اینجوری بگم که : مامان مهرانه بود  :"|
مامان مهرانه : مهرانه رو ندیدین؟
نمی تونستیم جواب ندیم
سها : چیزه رفته اونور
آقا اینو گفت بعد سارا محکم زد به دست من بهار بدو بدو بدوووووو
منم هول کردم  با گام های استوار دویدم حیاط پشتی
مامان مهرانه هم دنبالم میدوید :| 
خوشبختانه من زود تر از اون به مهرانه اینا رسیدم
من : مهراااان مهراااااااااان مهرااااااااااااااان
آیلا : هوی چته
سریع نگا کردم دیدم مهرانه موهاشو بافته داشت لایو برا اینستا میگرفت ... :|
ببینین...
یَک جوری با لگد زدم بش که گوشیش از دستش افتاد
اونم وسط لایو :|
من : مااااماننتتتتت داره میاد
اینو که گفدم کلا همه پاچیدن
گوشیارو کلا قایم کردن 
مقنعه هارو سرشون کردن و خلاصه مرتب شدن بعد ۶ ثانیه مامان مهرانه اومد :|
مامانش با عصبانیت : چرا حیاط پشتی رفتین
مهرانه : عههه مامان
منم بَسیار بَسیار شاداب شده بیدم و با نهایت خوجحالی به سوی بچه ها رفته بیدم D:
از بس که وجود من برای جون بچه های کلاس لازمه که نمی تونم نوصیف کنم :|
سجده لفطا :|






   

انتقاد های هیجان انگیز بچه های کلاس :|

شنبه 23 دی 1396♦ 04:14 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


سلام 
امروز آخرین امتحان نوبت اولم که " عربی" بود رو با شادابی تموم کردم D:
لازمه که بدونین به معنای واقعی " ریدم " D:
ولی گور بابای هر چی امتحانه D:
بُذگریم... D:
امروز زنگ علوم معلم علوممون گفت که درس نمیده و به جاش ما باید انتقاداتمونو  به صورت کاملا شیک و مجلسی نوشته و تحویل اییشون بدیم D:
اما کلاس ما کجا و انتقاد محترمانه کجا D:
من خودم اولین نفری بودم که برگمو بش دادم
من نوشتم براش :
با سلام و احترام
بنده یکی از دانش آموزان نخبه و دانا و همچنین زیبا روی شما هستم. اینگونه بگویم که فردی شگفت انگیزم.
یکی از روزهای پاییزی که دیدگانم را بر روی دنیا بسته بودم ، چهره ی درخشان شما خاطرم را درگیر ساخت.
شما را در خواب دیدم اما متاسفم زیرا نمی خواهم خوابم را برایتان بگویم :|
حتی خود نیز ز آن خواب هراس دارم :|
+ خانم ناموصا یکم نکته بنویسین یادداشت کنیم چ وضعشه عع :|
(این خوابی که در موردش دیدم خیلی بد بود. ینی بد از نظر اتفاق بد نبود یا مثلا وحشتناک نبود. خیلی بد بود ینی چجوری بگم +۱۸ بود:|||| تا حالا از این خوابا ندیده بودم نمی دونم چی بود اصن عین یه کابوس بود)
خلاصه من اینو نوشتم دادم به سارا که بره بده به خانم
بعد قرار بود سارا کاملا نامحسوس بره که خانم نفهمه نامه از طرف کیه
سارا عین افلیجا با یه نیشخند گشاد رفت جلو خانم گفت بفرمایید
اومد بره بعد خانم : این چیه
سارا : از طرف یکی از دوستامه
خلاصه سارا برگشت پیش ما نشست
بعد من خدایی طبیعی بازی می کردم اما سارا و مبینا و سها و بیتا شورشو دروورده بودن
همین که خانم برگه رو وا کرد سها داد زد : بهار بهار بهاااار داره میخونه داره میخونه
سارا : بهاررر خعک برسرتتت
بیتا : خوووند خوووند
مبینا : بهاااار بهااار
کل کلاس نگام کردن
بعد من : خوشبختی در کمین ماست D:
اینارو هم داد میزدن میگفتنا
ینی همه ی کلاس فهمیدن نامه از طرف کیه
بعد دیگه بقیه ی بچه ها نامه ها رو دادن...
همه هم از تهههه فحش نوشته بودن
اونم +۲۵ D:
خب خلاصه بعضی از نامه ها که قابل خوندن بودن خانوم "لطف" کردنو خوندن :/
نرگس : سلام . شما فَکتان بسیار کج میباشد و این مرا آزار میدهد. لطفا  فک خود را از انحراف نجات دهید.
پریماه : خانم من شما را دوس. اما شما مرا ندوس. شما آدم بود.اما ما آدم نبود. امیدوارم که مرا دوس. هر چند که چیزم چیزش :| (سانسور شدااا)
آیلا: سلام با احترام باید گفت شما که به این شدت ادعای معلم بودن میکنید ممنون میشم یکمیم خودتون کتاب اخلاق رو مطالعه کنید. با تشکر
مهرانه : خانم اومد برگه ی مهرانه رو باز کنه بعد مهرانه خییییلی تاش زده بود نیم ساعت طول کشید تا خانم بازش کرد بعد گفت : آناناس :|||||||||
هیچی دیگه نامه ی مهرانه این بود : آناناس :| خیلی ژذاب و مختصر :/
بعضی از بچه ها خعلی دری وری نوشته بودن
مثلا یکی (نفهمیدیم کی بوده) نوشته بود : شوهرت چ حالی میکنه ژون :||||||||||||||||||
حالا بقیشون فاجعه بودن نمی تونم بگم :)
***
فردا هم اردوی توی مدرسه داریم :||||
اگه اتفاق خاصی افتاد می نویسم :\


   

خواهش می کنم بخونین ...

شنبه 23 دی 1396♦ 04:08 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



سلام
...
بچه ها متاسفانه 
سگ مهزاد (کاناده تاچیبانا) 
چن شب پیش توی پارک ملت گم شده... u-u
اسمش میکیه
خیلیاتون مهزادو میشناسین و می دونین که یه دوست بی نظیره...
خواهش می کنم اگه دیدینش با این شماره که روی عکسه تماس بگیرین


   

فاجعه ای که به بار اوردیم و در نتیجه کم شدن انضباط.... :|

یکشنبه 17 دی 1396♦ 09:00 ب.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦


همین اولای امسال بود
ما کلاسمون شلوغ ترین و زرنگ ترین کلاس مدرسس :| 
یه چن نفرو داریم که خدااااای دعوا کردنن :/
به اسم :
مهرانه ، پارمیدا ، سارینا
حالا یه مشخصاتی از اینا میگم که یه قیافه ازشون توی ذهنتون باشه :|
سارینا : موهاش تا زیر کمرشه ، ریزه میزست ، چشاش درشته و مشکیه ، پوستش گندمیه (خیییییییلی خوشگله این بشر )
مهرانه : قدش بلنده ، لاغررره ، چشای ریزو قهوه ای ، موهاش فره
پارمیدا : بلنده ، معمولیه و سفیده ، چشاش قهوه ایه
**
آقا اینا تا تقی میخوره به توقی کل مدرسه رو رو سرشون خراب می کنن
یه بار هفتمیا اومدن به ما گفتن " فنچ" :||||
ما هم مث سگ بهمون برخورد :|
سارینا جوگیر شد سر هفتمیا داد زد : شتتت ببین کی به کی لقب میده 
مهرانه به هفتمیا : ببینین عشقولیام یه کیلو گوه تو فِر پختم ، کی میاد تقدیمش کنم؟
خلاصه بگم که یه روز اینا داشتن مثل همیشه مسخره بازی در میوردن 
(دروغ چرا :| خودمم جزشون بودم)
بعد تا اینکه از بین هفتمیا یه دختری به اسم کیمیا اومد با مهرانه دعوا کرد.
سارینا هم همین که کیمیا رو دید وحشی شد... :|
حالا بذارین بگم چرا
سارینا قبلا یه پسری رو دوس داشته که پسره به خاطر کیمیا سارینا رو ول کرده :||||||||||||
آقا همین که کیمیا و سارینا همو دیدن ، این ینی ی آشوب وااااقعی :/
سارینا : اییی جاااااان مو طلاییمون اومد (کیمیا موهاشو کلا طلایی کرده :| بعد ابروهاش سیاهه :|| خیلی ضایس :|)
کیمیا به سارینا : اوووف فنچوووولیم (سارینا ی کوچولو ریزه میزس)
این وسط بقیه ی بچه های مدرسه : :|
همین که مهرانه متوجه ی سارینا و کیمیا شد دیگه وضعیت دااااغونننن شد... :|
آخه مهرانه صمیمی ترین دوست ساریناست
آقا اینا تاااا جوووون داشتن به هفتمیا فحش دادن :|
دارو دسته ی کیمیا هم از کیمیا دفاع می کردن
کلا تو حیاط جیغو داد شده بود که یهو یکی عربده کشید : دفتتتتتتتر
همه نگا کردیم دیدیم مدیرمونه...
ینی در عرض یه ثانیه همه در رفتن :|
سارینا و کیمیا و مهرانه و دوستای کیمیا همه رو بردن دفتر :|
من هم با اون جماعتی بودم که در رفتن
خلاصه ما سریع به سمت کلاسامون دویدیم 
پارمیدا هنو ول کن نبود داشت با هفتمیا دعوا میکرد
ماهم همگی اومدیم پشت پارمیدا رو گرفتیم
قشنگ دم در دفتر هم بودیم
خییییلی شدید دعوامون شد 
پارمیدا سر هفتمیا داد کشید گفت : بهتون یاد ندادن با بزرگ ترتون چجوری رفتار کنین!
ببینین اینو گفت بعد یکی از هفتمیا محکم پارمیدا رو هول داد.....
آقا یهو صدای انفجار یه چیزی اومد و همههههه جیغ کشیدن
اصلا گوشام اون لحظه کر شد
همه به سمت حیاط دویدیم
در دفتر باز شد معلما همشون با سرعت اومدن بیرون دفتر
دستشونم روی سرشون بود
حالا ببینین چی شد
اون لحظه که هفتمیه پارمیدارو هول داد پارمیدا با کله مستقیم خورد تو شیشه ی دفتر...
شیشه ی دفتر هم کلا شکست
ینی کلا شیشه ی دفتر ریخت پایین
ما هم همه فرار کردیم
پارمیدا کلا افتاده بود رو زمین
معلما فک کردن مُرده
نه تنها معلما که همه فک کردیم مرده
چن لحظه سکوت مطلق بود
تا اینکه پارمیدا پاشو به نشونه ی زنده موندن اورد بالا و بلند بلند خندید
آقا ...
مدرسه پر شد از قهقهه ی هفتمیا و هشتمیا
یَک وضی بود
مدیرمون هولمون داد سرمون داد زد :
بهتون فرهنگ یاد ندادن؟ گمشید بیرون
دو کیلو هم فحش به پارمیدا داد
آقا ماهم هی میخندیدم
پارمیدا خودش پوکید اینقد خندید
بعد معانمون با عصبانت اومد گفت هم از هفتمیا و هم از همه ی هشتمیا ۲ نمره انضباط کم میشه.
ماهم باز خندیدیم :|
ینی قسم میخورم به اندازه ی نوک سوزن هم ناراحت نشدیم
چون با اطمینان کامل میگم
همینجوریشم انضباطمون صفر خالص بود :|||
اینا واااقعا اتفاق افتادااا :|
ی وقت فک نکنین چرتو پرت از خودم در میارم :|
توی کلاس ما باشین کلا با راز آفرینش آشنا میشین :/


   

مذخرف ترین روز عمرم....

پنجشنبه 14 دی 1396♦ 11:55 ق.ظ♦ °•°•°ArezoOo°•°•° ♦
مارو یه هفته پیش...
می خواستن ببرن اردو...(از طرف مدرسه)
بعدش اداره اومده بود غر غر کرده بود که نمیشه...الان امتحاناته...
مدرسه هم مارو یه پارک ساده برد که پر از یه جونور به نام
پسر
بود
ما رفتیم اونجا...
چند تا دخترای هشتم ب (ما الف هسدیم)
اومدن جلو پسرا...
مثلا جلب توجه کنن...
یکیشون داد زد:آرزو...آرزو...بیا
دختر ندیدم هیز باشه...
منم گفتم:وو زهر مار...
یه پسره اسممو یاد گرف...
بعد اومد یه چیزایی گفت.
من چند دقیقه ای تحمل کردم.ولی...
ادم مگ چقد میتونه تحمل کنه...
یه چیزایی بهش گفتم دیگه...
.
تازه پسره ی گُه اومده منو به دوستاشم معرفی میکنه...
من نمیدونم چرا رفتم به معاون مدرسمون گفتم.
بعدش هیچی دیگه...
دعواشون کرد...
پسرا رو نه ها...
دخترای هیز رو...
و گفت باید مادر با پدرتون بیاند مدرسه...
....
راستی...
من ارزو هستم...
نویسنده جدیدم
از بهار هم خعلی خعلی ممنونم که منو نویسنده کرد


   

کلاس علوم

چهارشنبه 13 دی 1396♦ 11:06 ق.ظ♦ •♡~バーハル~♡• ♦



اوج فاجعه بود...
ما کلاس تقویتی علوم داشتیم اونم پنجشنبه ساعت ۸ صب تا ۱۰ صب
این ساعت همیشگیش بود 
اما ظاهرا سر صف اعلام کرده بودن که واسه ی اون پنجشمه بچه های علوم ساعت ۱۰ تا ۱۲ بیان
منم هیچوقت به سر صف صبگاه نمی رسم برا همین نمی دونستم ساعتش تغییر کرده
خلاصه ساعت هشت شده بودو منم راه افتاده بودم که برم کلاس علوم
 رفتم تو مدرسه دیدم هیچکودوم از بچه های علوم نیستن فقط و فقط بچه های عربی بودن
منم رفتم بهشون گفتم : کلاس علوم مگه نداریم پس چرا هیچکی نیست؟
اونا هم گفتن که نمی دونن
یهو دیدم جیغ و داد یکی از پشت سرم اومد
برگشتم دیدم " روژان " هجومانه خودشو روم پرت کرد 
روژان با خنده : کلاس نداریم D=
من :   :|
خلاصه منو روژان افسرده یه جا نشسته بودیم که بعد از پنج دقیقه سها و کوثر اومدن داخل مدرسه دیدن ما مث اینایی که شکست عشقی خوردن یه گوشه کز کردیم :|
سها : سلام چرا نشستین بریم کلاس دیگه
من : کلاس نداریم
کوثر : هان؟ :|
خلاصه قضیه رو توضیح دادیم اوناهم در کمال ناباوری کلی ذوق کردن
کوثر : هندزفری اوردم D:
روژان : به یه ورم :|
سها : ژونننن منم گوشی اوردم D=
منو روژان : :| 
خلاصه نشستیم توی حیاط مدرسه انیمه دیدیم
بعد خیلیم هنتای و یاعویی بودن .......... :||||
یه میکس انیمه هم دیدیم غمگین و عاشقانه بود...
آقا روژان گریش گرفته بود...
اشک توی چشای کوثر حلقه زده بود...
سها بعض کرده بود...
این وسط من : به نظرتون راسته میگن آب آبخوریا شاش گربس؟ :|
آقا اینا هم هی به من فحش می دادن که خفه شم میخوان انیمه ببینن :|
اینجوری بگم که نیم ساعت گذشت و ما فقط میکس انیمه دیدیم :|
دیگه حوصلمون سر رفت تصمیم گرفتیم بریم توی کلاس ادبیات بشینیم (ما مدرسمون اینجوری نیست که مثلا بگیم این کلاس ، کلاس نهمه " چجوری بگم ینی دانش آموزا کلاس ندارن در واقع معلما کلاس دارن)
خلاصه رفتیم توی کلاس ادبیات تا جون داشتیم عکس گرفتیم ...
بعد تازه فهمیدیم که دوربین مخفی قشنگگگگ بالا سرمون بوده :||
حوصلمون سر رفت واقعا 
من گفتم کی تا ساعت ۱۰ اینجا بمونه عههه
بعد سها : خب برو خونتون
من : مامانم مدرسس داداشم مدرسس بابام سر کاره برم چ  خاکی بریزم تو سرم ؟ :|
روژان : رس :\
همینجوری کوثرِ بدبخت اومد گفت : میتونین بیاین خونه ی ما
اقا اینو گفت بعد ما خیلی ریلکس رفتیم وسایلمونو جمع کردیم از در اومدیم بریم بیرون 
بعد کوثر : کجااااا؟؟؟
ما : خونتون :|
کوثر : چ جوگیررررر .  گو خوردم بابا :|
من : خوردی دیگه نمیشه کاریش کرد
خلاصه کوثرم قبول کرد گفت حالا باشه ولی خداروشکر خونمون نزدیکه زود میرسیدم
ما راه افتادیم
از در مدرسه زدیم بیرون هی کوثر اینور و اونور میرفت ماهم هی دنبالش بودیم
اونم با چادر :||||||||||||| چهارتا چادری وسط خیابون :||| (مدرسمون شاهده مجبووووووریم چادر بپوشیم اجباریه)
روژان هی خدا خدا می کرد کسی با چادر نبینتش که یه فقط خدایی نکرده آبروش بره :|
خب خلاصه طبیعتا همه تیکه مینداختن بهمون
سها هم غیرتی شده بود...
هی داد میزد کسی خواست نزدیک ناموسم (منظورش منم...) بشه خودم جرش می دم :|||||||||||| نه نه اصلا با همین مداد میزنم تو مخچش :|  حاضرم قتل انجام بدم... قتل..
عاقا حالا بیا اینو آروم کن...
یَک وضی بود
باور کنین نیم ساعت تو راه بودیم
من به کوثر : خونتون نزدیکه دیگه نه ؟ =|
کوثر : یه ذره هم شک نکن
عاقا بعد از نیم ساعت فهمیدیم گم شدیم :||||||||
اینقد به کوثر فحش دادیم اینقد فحش دادیم بطوری که خودمونم از چیزایی که میگفتیم تعجب می کردیم :|||
خلاصه با پرسیدن از این مغازه دارا به زوووووووور خونشونو پیدا کردیم 
دیگه ساعت ۹ و ربع شده بود
بعد من تازه یادم افتاد که خعکک الان مامانم میاد مدرسه دنبالم میفهمه نیستیم بدبخت میشم :| (مامان من به شدت غیرتیه رو من :|) عاقا گفتیم چیکار کنیم رفتیم با گوشی کوثر به مامانامون زنگ زدیم
من : سلام
مامانم : سلام ، شما؟
من : وااا خاک بر سرم  تو منی نمیشناسی :|؟
مامانم : لطفا مزاحم نشید
اومد قطع کنه بعد من : نهههه صب کن گو خوردم نه ببخشید غلط کردم منم بهار D= یگانه دخترت D= شاه دخترت D=
مامانم : این گوشی کیه ؟ (با عصبانیت)
من: چیزه این مال خب مال.. اممم...
بچه ها فهمیدن دارم بدبخت میشم سها اومد گفت خاله گوشی منه 
مامانم با عصبانیت : گوشی اوردی مدرسه؟
آقا وضیت  بدتر شد :|
روژان : نه خاله این اممم... گوشی مامان سهاعه
مامانم : ععع
من : آرههه
عاقا هرجوری بود وضعیتو اروم کردیم منم گفتم که ساعت ۱۲ بیاد دنبالم
دوباره پیاده راه افتادیم برگردیم مدرسه :|||
نمی دونم یکی نبود بگه داداش ماذا فاذا؟؟؟
بین راه گشنمون شد رفتیم توی یه سوپرمارکت هر چی تونستیم خریدیم بعد اومدیم دیدیم جیغ کوثر کل سوپرمارکتو در بر گرفته :| آقا رفتیم دیدیم داره با صاحب سوپرمارکت دعوا میکنه
کوثر : فقط استقلال! 
مرده : جم کن تا حالا کم سوراخ سوراختون کردیم؟ :/
کوثر : عههههه حرف دهنتو بفهم
منو سها و روژان :   :"|
خلاصه با هزار وعده ی خریدن آلوچه برا کوثر از سوپر مارکت بیرون اومدیم دوباره راه افتادیم تا به مدرسه رسیدیم
سها اومد گفت بهار بیا یه عکس بگیریم جفتمون
منم گفتم باش
خلاصه ژست گرفته بودیم که یکی داد زد :  شما دو تاااااا
عاقا برگشتیم ...
نابود شدیم...
مدیرمون بود :||||||||||||||
*ینی دیده که داشتیم سلفی میگرفتیم؟؟؟؟؟؟*
سها کلا تعادلشو از دس داده بود هی موج مکزیکی میزد :|
من : بتمرگ اینقد تکون نخور :|
سها : بدبخت شدیممممم...اخراجیم....
من : وایسا از کجا معلوم فهمیده
سها : بهار اگه مُردم به مامانم بگو دوسش داشتم
بهش بگو سرنوشت مارو از هم جدا کرد :/
روژانو کوثر که کلا در رفتن :| رسما اعلام کردن هیچ نسبتی با ما ندارن :|
ما رفتیم پیش مدیرمون
سها رنگش عین گج شده بود
منم که مثل همیشه بودم ولی خدایی خیییلی استرس گرفته بودم
مدیرمون : چرا تو حیاطین؟
من: آخیییییییییییش
مدیر  : چی :|¿¿
من : هیچی هیچی . خانم اممم ما خب... اها ... کلاسمون ده دقیقه ی دیگه شرو میشه
مدیرمون باعصبانیت : زود برین داخل
آقا ماهم خووووووشال اصن یه وضی  بود :|
رفتیم تو کلاس نشستیم سها هنو ول کن نبود
هندزفری کوثرو گرفته بود گذاشته بود تو گوشش زیر مقنعه وسط کلاس :|||| 
اینجوریه که بدبخت میشیم دیگع :/
ولی روز خیلی خوبی بود 
البته اگه بقیه ی روز که با علوم خوندن سپری شد رو در نظر نگیریم :"|




   

صفحات دیگه: 1 2 3 4 5